خلاصه کار و زندگی من.
از سال 1992 روانشناس( دیپلم در آلمان و معادل فوق
لیسانس روان شناسی در ایران) و از سال 97 روان درمان
در مکتب گشتالت تراپی( گذران دوره سه ساله گشتالت
تراپی، همراه با گذراندن دوره های کوتاه مدت در مکاتب
روان درمانی: خانواده درمانی سیستماتیک، کومونیکاسیون
تراپی یا گفتمان درمانی، برنامه ریزی نویرو لینگویستیک
یا باصطلاح ن ل پ) هستم، با سابقه 14 سال کار در زمینه
مسائل روانی فردی، خانوداگی، کار با جوانان مشکل دار و
یا بیمار، اعتیاد، افسردگی و اسکیزوفرین به عنوان
مشاور خانواده، مددکار اجتماعی، به عنوان روانشناس و
روان درمان و کار روان درمانی با بیماران خصوصی و یا
به عنوان سوپرویزور و انجام سوپرویزیون برای تیمهای
روانشناسان و مددکاران؛ در عین حال سه سال ادامه تحصیل
در رشته فلسفه و بپایان نرساندن آن بخواست خویش.
همینگونه نیز تز دکترایم را بخاطر اختلاف نظر با
پروفسورم کنار گذاشتم و بجستجوی راه خویش و فردیت شغلی
و نگاهی خویش از طریق کار عملی و تحقیق شخصی رفتم.
موضوعات تحقیق من بررسی و جستجوی راه حل برای دو معضل
بباور من اساسی است.اول چگونگی پایان دادن به بحران
مدرنیت ایرانی و ایجاد یک ساختار روانی مدرن که قادر
به هضم عناصر و مفاهیم مدرن در نگاه خویش با حفظ
بخشهای سالم فرهنگ خویش باشد و اینگونه از ذهن
مونتاژگر و روان خودباخته نارسیستی غرب ستیز یا غرب
شیفته ایرانی، به ذهن خلاق، ساختار باز و انطباق دهنده
عناصر مختلف مدرن، پسامدرن و سنت در نگاه مدرن ایرانی
و به خودشیفتگی و غرور خلاق سالم و فردیت مدرن ایرانی
دگردیسی یابد و بحران فردی، جمعی و تاریخی ما ایرانیان
را پایان دهد و بدینوسیله این فرهنگ و روان جمعی و
فردی از سترونی و اختگی رهایی یابد و دیگربار آفریننده
گردد. بخش دیگر تحقیق من در این چهارده ساله، تلاش
برای شناخت سیستماتیک سیستم و نگاه مدرن بویژه در عرصه
روانکاوی و فلسفه بوده است، تا با این شناخت قادر به
ایجاد استیل خاص خویش در گشتالت تراپی و نگاه خاص خویش
به بیماریها باشم و اینگونه حرفی نو نیز برای جامعه
دومم یعنی آلمان داشته باشم و هم با این نگاه بتوانم
در رشته خودم گشتالت تراپی، روان درمانی ایرانیان را
با خصوصیات ویژه روانی ایرانیان منطبق کنم، زیرا
روانشناسی و فلسفه مدرن جدا از طرح مسائلی جهان شمول و
انسان شمول ریشه در تاریخ و منطق اروپایی، مسیحی و
یونانی دارد و از طرف دیگر همه سیستمهای مدرن دارای یک
پیوند تنگاتنگ و درونی هستند و از این رو شناخت نگاه
فروید و نیز نقاط ضعف اندیشه اش بدون شناخت سوژه دکارت
و نیز فلسفه و نگاه پوزیتویسم و نکات ضعف این نگرشها
ناکامل است. بدون شناخت درست این سیستمها و درک
تفاوتها و شباهتها میان نگاه و فرهنگ شرقی یا ایرانی
با این نگاه و علم مدرن، ما قادر نخواهیم بود در علوم
اجتماعی و بویژه علم روانشناسی و روان درمانی به یک
درک درست و سیستماتیک این علوم و نیز جذب و انطباق علم
مدرن با ویژگیهای روحی و روانی خود ما دست یابیم و
بدین وسیله همزمان در عین استفاده از علم روان درمانی
مدرن به درک درست روان فردی و جمعی خویش، به درک درست
ناخودآگاه جمعی و فردی خویش و راه عبور از بحرانهای
فردی و جمعی خویش دست یابیم. من در عین حال مایل بودم
با درک درست سیستمها و شناخت سیستماتیک مدرنیت و
پسامدرنیت به توانایی نقد خلاقانه مدرن و پسامدرن در
رشته خویش و در کلیت مدرن شناسی دست یابم، زیرا من
خویش را نه تنها یک انسان دو ملیتی میدانم و از اینرو
محکوم به تلفیق هردو فرهنگ و نگاه در خویش هستم تا در
درگیری درونی این دو فرهنگ از بین نروم، بلکه برای من
و نه تنها برای من بلکه برای بخش عمده روشنفکران
ایرانی این موضوع واضح هست که بدون تلفیق درست مدرنیت
و سنت بر پایه یک سیستم مدرن و گیتی گرایانه ایرانی ،
ما قادر به پایان دادن به بحران مدرنیت و سنت در
فرهنگمان و در خودمان و قادر به پایان دادن به جهان
برزخی و بوف کوروار امروز ایرانمان نخواهیم بود. از
اینرو این شناخت سیستماتیک در کنار جسارت و تحول
احساسی برای گذار از این برزخ و گذار از تکرار خطاهای
غرب شیفتگی یا غرب ستیزی لازم است و از طرف دیگر تنها
با این شناخت سیستماتیک در رشته های مختلف ،ما قادر
خواهیم بود روزی به رشته های مدرن شناسی و پسامدرن
شناسی، یا آلمان شناسی ، فرانسه شناسی و غیره دست
یابیم و اینگونه با یادگیری درست از استادان مدرنمان و
بدون هیچ حس دل آزردگی، اکنون ما نیز این بخش دیگر
خویش را به ابژه تحقیقی خویش تبدیل کنیم و اینگونه
بتوانیم با فاصله علمی هم سنت و هم مدرنیت را بشکافیم
و ارزیابی کنیم و بهترینها را با توجه به ویژگیهای
جمعی و فردی خویش برگزینیم و هم همزمان با رشد علمی
جهان معاصر در چالش دنیای علمی و دگردیسی جهان مدرن
نقش خویش را بازی کنیم و جزیی از این تحول و چالش در
زمینه های مختلف علمی و اجتماعی باشیم. ایجاد این
