ی
روم !
دیگر از شهر، گریزان شده ام
می روم !
دیگر از حرمت نا گفته، پشیمان شده ام
من از آن خاطره های شب مهتاب
از آن عطر گل افشانی گیسوی بلند و تن یاس
من از آن بوسه
از آن گرمی احساس عبور گل سرخ
من از آن زمزمه ی ماهی و موج و دریا
و سبد های پر از روزی و مرگ
من از آن پنجره های به غم آویخته
از نعره ی دلگیر و قفس های کبود
و پرستوهای زنده بگور
کودکان سر راه
دختران غم فردا
پسران بیمار
از کبوتر های خسته به دام افتاده
از بلوط سر آن باغچه ی خشکیده
چه پریشان شده دلگیرم و دلگیر ،گریزان شده ام!
می روم!
من دگر از کوچه ی پائیزی این فصل خزاندیده پریشان شده
ام
رسم و آئین جوانمردی، کو!؟
تا کجا ناپیداست
مردمانی به خروش
هرزه گانی به فروش
مرگ را سنگر نیکویی هست
عشق را گرمی بازار ریا
کژدمی هدیه ی زهر آگینی است
که جگرگاه کلام ام خونی است!
با تو اما سخنی نیست
بزن نیش
که در طبع تو آرامش توست.
میروم !من دگر از شهر شما خسته شدم
میروم!
تا که نپرسی از من
به چه ها دل بستی
و چرا از همه جا و همه کس دل کندی!
2007/05/30 – پاریس- آرش کمانگیر
هاویه
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحر ام
و همان مرغ دل انگیز امید!
بال هایم پر نور
پر از آواز
پر از شور و سرور.
خانه ام بر سر مهر
اوج_ افشان شده از جنس بلور!
آنطرف مهتاب است
و شب زمزمه های لب رود
ماهیانی در خواب
عاشقانی بیدار
گیسوانی در باد
و ترنم هایی از تن باغ
بوی عطر گل یاس
و چه متروک، جهانی زیبا!
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحر ام
همه جا در سفر ام
همه جا را گشتم
همه رنگی دیدم
من سیه چرده ترین ثانیه را خندیدم
و غم انگیز ترین خاطره ها را گشتم
رنگ گلگون شده ی ماتم را
نقش زیبای سیاهی ها را
در سپیدی دیدم.
درد ناخوانده و ناگفته ی این مردم را
در تباهی دیدم
و چه افسوس بزرگی اینجاست
که زمان میگذرد،اینچنین بی پروا!
من همان چشمه
همان رود
همان اوج
همان نور
همان کوه بلند سر شرم آمده ام
تو همان زشت
همان ساکن بی پرده
همان قعر
همان خشت
همان ظلمت بی عاطفه
از شرم به تنگ آمده ای
من همان مرغ غزلخوان امید و سفر ام
سالیان است که در پروازم
همه جای هنر شهر شما را گشتم
و چه زخمی اینجاست!
زخم سرکوبی عشق
زخم لب دوخته ی هنجره ی پر آواز
زخم گیسوی پریشان شده در ناله ی باد
زخم نامحرمی پنجره ها
و طنین نفسی آلوده
وچراغی که به رنگ خون است
زخم چرکین به دل مانده ی اجبار و تنش
زخم آزادی و مرگ
زخم بحران تجاوز
زخم یغماگر شهر
زخم بیداری شب های سیاه
و چه دلگیر
سکوتی به دروغ
و کلامی که ندارد سخن از عاطفه ها
من در این هاویه ی خشک به تنگ آمده ی شهر دروغ
نه بهاری دیدم
نه سحرگاه گل افشانی نور.
آسمانی چه کبود
بال و پر بسته چه سود!؟
من که از شهر شما خسته شدم!
21 می 2007 – پاریس- آرش کمانگیر
دختر دریای نور
دختر گیسو کمند شهر عشقم
شهر ناز!
