|
فریدون تنکابنی
در شب « فرهنگ
و
هنر»
موضوع :
«
طنز در ادبیات فارسی
»
فایل های صوتی برنامه
« بزودی »
.jpg)
زمان شنبه 28 آوریل 2007
- 8 اردیبهشت 1386
در پالتاک اتاق «فرهنگ گفتگو»
فریدون تنکابنی (۱۳۱۶-) طنزپرداز و داستاننویس ایرانی
است.
او در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در تهران متولد شد.
تنکابنی در آثارش بیشتر به انتقاد اجتماعی و زندگی بی
امید معلمان و کارمندان پرداخته است. طنز تنکابنی
شيرين٬ دلچسب و کوبنده است. همچون تيغ تيزی است که از
طول و عرض بر اندام ابتذال فرود میآيد و برشهای آن
را در معرض ديد خواننده قرار میدهد. برشهايی که در
عينحال که موجب خندهی ما میگردد٬ اما در پس آن
اندوهی عميق و گاه حتی تيره و غمآلود بر جان ما
مینشاند. تا هنگامی که نوشته را میخوانيم٬ میخنديم٬
اما همين که اندکی تامل میکنيم٬ تصوير وحشتناک و کريه
و چندشآور ابتذال پهنهی جانمان را میانبارد. اما
تنکابنی٬ عليرغم بسياری از طنزنويسان که تنها به تصوير
موضوع مورد نظر خويش میپردازند و میگذرند٬ اکتفا
نمیکند٬ او نظر میدهد٬ در ماجرا دخالت میکند٬ با
بعضی شخصيتهای داستان همدردی میکند و نفرت خود را
نسبت به بعضی شخصيتهای ديگر داستان پنهان نمیدارد.
درباره فریدون تنکابنی
از زبان خودش
؛
در سال 1316 در تهران بدنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو
فرهنگی بودند . در تهران درس خواندم . درنوجوانی آوار
کودتای انگلیسی - آمریکائی 28 مرداد سال 1332 بر سرم
ریخت و مسیر زندگی مرا یکسره دگرگون کرد .
بنا بر این نمی توانم درباره این رویداد تاریخی بی
اعتنا بمانم .
در سال 1334 از دبیرستان دارالفنون دیپلم ادبی گرفتم
ودر مهرماه همان سال به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران
رفتم و در سال 1338 در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ
التحصیل شدم. در همان زمان دانشجویی ، آموزگار و پس از
فارغ التحصیل ، دبیر زبان و ادبیات فارسی شدم .
در سال 1340 ، نخستین کتابم "مردی در قفس" منتشر شد .
در همان زمان در مجله های ادبی به نوشتن پرداختم .
در سال 1346 "کانون نویسندگان ایران" تاسیس شد که من
هم از مؤسسان آن بودم . ابتدا به عنوان صندوقدار کانون
انتخاب شدم و در دوره های بعد عضو هیئت دبیران کانون
بودم .
در سال 1349 به خاطر انتشار کتاب "یادداشت های شهر
شلوغ" به وسیله ساواک بازداشت و در دادگاه نظامی به شش
ماه زندان محکوم شدم .
اعضای کانون نویسندگان ایران و نویسندگان و هنرمندان
دیگر به بازداشتم اعتراض کردند . در نتیجه استادم
"محمود اعتماد زاده" (م.ا.به آذین) به عنوان نویسنده
نامه اعتراضی و چند تن دیگر از اعضا کانون به عنوان
گرد آورندگی امضا و پخش کنندگان آن بازداشت شدند و
مدتی در بازداشت ماندند . سرانجام به آذین به سه ماه
زندان محکوم شد .
در جشن هنر شیراز همان سال ، ترجمه های فرانسوی و
انگلیسی اعلامیه کانون نویسندگان ایران میان میهمانان
خارجی پخش شد و تاثیر گسترده ای بر جای نهاد .
در سال 1352 به خاطر انتشار کتاب "اندوه سترون بودن"
بار دیگر بازداشت شده و این بار به خاطر آن که سوء
سابقه داشتم به دو سال زندان محکوم شدم . البته پس از
پایان مدت زندان مرخصم نکردند و ناچارشدم شش ماه بیشتر
در زندان بمانم .