رابطه دوستانه و در عین حال انتقادانه و از موضع
ارزیابی کننده چه در رابطه با سنت کشورمان و چه در
رابطه با مدرنیت، بهترین وسیله برای ما برای دست یابی
به تلفیق خویش است. چه ما بخواهیم یا نخواهیم، مدرنیت
نیمه گمشده و یا بهتر بگویم نیمه سرکوب شده و پس زده
ماست و بخشی از وجود ما که بخاطر سرکوب کردن این
<دیگری> یا <غیر> و قبول نکردنش به عنوان قدرت و
نیروهای ما و ناتوانی از جذب این شورها در سیستم
سمبلیک و ساختار روحیمان، ما خود را محکوم به جنگ ابدی
وسوسه و اخلاق، سترونی و پژمردگی و دگردیسی منفی به
پیرمرد خنزپنزری و شکست دائمی تحول در برابر سنت کرده
ایم.ضرورت این آشتی با مدرنیت و جذب او در ساحت و
ساختار وجود خویش و ایجاد تلفیق دو فرهنگ تنها برای من
یا ما ایرانیان خارج از کشور صدق نمیکند که حاملان دو
فرهنگیم و بقول سارتر محکوم به انتخاب و یا بهتر بگویم
بباور من نخستزاد و برگزیده برای تلفیق ، بلکه برای هر
ایرانی حتی در دورترین شهرها و دهات ایرانی نیز صدق می
کند که اکنون نه تنها با مواهب مدرنیت مانند تلویزیون
و غیره روبرو است بلکه وسوسه های مدرنیت و خواستهای
مدرن از زندگی بهتر و لذت و علم از طریق اینترنت،
رادیو یا ماهواره به وجود فردی و خانوادگی یا جمعی شان
رسوخ میکند و هم اشتیاق و هم هراس می آفریند و نیز
دوگانگی و گسستگی بیشتر و همزمان ضرورت تلفیق درست و
ارگانیک را می طلبد. همه عرصه های جامعه و درون ما
حکایت از ضرورت دستیابی به این تلفیق میکند و دوپارگی
جامعه ما در همه عرصه ها حکایت از اجبار زمانه و لزوم
تحول و تلفیق می کند. از خانوادههای سنتی که دخترانشان
و پسرانشان را برای تحصیل به دانشگاههای دور می فرستند
و درهم شکستن اخلاق سنتی در خانواده و شهرها و تناقضات
ناشی از این درهم شکستن، تا وارد شدن کلماتی مانند
دموکراسی، جامعه مدنی و نهادینه شدن این مفاهیم در
جامعه و فرهنگ ما در عین تناقضش با بسیاری موانع
اجتماعی و سیاسی و یا حتی ایجاد تلفیقهای مختلف ساختگی
و متزلزل از سنت و مدرنیت در همه عرصه ها، از ترکیب
مقنعه با عینک ری بان و جراحی زیبایی دماغ و چشم، از
ترکیب دورویی اخلاقی و دوگانگی شخصیتی و حرکات موافق
اخلاق عمومی و رسمی در روز و پارتیهای شبانه و عیش و
عشرت شبانه و ایجاد یک <من> مختلط از خواستهای مدرن و
اخلاق سنتی و یا همان رجاله های هدایت، تا ترکیبات
سیاسی مثل دموکراسی دینی و نیز شکست تلفیقات مسخ کننده
و میل دستیابی به یک تلفیق مدرن و ارگانیک ، همه و همه
حکایت از ضرورت دستیابی به این تلفیق و آشتی با نیمه
گمشده خویش مدرنیت و خودآگاه کردن بخش ناخوداگاه خویش
که در هراسمان و اشتیاقمان از و به مدرنیت تبلور می
یابد می کند. حکایت از ضرورت خوداگاه کردن و قبول کردن
و جذب این تمناها و اشتیاقات جنسی، عشقی، زمینی در
ساحت ترمیزی و نگاه وجودی و سمبلیک خویش می کند. تنها
بدین وسیله می توانیم به برزخ خویش پایان دهیم. برای
من که خویش را بقول نیجه هم یک اروپایی خوب و هم به
دید خودم یک ایرانی خوب میدانم، اصیلترین راه برای
عبور از این گسستگی روحی و فرهنگی و این حالت
اسکیزوفرنی انسان ایرانی و دست یابی به یک یگانگی و
خلاقیت زنده و متحول، در این متامورفزه و دگردیسی از
طریق تلفیق مدرنیت و عناصر سالم فرهنگ گذشته یا بزبان
دیگر در رنسانس همه جانبه ایران و فرهنگ ایرانی نهفته
است و ساختن مدرنیت ایرانی که من آنرا در قالب فرهنگ
عشق و قدرت زمینی و در قالب هویت عارف و عاشق زمینی
میدانم. در قالب سیستم جسم گرایی و یک نگاه زمینی
خردگرایانه و در عین حال جادویی و عاشقانه که در
مقالاتم تشریح کرده ام. برای دست یابی به این آشتی با
خویش و عبور از برزخ نیز شناخت دقیق مفاهیم مدرن لازم
است تا هم از مسخ شدن آنها در فرهنگ قدیم خویش جلوگیری
کنیم و هم با جذب صحیح آنها رنسانس و نوزایی فرهنگی
خویش را ممکن سازیم و از حاشیه تاریخ بیرون آییم. برای
اینکار دقیقا توانایی ابژه علمی ساختن و توانایی فاصله
گیری با مدرنیت و سنت خویش، با ضمیر خودآگاه و
ناخوداگاه خویش لازم است، تا بتوان به بهترین تلفیق و
بهترین راه جلوگیری از گسستگی روحی دوباره دست یافت.
به باور من بخش عمده روشنفکران ایرانی، هر کس در رشته
خویش، در همین مسیر در حال تلاش و فعالیت است و رنسانس
ایران با کمک این تلاشهای فرهنگی، سیاسی، علمی و چالش
این تلفیقهای مختلف در حال بوجود امدن است. از اینرو
نیز برای من که به تفکیک حوزهها، که یک اصل پایه ای
مدرنیت است، موافق هستم، روانکاوی موضوع محوری همه این
تلاشها و جستجوهای من بوده، هست و خواهد بود. اما این
رودهای مختلف و نگاههای شکل گرفته در حوزههای مختلف
مدرنیت و سنت و علوم و این تلاش روشنفکران و جویندگان
مختلف همه با یکدیگر آفریننده دریای رنسانس ایرانند و
به این دریا می ریزند و هر یک چون موزاییکی از این
تصویر زیبای در حال افریده شدن هستند.
