|
فيلسوف
ميني ماليست دوره باستان
.JPG)
آرام
بختياري
Aramy@web.de
از “ماقبل تاريخ“ تا “عهد جاهليت“ ! Diogenes von
Sinope ( ca 400 – ca 323 , b chr
ديوگنس ، فيلسوف عاميانه يوناني، همعصر اسكندر مقدوني
، داريوش و كورش و سيروس ! هخامنشي ، همان كسي است كه
حدود 370 سال پيش از ميلاد، با چراغي دردست،درآتن و
شهر-دولت هاي ديگر يونان، در روز روشن دنبال آدم و
انساني “طبيعي“ بود. طبق افسانه و قصه اي ديگر، او
روزي سر چهارراهي روي زمين خدا نشسته بود و گدايي
ميكرد، اسكندر كبير؟ هم همراه محافظين و سران لشكري و
كشوري اش! درآن حوالي مشغول قدم زدن بود و با ديدن
جناب ديوگنس، سراغ اورفت و از او پرسيد كه آيا وي نياز
و آرزويي دارد تا او آنرا برآورده نمايد، ولي ديوگنس
طبق روال هميشگي اش با طنزي نيشدار و گزنده و شهامتي
خاص،جواب داد كه فقط قدري ازجلو نور خورشيد كنار برويد؛
چون اسكندر روي ديوگنس سايه انداخته بود. اسكندر هم
براي اينكه خيطي پيش آمده را قدري كاهش دهد، رو به
همراهان نمود و گفت:“ اگر اسكندر نباشم، دوست دارم
ديوگنس باشم“،
شاعر ما هم، گمانم در رابطه يا بدون رابطه، با ديوگنس
و مكتب فلسفي كلبي وياسگي وي گفته باشد:“سگي بگذار، ما
هم مردمانيم“ ، گرچه در نظر ديوگنس، سگ موجودي است بي
نياز. اوسگ را سنبل : آزادي، قناعت ، اعتراض و گزندگي
ميدانست. درمورد تاريخ تولد ديوگنس اختلاف نظر وجود
دارد. او احتمالا بين سالهاي 400-323 يا 412-324 پيش
ازميلاد زندگي نموده. توضيح اينكه درپشت اينهمه شايعه،
قصه و افسانه، چهره و شخصيت واقعي وتاريخي ديوگنس، به
سختي قابل شناخت است. با اشاره به كلمات قصار، طنزها،
نقل قولها و قصه هاي گوناگون ديوگنس ، ميتوان اورا
گاهي يك بهلول يا ملانصرالدين يونان باستان بحساب آورد.
اومثلا يكبار به همسرش گفته بود:“گرچه من شوهرت هستم،
يكبار هم كه شده به حرف من گوش كن!“. مشهوريت اودرآن
دوره و زمان تغيير و تحولات اجتمايي و سركوب شهر-دولت
هاي جمهوريخواه، گويا به اندازه اسكندر مقدوني بين
مردم بوده باشد. بلوخ مينويسد كه او مبلغ ايدئولوژي
گداي سعادتمند شد. چون او در بشكه اي گلي ميخوابيد ،
فيلسوف ساكن بشكه نام گرفت. ديوگنس باكمك جوابهاي
غبرمنتظره و حاضرجوابي خاص خود يكي از شوخ مزاج ترين
متفكران فلسفه درتاريخ سير انديشه است. گروهي نيز اورا
جانشين يا شاگرد فلسفي سقراط بشمار مي آورند.
صداي اعتراض او عليه فرهنگ اشرافي و فلسفه برج عاج
نشين افلاتون، آغاز شكوفايي مكاتب : رواقي، كلبي ،
اپيكوري، و هلني شد. روش و محتواي حرفهايش، شباهتهايي
را ميان :سوفسطائيان، سقراطي ها و افلاتونيان نشان
ميدهد، گرچه او موضعي دشمنانه نسبت به فلسفه دانشگاهي
افلاتون داشت. اوپيش از نيچه گفته بود كه ارزشهاي
قديمي و ارتجايي رابايد كنار زد تا جايي براي ارزشهاي
جديد بوجود آيد. او نه تنها يكي از پيشگامان باستان
“بازگشت به طبيعت“ است ، بلكه مبلغ نوعي عرفان و قناعت
تا حد بي نيازي است . اوخواهان يك زندگي طبيعي، بدون
اجبارهاي اجتمايي بود.ديوگنس از نخستين كساني است كه
ميخواست باكمك فلسفه، انسان را آزاد نمايد و يا به
بلوغ برساند وميگفت روشنفكر بايد سركش باشد و ايجاد
مزاحمت كند و كسيكه مورد علاقه و دنباله روي عوام شود،
يك خواجه است و نه يك فيلسوف.
