Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorrow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

گفتاری در باره تباهی «مزاج دهر»

و سخنی با اهل ِ «روشنفکری» و هنر و فرهنگ
 

 

      محمد جلالی چیمه (م.سحر)
 
m.sahar@free.fr              
 

 

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار!

این سخنی است که جمال الدین اصفهانی در یکی از قصاید شکوائیه ء خود گفته است.

بسیار خوب ، این یک بیت ، بیان احساس شاعری ایرانی درقرن ششم هجری ست که طی عوالم شاعرانهء خود ، با نگریستن به وضعیت زمانه و اهل زمانه ، با دردمندی تمام ، شگفتی خود را از آنچه می بیند ابراز می کند.
شاعر با بیان تمثیلی از زمانه ای شکوه می کند که پر از شرارت و هرزگی و جور و فساد و ادبار است.
محیطی که در آن موجودات ِ پست و بی مایه و حقیر همه کاره اند و آسمان کشتی ارباب هنر می شکند و مردم دانا و دانشمند و انسان های باوجدان ، گوشه گیرند یا تحت انواع و اقسام فشارها مجبور به سکوت شده اند و خون دل می خورند. در چنین روزگاری است که شاعر شگفت زده ، به هم عصران خود نهیب می زند که :
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آبهای ناگوار!
و نیک که بنگریم ، این پرسش توأم با اظهار شگفتی ، پرسشی است که ما نیز می توانیم با بسیاری از هم عصران خود در میان نهیم .
با این مقدمهء کوتاه اجازه بدهید نخست ابیاتی از این شکوائیهء پر دریغ و حرمان را باهم بخوانیم و پس از آن به اصل مطلب بپردازیم :
الحذار ای غافلان ، زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آب های ناگوار
عرصه ای نادلگشا و بُقعه ای نادلپذیر
فرضه ای ناسودمند و تربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
قهر در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مُستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی نادر و صحت درو ناپایدار
مهر را خفاش دشمن ، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
نرگسش بیمار یابی لاله اش دل سوخته
غنچه اش دلتنگ بینی و بنفشه سوگوار
صبح او پرده در آمد ، شام ِ او وحشت فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجرگذار
...
لطمه ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان
قطره ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار
از تو می گویند هرروزی دریغا جور دی
وز تو می گویند هرروزی دریغا ظلم ِ پار
آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیر ودار

باری ، با وجود چنین دورانی و در چنین وضعیتی نهیب جمال الدین عبدالرزاق به هم عصران و اظهار شگفتی او از وفق پذیری آدمیان ، تسلیم طلبی و اعتیاد آنان به خفت و پذیرش انواع وهن و تحقیر، کاملاً بر حقّ و به جا ست:
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار !!