از آنرو که روان کاوی و روان درمانی محور اصلی کارهای
من هستند، از آنرو نیز مقالات من از دو بخش اساسی ،
یعنی از یکطرف روانکاوی روان ایرانی،شناخت و درک
بحرانهای روان جمعی ایرانیان از قبیل بحران هویتی،
عشقی، جنسی، جنسیتی، بحران گیتی گرایی و غیره، آشنا
سازی ایرانیان با روان درمانی و بیماریهای روانی و
نگاه خاص من به این بیماریها بسان بحرانهای بلوغ و
نشان دادن راههای نوی برخورد به بیماریها از افسردگی
تا اعتیاد و غیره تشکیل شده است و از طرف دیگر بیان
راه عبور از بحران مدرنیت ایرانی و عبور از بحرانهای
هویتی و غیره و دستیابی به تلفیق مدرنیت و سنت ایرانی
در قالب مدرنیت و رنسانس ایرانی و هویت نوی ایرانی
مورد نظر من بوده است که در ده مقاله( کاوشی در روان
جمعی ایرانیان از خاستگاه اسیب شناسی مدرنیت) و هفت
مقاله آفوریسمی (اسرار مگو) منتشر شده است که امیدوارم
بزودی بشکل کامل بسان دو کتاب مجزا چاپ شوند، تا هم
برای اولین بار یک دیاگنوستیک و آسیب شناسی جامع
بحرانهای روانی مختلف ایرانیان از بحران هویتی، بحران
دنیوی شدن، بحران جنسی، جنسیتی و عشقی ایرانیان مورد
بررسی قرار گیرد و هم راه حلهای عملی برای عبور از این
بحرانها و راهی برای رنسانس ایران نشان داده شود، بی
آنکه این شیوه و راه خویش را بسان تنها امکان معرفی
کند، یا بخواهد کار نسلهای اول و استادان ما و یا هم
نسلان دیگر روانشناس یا روانکاو را نادیده بگیرد، زیرا
نگاه من نه تنها خود ریشه گرفته و درس گرفته از کار
این نسل استادان و هم نسلان است. بلکه میخواهد با بیان
این راه نو و این امکان نو، زمینه را برای چالش
نگاههای مختلف و تلفیقهای مختلف، چه تخصصی و یا عمومی،
گسترده تر سازد و همزمان بر پایه این چالش نظری و
رواداری متقابل، مسیر را برای امکانات دیگر تلفیق
مدرنیت و سنت و چالش میان آنها و پایه ریزی مشترک سنگ
پایه های نوین رنسانس ایران فراهم سازد. من با این
آسیب شناسی پروسه مدرنیت در ایران سعی کرده ام توضیح
دهم که چرا ما بخاطر ساختار ذهنی اخلاقی/ عرفانیمان و
نیز بخاطر ساختار زبانمان بناچار اکثر کلمات و مفاهیم
مدرن را مسخ و اخلاقی و یا عرفانی میکنیم و از آنها
شیری بی یال و دم می سازیم و اینکه چگونه باید با
شناخت این خصلتهای خویش و رفع این خطاها و نیز از طریق
شناخت سیستماتیک مدرنیت و تلفیق درست از یکسو از مسخ
مفاهیم مدرن جلوگیری کرد و از طرف دیگر از انرو که
مدرنیت قابل کپی کردن نیست، با عبور از خطاهای ساختار
ذهنی خویش به یک رنسانس و تلفیق درست مدرنیت و بخش
سالم فرهنگ خویش دست یافت.( این نگاه و در واقع کل
سیستم فکری من هم ریشه در درسهای استادان اروپایی من
از نیچه تا فوکو و دریدا، از فروید تا کوهوت و لکان،
از رایش و فریتز پرلز تا علم نویرو بیولوگی امروز و هم
ریشه در تعلیمات همه استادان قدیمی و معاصر ایرانی و
کتابهای آنها در روانشناسی و فلسفه و هنر دارد و هم از
فرهنگ میترایی و نیز نگاه عارفانه حافظ آب و حیات می
نوشد. بویژه باید بگویم که مهمترین پدران فکری من در
ایران و تاثیر گذاران بر نگاه و نگرش من، بهرام بیضایی
و داریوش آشوری هستند که هرکدام در عرصه خودشان تاثیر
گذار بر نگاه و چشم اندازهای من بوده اند. البته من با
استقلال فکریم و قبول فردیت خویش از ترکیب همه این
نگاهها و نقد آنها به نگاه زمینی و جسم گرایانه خویش و
هویت عارف زمینی رسیدم که در واقع یک حالت است و نه یک
تیپ و مانند ابرانسان نیچه بیشتر یک دلقک خندان و
سبکبال است تا یک قهرمان. از اینرو نیز نگاه زمینی من
ریشه در تفسیر نیچه ای انسان بسان حیوان خندان یا شیر
خندان دارد و همزمان ریشه گرفته در عرفان و عشق
ایرانیست و رند قلندر حافظ و هم خصلت معنادهنده و
دگردیس اش و در عین حال وحدت در کثرتش ریشه گرفته از
پدیدارشناسی و پسامدرنیت از یکسو و و از سوی دیگر جسم
گرایی مدرن دانشمندانی مانند دماسیو که از خطای دکارتی
برتری خرد بر احساس گذشته اند و به یگانگی جسم و خرد و
احساس و همکاری آنها دست یافته اند می باشد.). همزمان
در این دو سال گذشته من حدااقل دهها مقاله از نقد بوف
کور، تا روانکاوی انتخابات و یا معضلات روانی و راههای
برخورد با آنها ، تا داستانهای روانکاوانه و طنز در
سایتها منتشر کرده ام و اینها خود بخش اندکی از
نوشتجات موجود در کتابخانه من است. تنها نوشته های
منتشر شده من در بازار کتاب، دو مقاله من در باب نقدی
بر دو اثر کارگردان مورد علاقه ام بهرام بیضایی در
کتابی از زاون قوکاسیان درباره بیضایی است. آنزمان که
حدود ده یا پانزده سال پیش بود، همزمان کتابی را در
بررسی موضوعات و نگاه خاص بیضایی آماده کرده بودم که
خود به چاپ ندادم، تا آنزمان که خود بدانم، زمان چاپش
فرارسیده است. باشد که بزودی امکان و زمان این نوشته
های چهارده ساله و ترجمه های این دوران فراهم گردد.