او حرص و طمع و دنبال كالاهاي غير ضروري افتادن را
“مادر-شهر“ همه نارضايي ها و بيچارگي ها دانست. هدف
فلسفه كوچه-بازاري و عاميانه او، يك “شوك-درماني“
غيرمنتظره بودتاهمنوعان را به تفكر وادار نمايد و
بورژوازي شكمسير و تنبل-فكر راتحريك كند. اوازجوانان
ميخواست كه از سنت ها و فرهنگ ارتجايي فاصله گرفته
وباتاريخ خونين خود قطع رابطه نمايند. دراين رابطه
امروزه مورخين مي پرسند كه آيا فلسفه بايد هميشه جدي و
تئوريك باشد يا ميتواند با كمك طنز، ادبيات، تحريك و
شوك و نمايش، مخاطبين را به انديشه وادار نمايد. عده
اي حتا اورا آنزمان “ ديوانه مفيد “ نام نهادند.
گفته ميشود كه ديوگنس بيشتر به سبب اصالت فلسفي تا
ايدههايش مشهور شد. او ميگفت كه فلسفه نبايد ملال آور
و خسته كننده باشد؛ فلسفه يعني حقايق پر دردسر را با
صداي بلند وروشن بيان نمودن. گروهي ازمورخين فلسفه
امروزه حتا به او لقب “ پرولتر فلسفي “ داده اند، چون
او نه متفكر ومعلم برج عاج نشين مدارس عالي نيمه دولتي
، بلكه فيلسوف خيابان و كوچه بازار بود. شهامت او
درآنجاست كه خواست فلسفه را به گونه اي ديگر معرفي كند
و قوانين جاافتاده و مطمئن، ثابت و پذيرفته شده را
نسبي نمايد. اويك سقراط جنون گرفته، بود كه واهمه اي
نداشت اگر اورا معركه گير، “ شوماستر “، و يا دلقك
فلسفي بنامند. او ميتوانست درميان شنوندگان و حاضرين :
شوك ايجاد كند، تمسخر نمايد، نيش بزند، گاز بگيرد، بي
شرمي نمايد ، ولي تا انتهاي جلسه، طنز و صلحجويي خود
را فراموش نمي كرد. ديوگنس :خودسازي، خود كفايي،
پرهيزكاري ، عرفان و ايده آلهاي سقراطي را تا حد و مرز
اغراق پيش ميبرد و تبليغ مينمود. او پارتيزاني تنها
بود كه ايجاد ترس و وحشت مينمود تا شكمسيرهاي مرفه و
تنبل هاي فكري و ساده گرايان را تهديد كند و به تفكر
وادارد. او ميگفت كه تقوا والاتر از گردآوري ثروت است
و براي اينكه ايدههاي خودكفايي را تكميل كند، گدايي
ميكرد و شبها در بشكه اي گلي روي برگ درختان ميخوابيد.