در همین سال "اندوه سترون بودن" در اروپا تجدید چاپ شد
و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا
برگزیده ای از نوشته های مرا که در ایران ممنوع
الانتشار بود با عنوان "ده داستان و نوشته های دیگر"
چاپ و منتشر کرد .در برگزاری ده شب شعر و سخنرانی
معروف کانون نویسندگان ایران در سال 1356 شرکت فعال
داشتم . این گردهمایی ها که هر شب بیش از ده هزار تن
در آن شرکت می کردند ، نخستین گردهمایی های از سلسله
تجمع ها و تظاهرات پیش از انقلاب بود .
در سال 1357 که سانسور از نفس افتاد ، بیشتر کتاب های
من تجدید چاپ شد .
در سال 1362 (1983 میلادی) مانند بسیاری دیگر که در
معرض حمله و بازداشت رژیم اسلامی و کشانده شدن به پشت
تلویزیون بودند از کشور خارج شدم و از آن زمان در کشور
آلمان اقامت دارم . در این مدت طنز ها ، داستان ها و
مقاله هایم در مطبوعات ایران ، اروپا و آمریکا چاپ شده
است که امیدوارم به صورت کتاب های مستقل منتشر شوند ،
مانند:
- از خنده و شوخی تا هزل و طنز
- شعر رندانه حافظ
- پیامدهای اجتماعی و فرهنگی مهاجر ایرانیان
- در غربت
- شوخی نیست! (طنز)
کارنامۀ فریدون تنکابنی
مردی در قفس(یک داستان) 1340
اسیر خاک (چند داستان) 1341
پیاده شطرنج (چند داستان) 1344
ستاره های شب تیره (چند داستان) 1346
یادداشت های شهر شلوغ و اندیشه ها 1348
پول ، تنها ارزش ومعیار ارزش ها (چندمقاله) 1350
اندوه سترون بودن (چند مقاله) 1352
سفر به بیست و دوسالگی(داستان برای نوجوانان) 1356
اندوه بی پایان (چند داستان ایرانی و خارجی
از نویسندگان دیگر با توضیح و تفسیر) 1356
راه رفتن روی ریل (چند داستان) 1357
سرزمین خوشبختی (چند داستان) 1357
میان دو سفر (چند داستان) 1357
اندیشه و کلیشه (چند مقاله) 1357
فردا روز دیگری است (ترجمه چند داستان) 1357
چای گپ و سیاست (طنز سیاسی) 1357
جمهوری عوضی اسلامی (طنز سیاسی) 1366
******
موقعيت مناسب
نخستین کسی که متوجه استعداد نویسندگی من شد و مرا
متوجه استعدادم کرد، دبیر جبرمان بود. دبیر انشا
احمقتر از آن بود متوجه این چیزها بشود. برعکس در
برابر هرگونه نوجویی حساسیت شدیدی داشت و با آن به
مبارزه برمیخاست، همان طور که با انحراف و لغزش به
مبارزه برمیخیزند.
آن ساعت درس مان زود تمام شده بود. و معلم جبر که به
اندازهی خود ما از بیکاری وحشت داشت، مشورتجویانه
پرسید: «خب، چه بکنیم؟» بعد خودش گفت: «شعری، کتابی،
چیزی ندارید بخوانیم؟»
بچه ها مرا معرفی کردند که انشایم را بخوانم. با این
که ساعت پیش خوانده بودم و همه شنیده بودند. بچه ها
خوششان آمده بود. اما دبیر انشا بیست دقیقهای با
نصایح اخلاقی و دستوریاش ذلهمان کرد. و اگر فشار
افکار عمومی را حس نکرده بود، همان یازده را هم
نمیداد.
وقتی خواندنم تمام شد، دبیر جبر دو سه بار گفت:
«آفرین، آفرین.» و کتابچه را از دست من گرفت. و دو سه
جای آن را نگاه کرد و سر تکان داد و چشمش که به یازده
افتاد دیدمش که وارفت. نگاهی به من کرد و بعد
دندانهایش را به هم فشرد. و من گونههایش را که
میپریدند، دیدم. سرانجام دهان باز کرد و گفت: «چه می
شود کرد، هر کس سلیقهای دارد. اگر من بودم دست کم یک
هیجده میدادم.»
فردای آن روز یک کتاب که پشتش را با دقت نوشته بود و
در آن آرزوی موفقیتم را کرده بود، برایم آورد.