این نیز دو آفوریسم از مقاله اسرار مگو 6 بسان پیش
درامدی کوتاه برای آشنا شدن خوانندگان با موضوع بحث من
و در کل با نظر من به دساد و لیبرتین می باشد که کمی
نسبت به اصل مقاله تکمیل و اضافه شده است. موضوع بحث
من برپایه این نگاه و در واقع ادامه این نوشته است و
از اینرو تازه و متفاوت خواهد بود، زیرا در بحث موضوع
بیشتر اسیب شناسی بازتاب لیبرتین در روان ایرانیان
روشنگر و هنرمند، بویژه به کمک نقدی بر بعضی آثار و
نگاه دو هنرمند ایرانی است و نیز نگاهی کاملتر به مارک
دساد و جهانش.
****************
در
ستایش اروتیسم بی پروایانه و اروتیسم شرمگینانه
اروتیسم
مدرن و لیبرتی که خویش را از چنگ بارهای اخلاقی و
اخلاق مقدس و ضد لذت رهانیده است و تابوها را درهم می
شکند، دارای زیبایی وسوسه انگیزی می باشد که انسان با
تن دادن به ان می تواند هم به اوج لذت زمینی و جنسی
دست یابد و هم خندان خشم و حسرت خدایان را برانگیزد.
در این اروتیسم لذت پرستانه و بی باک و بی پروا، انسان
می تواند با یار و معشوق در پی دست یابی به لذت
مشترکشان همه مرزهای ممنوعه را پشت سر بگذارد و
احساسات و فانتزیهای پنهان و نیمه پنهان خویش را لمس
کند و بچشد. اینجا تنها قانون رضایت و انتخاب دو طرف،
دو عاشق یا معشوق می باشد و یا در لذتی چند نفره میل
مشترک انها. در این اروتیسم بی پروایانه انسان لذت
پرست نه تنها به فانتزیهای کودکانه، مردانه و زنانه
خویش می تواند تن دهد و گاه چو مردی خویش را با دو
معشوق در تختی حس و لمس کند و یا چون زنی بدلخواه با
دو مرد یا با زنی دیگر، بلکه می تواند با معشوق خویش
نیز تن به بازیهای فراوان جنسی و اروتیکی دهد و شورها
و کنجکاویهای زیبای خویش را لمس و تجربه کند و لذت
انها را بچشد. از اینرو می تواند گاه خویش را اسیر
معشوق حس و لمس کند و گاه چون مارک دساد بر معشوق خویش
فرمان راند و در چشمان او حس اسارت به خویش را و لذت
فرمان دهی را لمس کند. گاه می تواند در اغوش معشوق
خویش کودکی باشد که پستان زندگی را می مکد و گاه در
اغوش مردش ارامش و لذتی را احساس می کند که از کودکی
بخاطر دارد. اینجا می توان هم با درد و هم با لذت، هم
با وابستگی و هم با سروری به اوج لذت دست یافت، زیرا
همه چیز در خدمت دست یابی به لذت است. همه بازیها و
فانتزیهای جنسی و اروتیکی در خدمت دست یابی به اوج لذت
جنسی و جسمی خویش می باشد و دست یابی به این لذت فردی
را اصل اخلاقی خویش میداند و با شرارت شیطان وار و
وسوسه گرانه اش همه فانتزیهای جنسی خویش از سادیسم تا
مازوخیسم، تا شکستن همه تابوهای جنسی و لمس لذایذ
ممنوعه تا خواست نهایی ساد که همان جنایت بزرگ به شیوه
جنایت طبیعت این شر و شیطان اصیل و رهایی از دایره و
مرزهای زندگی و دستیابی به یک آنارشی و خلاقیت نوی
زندگی از طریق شکاندن همه این اخلاقیات کهن مرزهای
طبیعی میباشد، دست یابد و اینگونه به اوج لذت و درد
نایل آید و گویی مثل عارفی که از هفت خوان خویش
میگذرد، از طریق سکس و اروتیک و جنایت به رستگاری لذت
خویش دست یابد.. این بی پروایی اروتیسم مدرن راه را بر
انسان بسوی لذتی بزرگ می گشاید و سکس را به یک
ماجراجویی مشترک و کشف دیارهای تازه و جسارت زیبا
تبدیل می کند.مشکل اروتیسم مدرن در ان است که چون این
جسارت تنها از طریق نگاه سوژه/ ابژه ای ممکن است، تنها
از طریق ابژه جنسی کردن معشوق و دیگری ممکن است، از
انرو نیز در حد اروتیسم بی پروا باقی می ماند و به لذت
اروتیسم سوژه/ سوژه ای، به لذت اروتیسم مالامال از شور
عشق و احساسات عمیق همراه با درد و شادی عمیق دست نمی
یابد. از طرف دیگر اروتیسم ابژه ای در خویش بدنبال
نوعی بی حسی نسبت به معشوق است، زیرا احساسات عمیق به
معشوق را به مثابه مانعی بر سر راه لذتهای اروتیسمی
خویش می بیند که می خواهد گذرا و کوتاه باشد، بی
مسئولیتی طولانی مدت به دیگری و یا بی پیوندی عمیق و
عاطفی به دیگری که سد راه لذت و فانتزیهای جنسی شود.
زیرا عشق برای مثال اجازه انجام و قبول بعضی فانتزیهای
جنسی مانند همخوابگی مشترک با هم معشوق و زنی دیگر را
نمی دهد. عشق بطور معمول با اینگونه فانتزیها در جنگ
است، اما نه با همه فانتزیها. عشق و اورتیسم پیوند
تنگاتنگ دارند. اروتیسم شاخه و عشق میوه درختی است که
ریشه اش شور جنسی می باشد. مشکل اروتیسم لیبرتین در
این هراسش از عشق عمیق و لذت عشق نهفته است و حس و لمس
دیگری بسان سوژه ای که بدان وابستگی عاطفی دارد. از
اینرو نیز مارک دساد می خواهد به بی احساسی به معشوق
دست یابد و انسان لیبرتی عشق را چون مرتاض گری و یک
نوع سخت گیری لمس و تجربه می کند.