شهر گل های فریبا
شهر رویا های مستی
شهر دیدار و قرار.
شهره ام دریای پاکی
پیشه ام موج غرور
ساحل آرامشم من
روح زیبای بهار.
دختر ابرو کمان شعر عشقم.
پر غرور!
جنسم از الماس سبز _
جنگل دریای نور.
گیسوانم شاخه های بیکران زندگی
در نگاهم نور مهتاب شب بالندگی
پاک _ پاکم
ناب _نابم
سبز _ سبز!
سینه ای دارم پر از آواز مستی
می سرایم شعر هستی
می نوازم با طنین رنگ آبی
موج پر شور بهار زندگانی.
دختر زیبا کلام سر عشقم
تک سوار سرزمین مهر ورزان
کودکانم نغمه ی شور و نشاط
آشنا با خاک و گندم
کوچه ها را میشناسم
مردم ام را دوست دارم
خانه ها را می گدازم
مرد ها را سرفرازم
عاشق دنیای شیرین _
پر از فرهاد و فریادم.
کوه ها را می شکافم
دشت ها را می نوازم
ابر ها را می سرایم.
بارش باران رحمت
جنگ رویان عشق ام!
من بهشتم ،من بهشتم،من بهشت!
می نویسم دفتر خون و سرشت
در جهانی اینچنین بی سرنوشت!
درد تنهایی
پر از رنج و شکست
قلب یغما رفته در دنیای زشت!
می نویسم رشته ی جانم گسست
اینچنینم در سرای سرنوشت!
دختر رنگین کمان شهر عشقم
دختر شیرین و شور
دختر آواز قوی ام
دختر دریای دور
بال و پروازی دگر دارم کنون
سر به راه و رو به رویاهای دور
تا میان چشمه ای از جنس نور!
8 می 2007-05-08 –پاریس
آرش کمانگیر
سحرم،دخترکم!
سحرم
دخترکم
نازگلم
دلبرکم
همه شیدایی عالم به نمازت ،گلکم!
دل بابا شده آتش
نکنی گریه بحالم،
نزنی چنگ به گیست، دلکم!
نبری پند ز کارم
نشوی خسته ز یادم
ندهی ناله به کام ام
گلکم
دلبرکم
ای همیشه سحرام،خوشگلکم!
تاب گیسوی تو مجنون که ندارد سرباغ
روی زیبای تو شهزاده ندارد،گل ناز!
ناز چشمان تو مهتاب ندارد،تو بتاب!
گلکم،چلچله آواز سفر دارد و من
من درین قافیه آواز تو دارم، دلکم!
سحرم
نازگلم
چشمه ی خورشید وش ام
ای همیشه نفست
عطر دل و جان و تنم!
یاد دلشادی آن روز بخیر
که به لبخند تو صد باغ، گل افشان شده بود.
یادت آمد چه غزل های لطیفی
به طنین نفست میخواندم!؟
یادت آمد پسر جنگل سبز
پشت دیوار سکوت دل تو
لب به نی می سایید
و گل عشق دو چشمان تو را
نی لبک می بارید!؟
وه چه زیبایی بی رنگی بود!
وعده گاهی چه دل انگیز
که بر اسب سفید و شنل سبز بهار
گل خورشید به چشمان تو می رقصیدند.
خجل از روی تو دیواره ی یاس
سر شرم آمده بود
موج بر ساحل آرام فرو می غلطید
و من از چشمه ی الماس تو را می شستم.
سحر ام
نازگلم
یاد، بسیار و پر از خاطره ی رنگارنگ
هر کتابی که ندارد این رنگ
تو بمان و تو بدان
سینه بر سینه بخوان
روزگار گذران
پر ز نیرنگ و گران
هر که پرسید بگو در سفرم
سفر پر خطر و در حذرام
من به گرداب زمان درگذرام
نکنی غصه به حالم
بخدا در قفس شیشه و آهن
پر پرواز ندارم،دلکم
شوق دید ار تو دارم
چکنم !؟صیدم و در حلقه ی مستانه به دارم!