از آن به بعد، او مشتری پرو پا قرص و نخستین خوانندهی
نوشتههای ریز و درشت من بود. سال بعد که از آن مدرسه
رفت، باز هم رابطهی ما قطع نشد. به توصیهی او، چند
تا از نوشتههایم را برای مجلههای ادبی فرستادم، که
یکی دوتایش چاپ شد. پدرم را یکی از قوم و خویشها، به
وسیلهی همین مجلهها از چیز نوشتن پسرش باخبر کرد. و
طبیعی است، همین که من در امتحانات نهایی دبیرستان
تجدیدی شدم، گناه به گردن نویسندگی افتاد.
تابستان در عین حال که درس میخواندم، جزوهی کوچکی از
نوشتههایم را چاپ کردم. با پول خودم. پدرم ماهی نود
تومان به من میداد. روزی سه تومان. (پول حمام و
سلمانی را هم جداگانه می داد.) (پدرم برای همهی
فرزندانش ماهانهی منظمی برقرار کرده بود.)
و من با جمع کردن این نود تومانها و قرض گرفتن از
برادرها و خواهرهایم بود که توانستم نخستین کتابم را
چاپ کنم. جزوهی کوچکی بود. پنجاه شصت صفحه بیشتر
نداشت. و پر بود از غلط چاپی- تجربه ای در این کار
نداشتم. کاغذش کاهی بود. بدترین کاغذی که در بازار گیر
می آمد. حروف کهنه و ساییده و شکسته بود. ارزانترین
چاپخانهای را که امکان داشت پیدا شود، پیدا کرده
بودم. با این همه در عرش سیر میکردم. من با حروف سربی
(گرچه شکسته و لهیده) تثبیت شده بودم. رسمی شده بودم.
من در پانصد نسخه تکثیر شده بودم. به میان مردم
میرفتم و دست کم پانصد دست را میفشردم.
و وقتی یکی از مجلهها در چند سطر کتابم را معرفی کرد،
میتوانید حالم را حدس بزنید. پدرم، این بار هم به
وسیلهی همین مجله، از انتشار کتاب من باخبر شد. یک
روز عصر، به اتاقم آمد و بدون آن که دربارهی کتابم
حرفی بزند، گفت: «ببین، رفیق، من برای تو سرمایهگذاری
کردهام. (عینا همین کلمه را به کار برد:
سرمایهگذاری. – پدرم حسابدار قسمخورده بود.-) سود و
زیان این سرمایهگذاری، به تو برمیگردد، نه به من،
ولی من دلم نمیخواهد زیان داشته باشد.»
با تبختر گفتم: «من به نقشههای شما کاری ندارم. فعلا
آتیهی ادبی خوبی در انتظار من است. و این برای من
مهمتر از هر چیزی است.»
حرفم را برید و گفت: «بیا و پیشنهاد مرا قبول کن.
آتیهی ادبیات را به من بفروش. پنج هزار تومان نقد.
بعد از آن تو و درس و مدرسهات...»
با خندهی ساختگی و خشم فروخورده، گفتم: «خیلی ارزان
است. من بیشتر از اینها میارزم.»
پنج هزار تومان، برای من رقم درشتی بود، ثروتی بود.
اما غرورم وادارم کرد که فورا پیشنهادش را رد کنم.
پدرم بی آن که جا بخورد، گفت: «می دانم، ولی من بیشتر
از این ندارم.» بعد گفت: «عجله نکن. دو سه روز فکر کن،
ولی سعی کن این موقعیت مناسب را از دست ندهی. اگر تا
دو سه روز دیگر، جواب رد ندادی، میفهمم که موافقت
کردهای.»
پدرم که رفت، وسوسه به جانم افتاد، پنج هزار تومان،
آیا آیندهی ادبی من همین اندازه ارزش داشت؟ شاید پدرم
زیاد هم بیانصافی نکرده بود. موقعیتی که با پانصد
تومان به وجود آمده بود، بیش از پنج هزار تومان
نمیتوانست بیرزد. اما اصل مساله این نبود. مهم این
بود که من نمی توانستم ننویسم، اتاقم پر بود از
کاغذهای ریز و درشت که من با خط شتابزده و بی آرامم
سیاه شان کرده بودم.