« عشق سخت و سازش ناپذیر در خواستهایش هست، یا بقول
لیبرتین یک مرتاض گرایی است. مارک دساد بخوبی دیده است
که لیبرتین درپی دست یابی به < بی احساسی> تلاش می
کند. ازاینرو دیگران را به ابژه تبدیل می کند.(1)»
از طرف دیگر ما با کاماسوترای هندی و نگاه مهربان هندی
به اروتیسم روبروییم که هم جا را برای حالات مختلف
جنسی و لذتهای جنسی باز می گذارد و هم در درون نگاه
شرقی خویش، نگاه مهربانانه و نیز شرمگینانه خویش را
حفظ می کند. در اینجا جسم معشوق و لذت جنسی به عنوان
بخشی از تانترا و یوگای جنسی هندیان به عنوان معبدی
مقدس و زیبا نگریسته می شود و به عنوان وسیله ای، راهی
نه تنها برای دست یابی به لذت جنسی و عشق زمینی، بلکه
برای دست یابی به اوج یگانگی با هستی از طریق یگانگی
با معشوق و نیز وسیله ای برای دست یابی به رهایش روحی
از طریق به تعویق انداختن ارضای جنسی تبدیل می گردد.
تا انگاه که ارضای جنسی با ارضای وجودی و یک رهایش
درونی همراه شود. از اینرو کاماسوترا را می توان هم به
عنوان اروتیسم جنسی و در پی دست یابی به لذتهای جنسی و
عشق زمینی مورد استفاده قرار داد و هم می توان با
تانترا از ان برای دست یابی به رهایش درونی استفاده
کرد. موضوع ما اینجا اما فقط بخش اروتیسم مهربانه و
شرمگینانه ان است. در نگاه شرقی و لذت شرقی نوعی شرم
نهفته است. این شرم بخشی اخلاقی و در خدمت نفی جسم و
اروتیسم است و بخشی اما شرم طبیعی و جسمی می باشد. در
فرهنگ هند این شرم اخلاقی کمتر و در فرهنگ ما بسیار
بیشتر است. اینجا اما منظور شرم اخلاقی نیست که مخالف
لذت و نافی جسم و ارتباط است. بلکه موضوع شرم طبیعی می
باشد. شرمی که ادمی حس می کند، انگاه که نگاه معشوق را
بر خویش لمس می کند و از لذت سرخ می شود و می لرزد.
این شرم نماد ارتباط و نماد لمس لذت پنهان است. نماد
حس معشوق و لذتهای ممکن. اینگونه است که نگاه معشوق هم
به سوی عاشق می دود و برای دیدنش بی تابی می کند و هم
تحمل نگاه زیبایش را ندارد و سر بر می گرداند و سرخ
میشود. و ار روی شرم مایل است از لذت اب شود و در تن
زمین یا در نگاه و تن معشوق فرو رود و با او یکی شود.
این شرم طبیعی پیوند نزدیک با مهربانی و توانایی مسحور
شدن دارد. ان نگاه اخلاقی و خجالت اخلاقی شرقی و بویژه
ایرانی ضد اروتیسم و نافی لذت است. از اینرو نیز
اروتیسم و جسم در فرهنگ ما اینگونه بد پنداشته شده است
و همزمان در خفا، در قالب شعر و عرفان به بیان و ارضای
خویش پرداخته است. این اروتیسم پنهان نیز دارای لذت
دردناک خویش است . فضای اخلاقی ایرانی مالامال از لذت
این اروتیسم پنهان است که در نگاهها، در عشوهها و نرمش
رقص ایرانی خویش را نشان می دهد، بی انکه کامل خود را
برملا سازد. کافیست ان فضای اخلاقی و خجالت اخلاقی
نافی اروتیسم را کنار گذاشت و انگاه این اروتیسم
شرمگینانه شرقی و عشوه پر راز و رمز نگاه و تن ایرانی
را به اروتیسم بی پروای لیبرتی و مدرن پیوند داد، تا
به اوج لذت اروتیسم دست یافت. برای این کار اما باید
ابتدا هم بر <مای اخلاقی> شرقی و هم <من راسیونال>
مدرن چیره شد و سراپا جسم و تن، سراپا زمین و شور عشق
و قدرت شد. زیرا ابتدا به عنوان <خود> و جسم قادر
خواهی بود به این احساسات متفاوت و متضاد خویش بسان
لذتهای همزاد خویش تن دهی و به وحدت اضداد دست یابی.
ابتدا باید عاشق و لذت پرست زمینی و جسم خدایی شوی.
گام بعدی تنها خندان کردن، کودک و سبکبال کردن این
اروتیسم بی پروا و شرمگینانه است، تا اروتیسم به یک
بازی کودکانه، گاه بی پروا، گاه شرمگینانه دو معشوق و
یا یار تبدیل شود که به خواست خویش گاه تابو می شکنند،
گاه اسیر دیگری و یا صاحب معشوق خویش می گردند و
اینگونه سراپا وسوسه و خواهش می شوند و گاه با تن دادن
به شرم و لذت عاشقانه خویش به معشوق، رابطه جنسی را به
دیدار اول عاشق و معشوقی تبدیل می کنند که با دیدن
یکدیگر از لذت سرخ می شوند و همزمان یکدیگر رامی
طلبند. چنین عاشق و معشوق مسحوری هر لحظه لذت تن
برایشان همراه با اغوش کشیدن جان و روح دیگری همراه می
شود و گویی با دست کشیدن بر تن یکدیگر بر قلب و جان
یکدیگر دست می کشند و از اینرو از لذت احساس و تن به
لرزه می افتند، مسحور و پر از شور لذت چون دختر و پسری
جوان و عاشق که با یکدیگر به اولین شب زفاف عشق و عبور
از باکرگی دست می یابند، این دو عاشق و معشوق مسحور
یکدیگر نیز با هر عشقی از نو گویی دیگر بار زنده می
شوند، بالغ می شوند و در اغوش معشوق بکارت خویش را از
دست می دهند و زن و مرد می گردند. باری چنین عاشقان
زمینی، چنین عاشق و معشوق زمینی در لحظه اروتیسم هم بی
پروا یکدیگر را به ابژه جنسی خویش و ماجراجوی مشترک
خویش تبدیل می کنند و هم به عنوان یار و معشوق به
یکدیگر نگریسته، می خواهند در نگاه یکدیگر غرق شوند و
با بوسه هم به اوج لذت دست یابند و تن معشوقشان
برایشان چون اولین زیبایی و اولین سحر خدایی می باشد.