تنها دارايي اش گويا يك پالتو و عباي كهنه، عصايي دستي
و كوله پشتي كوچك بود. اين رفتار را ميتوان عكس العملي
به جامعه اي دانست كه بورژوازي آن دائم در حال جنگ با
همسايگان از جمله ايران بود و مشكلات درون را فراموش
نموده بود. آنزمان به او القاب : آواره ، بي سرپناه،
جداشده و آنارشيست داده بودند. به گزارش تاريخ، هرگاه
نوجوانان بازيگوش، بشكه گلي اورا ازبين ميبردند، او
درون عبادتگاهها، امامزادهها!1. آرامگاهها و يا زير
ستون هاي مركز آرشيو شهر ميخوابيد. خاص بودم گفتار و
كردارش بدليل استقلال و غيرتعارفي بودن او در انتقاد
بود. او نه تنها در سخن بلكه در عمل و در زندگي نيز
غيرمعمولي بود. اوتمام قوانين، عادات ، آداب و رسوم و
قراردادهاي مرسوم را به زير سئوال برد و به تحقير نرم
هاي اجتمايي و محدوديتهاي ناشي از آنها پرداخت. او
خواهان يك زندگي طبيعي، خارج از نرم و وظايف اجباري
اجتمايي بود.
اوجامعه اي را زير سئوال برد كه اسكندر مقدوني در روال
دمكراتيك شدن آن ايجاد اختلال نمود. او بجاي زندگي در
شهر-دولت هاي شكست خورده جمهوري، سراغ خوشبختي در
زندگي شخصي و خصوصي رفت. او خودكفايي، تحقير آداب و
سنت و قوانين رسمي حاكم بر جامعه را تنها راه تقوا و
بالاترين ارزش اخلاقي دانست و از حرص براي ارضاي
نيازهاي بورژوايي و غيرضروري درجامعه، انتقاد كرد. او
با شعار بازگشت به دامن طبيعت، خواهان خروج از ماشين
بدون ترمز تمدن شد و ميگفت تقوا يعني بي نيازي و حاضرم
جنون بگيرم تا دنبال رفع علايق مادي بروم. او زيباترين
ثروت انسان را، كلام آزاد دانست و به تنبلي فكري، ساده
لوحي، ساده گري، دنباله روي و سياهي لشكر بودن، در
فرهنگ و جامعه اعتراض نمود و ميگفت انسان بدليل تمدن
طبقاتي و غيرعادلانه، غيرآزاد و غير خوشبخت گرديده است.
ديوگنس خالق آثاري شد در زمينه هاي : تقوا، عشق، نيكي
و روشنگري. پدرش يك صراف در شهر زينپيه، آنزمان
مستعمره يونان دركنار درياي سياه بود كه بدليل كوشش
براي جعل سكه، خشم اشراف و بورژوازي را برانگيخت و به
زندان افتاد، بعد از دستگيري پدر، ديوگنس تبعيد شد و
او مجبور گرديد در سن 25 سالگي در آتن تقاضاي پناهندگي
نمايد. طبق روايت ديگري، هنگاميكه او از تصميم دولت
براي تبعيدش باخبر شد، گفت براي يك آدم جهانوطن فرقي
نميكند كه در كجا باشد!. و زمانيكه در شهر گورينتر
درگذشت، به احترام براي او مجسمه اي به پا نمودند.
ديوگنس به مبارزه با جامعه اي رياكار پرداخت كه
غذاخوري در ميدان شهر و بازار آن ممنوع بود. او
پيرامون قهرمان بازي آن جامعه ميگفت كه آنها حاضرند در
رقابت بازيهاي المپيك همديگر را بقتل برسانند ولي براي
نيكي و عدالت بخود زحمتي نميدهند. ازديگر جملات فلسفي
او اين بود كه ميگفت بايد در برابر سرنوشت ،به شهامت –
و در مقابل عشق به عقل- و در برابر قانون به طبيعت،
مسلح بود ؛ آموزش براي جوانان تربيت – براي پيرها،
آرامش- براي نيازمندان، ثروت- و براي ثروتمندان، زينت
و آلات، است. و زمانيكه افلاتون انسان را جانوري دوپا
ولي بدون پر تعريف نمود، ديوگنس پرهاي خروسي را كند و
آنرا به مدرسه افلاتون برد و گفت اين است انسان
افلاتوني!. و افلاتون مجبور شد كه در زيرنويس آن تعريف،
قيد نمايد : “ با ناخن هايي پهن“!. فلسفه كلبي از جمله
انديشه هايي است كه تا زمان حال كمتر مورد سوء تفاهم
قرار گرفته، چون آن نوعي “رفتار فلسفي“ با صفات و
عناصر جهانشمول است.
.
.
چاپ مطلب
|