من به ننوشتن نمی اندیشیدم. در هر حال خواهم نوشت. چه
کسی می تواند وادارم کند ننویسم؟ من در پی استفاده از
موقعیت مناسب بودم. هر روز که امکان ندارد آدمی پنج
هزار تومان به چنگ بیاورد. پنج هزار تومان، موافقت
ظاهری، و ادامه ی کار در نهان. پدرم که نمی توانست
بیست و چهار ساعته، چهار چشمی مراقب من باشد یا بالا
سرم مامور بگمارد.
این نقطه ی پایان اندیشه های من بود. اما نمی دانم چرا
از پدرم فرار می کردم. شاید از او خجالت می کشیدم.
شاید هم حالت حریف شکست خورده ای را داشتم (شکست خورده
یا ترسو؟). روز چهارم، به اتاقم که رفتم، روی قفسه ی
کوچک کتاب هایم، سه بسته اسکناس به چشمم خورد، دو بسته
بیست تومانی و یک بسته ده تومانی، هر سه نو نو. اولین
کاری که طبیعتاً می بایست بکنم، این بود که بسته ی ده
تومانی را بردارم و بدوم مغازه ی کتاب فروشی. درست
همان طور که بارها در رویاهایم دیده بودم. رویاهایی که
معمولا شب هایی به سراغم می آمدند که نتوانسته بودم
کتاب تازه درآمده ای را بخرم. اما این بار تردید کردم.
کلیت و تمامیت پنج هزار تومان را نمی توانستم بشکنم.
«نگهش می دارم.» چرا و برای چه، خودم هم نمی دانستم.
برای مسافرت. برای خرید چیزی بسیار با ارزش. حتی یک
لحظه این اندیشه ی زودگذر به خاطرم آمد که دومین کتابم
را چاپ کردم (هنوز چنین قصدی داشتم)، پنج هزار تومان
را به پدرم پس بدهم، تا بفهمد آینده ی من با ارزش تر
از آن است که با پول خریدش.
بعد آهسته یک ده تومانی از روی بسته بیرون کشیدم. «به
عنوان قرض. اول برج می گذارم سر جایش.» و بعد یکی
دیگر: «برای احتیاط.»
آمدم خیابان. دفترچه ی یادداشت و خودکارهایم توی جیب
کتم بود. از روی عادت رفتم سراغ بیستروی لئون. پیش از
آن گرچه ماهی نود تومان می گرفتم، هیچ وقت پول درست و
حسابی نداشتم. همه اش را کتاب می خریدم، یا برادرها و
خواهرهایم را می بردم سینما.
هر وقت هیجده ریال پول داشتم، (با یک بلیط اتوبوس) با
ترس و وحشت می رفتم توی بیسترو و سه تا ژتون می خریدم
و آبجویی می زدم. و چه کیفی می داد. و اگر بیست و
چارزار داشتم، ساندویچی هم می خریدم. ساندویچ سوسیس که
سوسیسش کوچک و پوست نکنده بود. یا ساندویچ کتلت، که
بهتر بود اسمش را ساندویچ قورباغه می گذاشتند. سر برج
ها که می توانستم دو تا آبجو بخورم، ضیافتی بود. و اگر
یک ریال پول خرد ته جیبم پیدا می شد، دو تا همای نازک
می خریدم و یکیش را با زنبوری سیگارفروش روشن می کردم
و سلانه سلانه به طرف خانه راه می افتادم. و چه خوش
بودم. گه گاه می ایستادم تا اندیشه های سیل آسای
مستانه ام را توی دفترچه ی یادداشت ثبت کنم. مردم که
تنه ام می زدند و هلم می دادند، عین خیالم نبود.
اما امروز بیسترو برایم بیگانه بود. بیگانه نبود.
خجالت آور بود. می ترسیدم کسی اینجا ببیندم. آبجو زهرم
شد. و خودم را این طور قانع کردم که بیسترو جایی برای
نشستن و نوشتن ندارد. – تصمیم داشتم فعلا بیرون از
خانه بنویسم.- راه افتادم و رفتم توی یکی از این کافه
هایی که اسم های دهاتی خر کن خارجی دارند: الدورادو یا
سان سالوادور یا کلرادو. دستور دادم برایم یک آبجو با
پسته بیاورند. میز فورمیکای مشکی با صندلیهای کوچک
شقورق ناراحتی داشت. دریغ از یک لکه چربی. دفترچهام
را جلوم گذاشتم و خواستم مشغول بشوم. نگاهم به دوسه
تا از مشتریها افتاد: جوان، دوبهدو، دختر و پسر.