در هر مردی بی پروایی و جسوری وجود دارد که می خواهد
دنیا و معشوق را به تسخیر خویش و لذت خویش اورد و هم
در او کودکیست که عاشق و مسحور لیلی خویش و تن و نگاه
زیبای اوست و جز او نمی طلبد و در اغوش او به اوج هستی
دست می یابد و مرد می شود. همینگونه نیز در هر زنی
حوایی بی پروا و زیبا وجود دارد که می خواهد با معشوقش
به اوج لذت جسم و سکس دست یابد و برای دست یابی به ان
قادر به تابوشکنی و بی پروایی می باشد و هم در او
دختری می باشد که در هر عشق و اروتیسمی انگار برای
اولین بار بوسیده می شود و با هر عشقی از نو بدنیا می
اید و بوسه اش بر لبان معشوقش مالامال از لذت و شرم
عشق و شرم لذت است. باری برای انکه در معشوق خویش هم
ان مرد و زن و هم این دختر و یا پسر را لمس و درک کنید
و بچشید، پس تن به این اروتیسم زمینی و خندان دهید. با
این نگاه زمینی و لذت پرستانه هم به بهترین ترکیب
اروتیسم بی پروای مدرن و نیز اروتیسم شرمگینانه شرقی
دست یابید و هم انها را از کم احساسی اروتیسم لیبرتی
مدرن و اخلاق گرایی شرقی پاک کنید و اینگونه خویش و
معشوقتان را در چند رنگ و هویت بازیابید و بچشید. حتی
کودک و بزرگسال نیز اخرین هویتهای یک مرد و یک زن
نیستند. هنوز چهره ها و حالتهای نوی دیگری بجز دن خوان
و حوا، بجز عاشق کودک و پرشرم نیز می توان بازیافت و
باز افرید. پس با اری گویی به این اروتیسم زمینی و
خندان که در ان هم جا برای بی پروایی و هم لذت
شرمگینانه، هم جا برای نگاه سرورانه و هم برای نگاه
مسحورانه به معشوق باقیست و رابطه جنسی در ان تبدیل به
بازی دو کودک خندان و یا دو مرد و زن عاشق زمینی و
سبکبال می شود، به اوج لذت اروتیکی و عاشقانه جسم و
پیوند جسم و جان دست یابید. باری دوستان! با تن دادن
به این اروتیسم بی پروا و شرمگینانه، به این اروتیسم
خندان ماجراجویانه و نیز مسحورانه، با تن دادن به این
لذت زمینی و نو، هم به زیباترین ترکیب اروتیسم شرقی و
مدرن دست یابید و هم بدینگونه به لیلی و مجنون زمینی و
لذت پرست، به حوا و دن خوان خندان و عاشق دگردیسی
یابید. باری این است اروتیسم وسوسه انگیز و خندان
زمینی ما.
در
ستایش خودآزاری و دیگرآزاری خندان
خودزنی وقتی زیباست که وسیله دست یابی به لذت باشد.
این را هر مازوخیست واقعی می داند. زیرا مازوخیست در
پی دست یابی به لذت است و نه درد. درد وسیله دستیابی
به لذت است و گذرگاهی بدان سو. مازوخیست می داند که
درد و لذت از یک شور ساخته شده اند و کافیست، درد را
تا نقطه خاصی ادامه دهی تا کم کم به لذت تبدیل شود.
همانطور که ادامه لذت کم کم انرا به درد تبدیل میکند.
بقول گوته هیچکس تحمل خوشبختی مداوم و هرروزه را نمی
کند. باری خودزنی انگاه که در خدمت سرکوب انسان و
زندگی در پای این یا ان اخلاق است، خلاف زندگیست و
باید این احساس را زد و کشت. اما انگاه که خودزنی و
خودازاری روحی در خدمت دست یابی به لذتی نو باشد،
انگاه باید انرا خندان کرد و از ان لذت برد. خوداراری
روحی پیوندی نزدیک با تحقیر خویش دارد. حتی تحقیر خویش
نیز همیشه منفی نیست. انگاه که می خواهی از جهان و
روابط کهنت بکنی و جدا شوی، انگاه از خویش دل ازرده می
گردی و خوشبختیهای کوچک خویش را، نقابهای خویش را
تحقیر می کنی. به خویش می خندی و از خود متنفر می گردی
و این تحقیر خویش زیربنای اشتیاق و عشق به خویشتن نوی
شماست و نیز همراه و یار قدرت افرینندگی شما. هر
افریننده ای ابتدا به جهان خویش و دیگران، به نگاه
خویش و دیگران با تحقیر می نگرد و انرا کوچک می یابد.
از ان، از خویش به تهوع می اید و انها را به سخره می
کشاند. به خویش و به انها می خندد. میل خودازاری و دگر
ازاری دارد و میل به قتل رساندن خویش و جهان خویش، میل
کشتن دیگران و جهان و تصورات دیگران و افریدن دوباره
این ادمکان و دون مایگان به گونه ای نو. چگونه می توان
خویش را نو افرید، وقتی ابتدا سر خویش را چون گوسفندی
نبریده باشی و خود کهن خویش را قربانی راه و عشق نوی
خویش نکرده باشی. همینگونه نیز اعمال مازوخیستی و
سادیستی در رابطه جنسی از میل گاز گرفتن و فشار دادن
معشوق تا در آغوش معشوق و سکس هاردکور و پرقدرت او از
نفس افتادن و طعم درد و لذت را چشیدن، تا جابجایی
سادیست ومازوخیسم و تکرار دگربار بازی سکس و قدرت، عشق
و قدرت و معشوق را به بنده خویش تبدیل کردن و او را به
بازیچه فانتزی خویش تبدیل کردن، و سپس اسیر و بنده
قدرت معشوق خویش شدن و طعم جذابیت سرورانه او و تن
دادن به خواستهای جنسی او و لیسیدن تن و روح او را
چشیدن، همگی حکایت از لذایذ زمینی و خندان خودآزاری و
دیگرآزاری میکند.باری همه احساسات و لذایذ زندگی چون
زنجیری با یکدیگر در پیوندند و آنکه می خواهد به اوج
لذت دست یابد، باید طعم عمیق درد را بچشد، زیرا راه
دستیابی به بهشت با عبور از جهنم خویش است و راه
دستیابی به عقلانیت، لمس دیوانگی خویش و منطق دیوانگی
خویش است. تنها آنکسی می تواند سرور شود که خود بردگی
و بندگی را ابتدا آزموده باشد. اینگونه نیز عشق، این
زیباترین و عمیق ترین نقطه پیوند جسم و روح و شاهد و