تا سحر چشم براهم
نکنی غصه بحالم
نزنی چنگ بجانم
و در آشفتگی دار و طناب
نروی از دل و جانم
شده آهسته و آرام بیاسای که من پای براهم.
2007/04/26 -
آرش کمانگیر- پاریس
مرثیه ی اتحاد
نگاهت را در آینه می شکنند
لبانت را از کلام
تصویر لرزانی از سکوت
رویای مدفون ترانه هاست
میدانم ، تو را از دست هایت می شکنند!
حسرت ناسروده هایم را به چه زبانی بخوانم!؟
درد زخم هایم را به که گویم
راز شکستن استخوانم را چگونه فریاد زنم!؟
شهابی در سرزمین شقایقم
چگونه، بر کدام دفتر سپید نقش بندد
رعشه ی سکوتم.؟
چگونه بگویم، باور ام را نشکن!
تو را از دست هایت می شکنند
مرا در کلامم
آوار سوخته ی این خاکستر
سایه ی عقیم آفتاب است
باور نکن از ظلام بدرخشی
بیهوده از چهره ام نشویید
خاکستر کبود تولدم را
من بی جهت از تو شکفتم
در سرزمین عقیم اتحاد
تو را از دست هایت می شکافند
مرا از جگر ناسروده هایم!
2007/04/24
آرش کمانگیر - پاریس
سراب زندگی
برای تو میدانم ابرهایت گریسته اند
فرصت نشد؛مجالی نبود ببخش!
نه زمستانی را به انتظار بکش
نه بهاری که گستر چشمانت را بیآشوبد.
زمزمه ی تلخ ساکنان این شهر غریب
بیراهه ات نبرد،
هیچ کلامی شایسته وصف تو نیست!
بیهوده به سبزی بهار می نگرند
رویای پوچ هرزه گی است
هر چار فصل زندگی
رنگ ناخوشایند تباهی ماست.
روزی که رفتی
تصویر مغلوب چشمانم سوخت
همرنگ گل هایت
صد باغ زیبایی
در التماس دستانم مرد.
راهی به سوی تو می جستم
اما نمیدانستم این شکیبایی شکننده
سراب وحشت چشمانم بود.
هر شب میان همهمه ناخوشایند باد
دلگیر ترین ترانه از آسمان من می بارد
و ستاره های بخت مرا
دستهایی ناپاک
برتسبیح مندرسی میچرخاند
میدانم آه... شکوه یاس مرا
گونه های بی تحمل یاس میچکد.
و فواره خون آلود چشم هایم...
میدانم ابرهایت گریسته اند!
2007/04/22
آرش کمانگیر - پاریس
نیایشی برای پلیدان
چهره ات را در هم مکش
چه شراره بدخیمی از زخم هایت می بارد!
افعی کبوتر زاد
و پرنده ی مسموم کودکی ات
پرواز حنجره بیگانگان شد.
چه کودکانه به اوج می نگری
و چه گدایی سخاوتمندانه ای!!!
وقتی که دست های شیطان
پر پرواز آسمان زهر آگینت را به ابتذال فرو برد.
چهره ات را جز به خیانت میالای
که دشنام کمترین هدیه است.
در مسلخ اهریمنان
سرزمین گلپونه هایم را فروختید
به اسارت بستیدم
و زنجیر دردناک دهلیز وحشت
کودکانم را سقط کرد.
شکمباره امیدتان پاره های گوشت تنم بود.
بر وحشت ام بیفزای و عاصی ام کن
بازار دیوانگان را بحراج میخرم
تا دختران رقص میهنی ام
ساز سکوت را در هنجره های بکر، به انفجار بکشند.
و آنک شعله ای در آسمان ستارگان فرا میرود
نگاه کن؛
ما به فریاد زخم هایمان فرا میرویم
و تو در چنبره ی فرو ریختن،
چهره ات را در هم مکش!