تمسخری توی نگاهشان بود. خیال میکردند عاشق
واخوردهای هستم که دارم برای معشوقهام نامههای
احساساتی سوزناک مینویسم. و همین مرا از نوشتن
بازداشت. ناراحت و بلاتکلیف بودم و سرجایم وول
میخوردم. پسرک روزنامهفروش به دادم رسید. روزنامه را
که برمیداشتم، کنار گوشم گفت: «سیگار خارجی، همه
رقم.»
گفتم: «بده.»
وقتی که چهار تومان را از من گرفت، سوزشی در قلبم حس
کردم، اما به روی خودم نیاوردم. (سیگار خارجی آن موقع
گرانتر از حالا بود. یا شاید چون ناشیگری از سروروی
من میبارید او تشویق شد زیادتر بگیرد.)
روزنامه خواندم، سیگار کشیدم، آبجو نوشیدم، و پول میز
را دادم و بیرون آمدم. موجود قابل تحسینی شده بودم.
تنها چیزی که آزارم میداد، از میان رفتن بیست تومان
بود. و این که میدانستم کلیت و تمامیت
پنجهزارتومان لطمه دیدهاست و این لطمه تا از میان
رفتن آخرین دهتومانی ادامه خواهد داشت.
دیگر نتوانستم حتی یک کلمه بنویسم. اما آنچه مانع
نوشتنم میشد، پدرم نبود، پنجهزار تومانی بود که مثل
کنه به من چسبیده بود. و وقتی هم که تا دینار آخرش خرج
میشد، باز هم دست از سرم برنمیداشت. مثل شبح مزاحم
مردی که مرده باشد.
*****
نویسنده نبودم، انسان که بودم. و برای همین با
سرمایهداری که میخواست در خانهی ما «سرمایهگذاری»
کند و خواهرم را به عنوان سود یا وثیقه یا هر زهرمار
دیگری ببرد، به ستیزه برخاستم. خواهرم دو سال از من
کوچکتر بود (من بیست سال داشتم.) و اگر مخالفت مرا
حمل بر حسادت نکنید، باید بگویم که عاشقانه دوستش
میداشتم. بیاندازه زیبا بود، و ساده و معصوم و
دلربا. بالاتر از هر صفتی بود که من با ادعای نویسنده
بودنم، در خاطر داشتم. و مردک: شصت سال را به راحتی
داشت. و گویا نمایندهی شصت کمپانی خارجی بود. وقتی که
حرفها و سروصداهایم توی گوش هیچکس فرونرفت (حتی
خواهرم، ظاهرا ناراضی بود، اما آن همه ثروت به
سرگیجهاش میانداخت. گرچه با نفوذی که من در او
داشتم، میتوانستم نارضاییاش را به مخالفت جدی و حتی
کینه و نفرت بدل کنم، و همه این را میدانستند. فقط
زمان میخواست. و این که پای مردک چند روزی هم که شده،
از خانهمان بریده شود.)، تصمیم گرفتم مستقیما با خود
مردک حرف بزنم و پایش را از خانهمان ببرم.
از خانه که بیرون آمد، اخم کردم و پشت سرش بیرون آمدم.
داشت آنتن رادیوی اتومبیلش را بالا میکشید. توی صورتم
خندید و گفت: «جایی میخواهید تشریف ببرید؟
برسانمتان.»
گفتم: «متشکرم.»
بهترین فرصت بود. اما زر زر رادیو را درآورده بود.
من حالی داشتم مثل این که پشت در جلسهی امتحان باشم.
با این همه تصمیم داشتم حرفم را بزنم. «آگهیهای
تجارتی در دو دقیقه» را که خاموش کرد، بیمقدمه گفتم:
«میخواستم ازتان خواهش کنم دیگر خانهی ما تشریف
نیاورید. میدانید که...»
انتظار داشتم یا عصبانی بشود یا پوزخند بزند. سرم
فریاد بکشد یا مسخرهام کند. انتظار هر کاری را داشتم.
جز همان کاری که کرد.
حرفم را برید و تند تند گفت: «بله، بله، میدانم،
میدانم. در حقیقت احساسات شما قابل تحسین است.»
مدتی سکوت کرد. بعد مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده
است، گفت: «کاری که ندارید؟»
گفتم: «ن |