سند یکی بودن جسم و روح، در خود و در هر لحظه اش رقص
تانگوی درد و لذت، سروری و بندگی، دیوانگی و عقلانیت،
آزادی و اسارت را نشان میدهد و اینکه آنها بدون هم مسخ
و سترونند. اینگونه نیز عاشق با نگاه تمناوار معشوق به
اوج لذت میرسد و به خدایان فخر می فروشد و با سردی
نگاه او به صلیب کشیده میشود و هر لذتش، هر همخوابگی
عاشقانه اش همیشه با درد و هراس عاشقانه ای همراه است
و بدینخاطر در سکس و همخوابگی هم میل یکی شدن با دیگری
وجود دارد و جذب کامل او در خویش و حفظ نافه او در
شامه خویش و هم میل پرستش معشوق خویش و در پای او
قربانی شدن و هراس از انکه با دست زدن به او این گل
زیبا خراش بردارد. گویی در عشق همه فانتزیهای بظاهر
بیمار یا خطرناک انسانی چون سادیست و مازوخیست، چون
کانیبالیست و دیوانگی رمانیتک وار در پیوند عشق و خرد،
در پیوند دو سوژه که با مهربانی و عشق خود را به روی
یکدیگر وا میکنند، به لذت زمینی و به درد شیرین و لذت
شکننده و زیبا تبدیل میشوند. باری در ایمان نیز، در
ایمانی از نوع ایمان کیرکه گاردی که در آن ایمان بسان
والاترین نوع عشق، چه ایمان به خویش باشد یا به خدایی،
مرحله پس از خردمندی است و مرز ورود به این ایمان
انجاست که ابتدا خردمند شودی و سپس با رسیدن به مرز
خرد و با عبور از آن در درون هیچی و پوچی پرش ایمان
خویش را انجام دهی و یه خویش و یا به خدایت آری گویی،
در چنبن ایمانی نیز و در چنین راهی نیز شک و تحقیر
خویش، خودآزاری و دگرآزاری چون مهریه و جهاز چنین
راهیست. اینجا نیز درد و لذت، خودآزاری و دگرآزاری
لازمه راهند و پیوند تنگاتنگ با یکدگر دارند، باآنکه
بیشتر گاه خودآزاریست تا دگرآزاری، زیرا جستجوگر خویش
را به موش آزمایشگاهی خویش تبدیل میکند، قبل از آنکه
دیگران را با نگاه و راه خویش آشنا سازد. باری این
خودآزاری و دگرآزاری لازمه زندگی و جزیی از زیبایی و
منطق زندگیست که باید با قبول آنها بسان بخشی از خویش
و قبول منطق و عقلانیت نهفته در آنها، زندگی خویش و
عشق، ایمان و عشق جنسی و یا بازیها و فانتزیهای
اروتیسمی خویش را و ماجراجوییهای زندگی خویش را با آن
زیباترو سرشارتر سازیم و یا بهتر است بگویم، آنجا که
به سراغمان می ایند، از آنها نترسیم و آنها را به
یاران خویش و به امشاسبندان خویش تبدیل کنیم. گام بعدی
همین معنادهی، زیباسازی و روحمند کردن این یاران و
قدرتهای خویش و جذب آنها در جهان سمبلیک و یا بقول
لکان ساحت رمز و راز خویش است، تا در خدمت ما زندگیمان
را زیباتر سازند و ما به کمک آنها به اوج لذت، عشق و
قدرت زندگی دست یابیم. از یاد نبرید که
خودازاری و دگرازاری اخلاقی و کین توزانه نیز وجود
دارد که دشمن ماست و نافی لذت و زندگی. این سادیست و
مازوخیست دل آزرده و کین توز در زجر دیگری یا خود در
پی انتقام گیری از زندگی و یا دیگری می باشد زیرا
آرمانهایش و خدایان دروغینش شکست خورده اند و آنچه او
می پرستیده است، خویش را بسان کاخی پوشالی نشان داده
است. پس اکنون میخواهد انتقام سالهای از دست رفته در
خدمت آرمان خدایی و یا آرامان اخلاقی ویا عشق را از
خویش و دیگری بگیرد و اگر دیروز برای مثال با نگاهی
تحقیر امیز به جسم و تمنای معشوق مینگریست و سرکوب
هوای نفس را بزرگترین افتخار بشری می دانست، اکنون با
شکست این معنویت بزرگ و دیدن خودخواهی درونی و هراس
جنسی و تشنگی جنسی و روحی نهفته در آن میل سرکوب و
تحقیر لذت و زندگی، اکنون میخواهد هر لحظه از این جسم
کثیف و لذایذ زمینی بی منطق و تشنه اش لذت ببرد و
اینگونه امیال سادیستی و یا مازوخیستش را بیان میکند و
در خفا بدینوسیله دیگربار از زندگی و خویش انتقام
میگیرد. زیرا در این سادیسم و مازوخیسم او، در این
باصطلاح بی اخلاقی تازه او و لذت پرستی او ، همان دیدن
جسم به عنوان یک چیز کثیف و محل ریختن آب منی و غیره
عمل میکند و نیز تشنگی عمیقش که اکنون کور و خشم اگین
میخواهد تقاص سالهای از دست رفته بگیرد و میداند که
جبرانی در کار نیست و آنچه از دست رفته،بازگشت ناپذیر
است. پس خشمگینانه و تمسخرامیز به خویش و تن معشوق و
به زندگی مینگرد و می خواهد با کوبیدن و تحقیر آنها و
کوبیدن در تن معشوق و یا به مسخره کشیدن و تحقیر هر
اخلاقی، زهر و سمی را که جانش را فراگرفته، در هستی و
در تن معشوق بریزد، غافل از آنکه با اینکار تنها همان
خودآزاری و دگرآزاری ضد زندگی و ضد جسم را ادامه میدهد
که در دوران سرکوب جسم خویش و افتخارش به کشتن سگ نفس
خویش انجام میدهد و این لعاب مدرنیت که به خویش میزند،
نمی تواند تعفن آن نگاه ضد جسم و لذت و آن نگاه
تجاوزگرانه به خویش و تن معشوق را بزداید. باری این
کین توزی اخلاقی و سادیست و مازوخیست ضد زندگی ، دشمن
ماست، زیرا دشمن زندگیست. او تنها در داغان کردن اکنون
لذت بیمارگونه خویش را میچشد، در حالیکه راه ما عاشقان
زمینی خراب کردن جهان کین توزی و اخلاقیات ضد زندگی
برای ساختن جهان عشق و قدرت، خرد و لذت و احترام به
خواست خویش و معشوق و یا رقیب در همه عرصه هاست، چه در
عشق و یا در تختخواب، چه در چالش اندیشه و یا جدل
هنری. برای ما رقابت و چالش بدون رواداری غیرممکن است.
برای ما بی پروایی و جسارت و شرارت بدون احترام به
دیگری ناقص است. برای ما اوج لذت جنسی و برآوردن همه
فانتزیهای اروتیکی وعشقیمان بدون همراهی آزادانه معشوق
غیرممکن است. اینجا همه چیز بر بستر عشق و احترام صورت
میگیرد و این بستر عاشقانه، همه شرارتهای ما را خندان
و زمینی میکند. اینگونه نیز ما تنها نفی اخلاق مطلق
میکنیم و در برابرش اخلاق زمینی و فردی را قرار میدهیم
که هم سبکبال و دگردیس است و هم بسیار در خواستهایش
مصر و سخت گیر. اینگونه نیز این عاشق زمینی نمی تواند
با هرکس بخوابد و یا به هرکس اجازه دهد که به تنش و یا
روحش دست بکشد و فضای خصوصیش را تنها اندک کسانی اجازه
ورود دارند. در حالیکه آن سادیست و مازوخیست لجام
گسیخته اکنون بقولی نمی خواهد به هیچ کس و هیچ چیز رحم
کند و می خواهد آلت تناسلیش که اکنون برایش بسان شمشیر
خشمش شده است در هر سوراخی وارد کند و یا در نوع زنانه
اش، لکاته وار میخواهد بی انتخابی خشمش را با سکس با
هر کسی و یا بقول بوف کور با هر شاگرد کله پزی بیان
کند. هر دو میخواهند تشنگی و پوچی درونیشان را با فتح
و بزیرکشیدن تن و روح معشوق پرسازند و هر دو شکست
میخورند، زیرا هربار تشنه تر از سابق از جنگ خیالیشان
برمیگردند و در این سرنوشت تکرار خنده دار همان گذشته
خویش و نیاکان خویشند که میخواستند با سرکوب سادیستی
تن و جسم خویش، با لذت مازوخیستی عشق مطلق روحی، با
سرکوب زن و خرد، به بهشت موعود روحی خویش دست یابند و
در انتها تنها سترون، تشنه و پژمرده، در یک کلام خواجه
و ناتوان گشتند. باری بقول مارکس در نقلی از هگل همه
حوادث تاریخی دوبار تکرار میشوند، یکبار بشیوه تراژیک
و باردیگر بشیوه کاریکاتوروار و خنده دار. این فاتحان
از قبل شکست خورده سادیستی و مازوخیستی و بقول خودشان
بی اخلاق امروز وارثان و تکرار خنده دار و مضحک آن
مردگان تراژیک سرکوب جسم و عشق زمینی خویش برای دست
یابی به یک عشق مطلق مادرانه وروحی بودند که بقولی سر
شاخ بن می بریدند.
راه مقابله با این نابخردان و تشنگان اما تنها لذت بری
از زندگی و اری گویی به زندگی و لذت آن و بیان جهان
زمینی و عشق زمینی و خندان ما می باشد که در آن همه
احساسات و فانتزیها چون گذرگاهی بسوی یکدیگرند و درد
شادی میزاید و شادی دری بسوی دردی و جستجوی دیگر است و
همه این بازیها بر بستر عشق و محبت و احترام به فردیت
و خواست خویش و معشوق و دیگری صورت میگیرد، بر بستری
مهربانانه که بر روی آن بازی زیبای عشق و قدرت میان
فرزندان خدا صورت میگیرد، با والاترین درجه از شور و
شعف انسانی و مالامال از خشم و عشق، دلهره و لذت و در
عین حال بدون آنکه قتلی صورت گیرد و گلوله ای شلیک
شود، زیرا اینجا ما بقول نیچه با خنده می کشیم و نه با
خشم.. از اینرو نیز خودازاری و دگرازاری ما خندان و
عاشق است و نه نافی لذت، بلکه در پی لذت است. پس برای
دست یابی به لذتی والاتر، عشق و خردی زیباتر خود به
قاضی بیرحم خویش تبدیل میشود. خود را به موش
ازمایشگاهی خویش تبدیل میکند و برای دست یابی به خواست
و لذت خویش مرتب به خویش می خندد، خود را تحقیر میکند.
از خویش به تهوع می افتد، تا انگاه که به لذت عشق و
خرد نو دست یابد و به اغوش معشوق تازه خویش. دگر ازاری
او نیز از اینگونه است. در دگرازاریش میل شرارت خدایی
وجود دارد که مخلوقانش را، یارانش را نیش میزند، تحریک
می کند، وسوسه می کند، تحقیر و تمسخر می کند. ایینه
ایی در برابرشان می گذارد، تا به کوچکی خویش و به
پلشتی عشق و زندگی کنونیشان پی ببرند و اینگونه
سرانجام تحقیرگر خویش به پرش بزرگ و مهاجرت بزرگ در پی
دست یابی به جهانی نو دست زنند. اینگونه خودازاری و
دگرازاری ما خندان و شرور است و از لذت حرکت میکند و
در پی دست یابی به لذت والاتری می باشد. باری احساس
خودازاری و دگرازاری خویش را خندان و زیبا کنید و انرا
چون امشاسبندان خویش در خدمت تحول خویش و جهانتان
بگیرد. با خنده، خویش و دیگران را تحقیر و سخره کنید.
جهان کهن و نگاه کهن خویش، روابط کهن خویش را با طنز،
تحقیر بنگرید و با این احساسات از روی جهان خویش و
دیگران بپرید و به عشق نوی خویش و لذت نوی خویش دست
یابید. باری حتی در زنجیرزنی ما نیز لذتی نهفته است.
هرعمل انسان در پی دستیابی به لذتی و هدفی می باشد.
این شاید تنها راز و قانون سبکبال هستی باشد. تنها
باید انرا از بار اخلاق ضد زندگیش و مقدسش ازاد ساخت و
در خدمت خویش احساسات خویش را، اخلاق و خرد خویش را
زیبا و خدایی کرد.اینگونه دوستان! حتی در خودازاری و
دگرازاریتان نیز در پی لذتی و تحولی باشید و این
شورهایتان را زیبا و خندان کنید.