و به راستی که این سخن پرسش ما و هم عصران ما نیز هست که چرا در روزگار وحشتناک پر وهن و تحقیر و فساد و ادباری که ما زیست می کنیم، خیلی ها دلشان نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود؟
نخست بگویم که در اینجا به هیچ وجه قصدِ من، تقسیم کردن جامعهء ایرانیان به مردم داخل و خارج از کشور نیست.
در حقیقت داخل و خارجی وجود ندارد. پیوندهای روحی و عاطفی و فرهنگی آنچنان استوار و گرفتار کننده اند که هیچگونه مرز جغرافیائی و اجبار ناشی از ستم سیاسی را برنمی تابند . از اینرو ، کسانی که در مرزهای جغرافیائی وطن خود اقامت ندارند نیز کمابیش کشور و میهن و فرهنگ و زبان خود را بر دوش می برند و بند ها و ریسمان های پیدا و نهانی که آنان را به آب و خاک و سرگذشت ِسرشت و جان و وجدانشان فروبسته است هرگز آنها را در محیط های بیگانه رها نمی کند و در فضای غربت ، معلق و بی اتکا نمی نهد.
بنا براین کسانی که در داخل اقامت دارند، در وطنند اما آنان که در خارج از ایران مقیم اند، وطن در آنهاست و با آنهاست. پس نسبت هر یک از ما ایرانیان ـ چه در داخل و چه در خارج ـ با وطنمان کمابیش مساوی ست. و ای بسا این احساس گرایش به آب و خاک و میهن در وجود بسیاری از آنها که گرفتار غربت و تبعید اند، متراکم تر و نیرومند تر و جان فرسا تر باشد که به قول قدما «انسان برآنچه که از او منع شده است حریص تر است». و نیز پیداست که مقیمان در وطن کمتر از راندگان از وطن ، به یاد وطن اند و هوای میهن بر وجود آنان مستولی ست ، زیرا جانبنده ای که در محیط طبیعی خود نفس می کشد به یاد،« هوا » و «اکسیژن» نیست بلکه بسیار ساده و طبیعی و فارغ از هرگونه احساس منـّت یا حسرتی به قول سعدی نفسی مُمــِّد حیات فرو می برد و مُفرّح ذات برون می آورد. اما آنکه در محفظه ای فرو بسته و تنگ و تار گرفتار است وتنفس بر او دشوار ، همواره نگاهِ اُمید ش به پنجرهء کوچکی ست که گشوده شود وبی وقفه در انتظار هوای تازه ای است که از روزنی به محیط ِ تنگ و خفقان آور او نفوذ کند.
به هرحال ما چه در ایران باشیم و چه در خارج از ایران ، در برابر پرسش و اظهار شگفتی جمال الدین اصفهانی موقعیتی کمابیش یکسان داریم . پس ، هم در داخل و هم در خارج از مرز های میهن فلک زدهء ما کسانی وجود دارند که دلشان از این اوضاع آشفته و نا بسامان و از تسلط ِ بی شرمانهء تحجّر و خریت و جهل و قساوت و بی مایگی و بی وطنی می گیرد و جانشان ملول می شود.
همچنین خیلی ها هستند ـ چه در داخل و چه در خارج ـ که اصولاً ککشان هم نمی گزد یا چنین وانمود می کنند که ککشان هم نگزیده است.
بسیار خوب ، در میان این گونه آدم ها از خیلی هاشان ،ـ شاید از 90 در صدشان انتظاری نمی رود و بر آنها حَرَجی نیست. زیرا بسیاری از آنان خود ، بخشی و جزئی ازین وضعیت اند. خشت و گِل و سنگ و آجر و ملات این قلعهء جهالت و تاریکی اند.
بخش مهمی از آنان ،خود از این مرداب ارتزاق می کنند وسفره و دهان و معده شان به مطبخ این قلعه وصل است.
بسیاری زاد و ولد کرده و پرورش یافتهء محیط و طبیعتی هستند که همین شرایط و همین اوضاع یا همین مرداب و به قول جمال الدین اصفهانی ،همین هواهای عفن و این آبهای ناگوار برایشان فراهم آورده و محیط و اقلیمی مناسب و مساعد جهت رویش و رشد و استمرار زندگی آنان تدارک دیده است. از اینرو با محیط ِ خود احساس ِ بیگانگی نمی کنند. اینان مثل بسیاری از جانوران ِ آبزی در محیط ِ مردابی خودشان خوشند و موجودیت گند و بو و آلودگی لجن را نه تنها مغایر و منافی با حیات و بقای خود نمی دانند بلکه وضعیت موجود را برای تداوم زیست خود لازم و محتوم می شمارند.
اینان با بوی لجن و هوای عفن و آب ناگوار همانگونه خوشند و همانگونه سرمستند که آن دباّغ مولوی از گند پوست ِ دبّاغ خانه به حال می آمد و مست می شد اما به بوی عطر و گلاب ِ بازار عطاران از هوش وحال می رفت:

آن یکی دباّغ در بازار شد
تا خـَــرَد آنچه ورا در کار بــُد
چون که در بازار ِ عطاّران رسید
ناگهان افتاد بیهوش و خمید
بوی عطرش زد ز عطاّران ِ راد
تا بگردیدش سر و برجا فتاد
همچو مردار اوفتاد او بی خبر
...
آن یکی دستش همی مالید و سر
وآندگر کـَهگِل همی آورد تر
وان بخور و عود و شکـّر زد به هم
وآن دگر از پوشِشش می کرد کم
پس خبر بردند خویشان را شتاب
که فلان افتاده است اینجا خراب
یک برادر داشت آن دبّاغ زَفت
گـُربـُز و دانا بیامد زود تـَفت
اندکی سرگین ِ سگ در آستین
خلق را بشکافت وآمد با حُنین
گفت : من رنجش همی دانم ز چیست
چون سبب دانی ، دوا کردن جـَلیست
...
از خلاف ِ عادت است آن رنج ِ او
پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جُعـَـل گشته ست از سرگین کـِشی
از گــُلاب آید جُعــَل را بیهُشی
هم از آن سرگین ِ سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست !


بنا بر این اگر موجودات ِ آبزی ِ مرداب و لجنزار همه روزه تظاهرات کنند و دست جمعی و «همَه باهم » فریاد ِ «درود بر لجنزار » یا « مرگ بر ضد ولایت ِ لجن » سر بدهند نه تنها شگفتی آور نیست که بسیار هم طبیعی ست. و ای بسا برای آنان فضیلتی نیز به شمار آید زیرا از محیط ِ طبیعی خود حمایت می کنند و آن فضای زیستی را پاس می دارند که تأمین کنندهء ارتزاق و ادامهء بقای آنان است. پس هرگز از آنان انتظار نباید داشت که بر خلاف عادت خود روند و به نفی محیط و موقعیتی اقدام کنند که با آن خو گرفته اند وجود شان به تداوم موجودیت آن بستگی یافته است.

امادریغا که عفونت و ناگوارایی و آلودگی تنها به عرصه هایی که خود مسخّرکرده است قناعت نمی کند و پیوسته در تلاش ِ گذر از مرزهای خویش و در پی توسعه و گسترش محیط و اقلیمی است که بر آن سلطه یافته است. حاکمیت ِ آلودگی پیوسته در صدد صدور آلودگی و تسخیر فضا های همجوار خویش است زیرا اکناف و اطراف را با قلمرو خاصهء خویش یکسان وهم جنس می طلبد. زیرا همجنسی محیط اطراف و همسانی و هماهنگی ِهمجواران ، مرز های ایمن و استواری درفضای پیرامونی او ایجاد می کنند و از این طریق به استقرار و استمرار نظم لجنزار یاری می رسانند.
بنا بر این به اقتضای طبیعت و به اقتضای غریزهء حفظ و تداوم حیات تعفن زای خود ، عفونت و نا گوارایی و آلودگی ، محیط پیرامون خود را به زیستبوم ِ انسان ها و موجوداتی که در آن حول و حوش زیست می کند سرایت و گسترش می دهد و به شیوهء هولناک و خُسران باری فضای زندگی طبیعی آنها را تنگ می کند.
چنین وضعی به هیچ وجه شگفتی آور نیست . شگفت انگیز هنگامی ست که بسیاری از کسان ، به آسانی همرنگی و همسانی با محیط اطراف خویش را می پذیرند و اگرچه غالباً هم جنس ِ ِموجودات چنین فضا واقلیمی نبوده و نیستند، با اینهمه از خود استعداد درخشانی در انطباق با محیط و در پذیرش رنگ و عوارض اطراف بروز می دهند و تحمل خفت و وَهن را به عادات ثانویهء خود بدل می کنند . گوئی مو به مو به دستورالعملل ضرب المثل مشهور عمل می کنند که می گوید :
«خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !» یعنی به رنگ ِ پیرامون ِ خویش درآ و محیط را با خود و خود را با محیط، همگون و همساز و همرنگ ساز!
اینان در حقیقت پذیرش رسوایی را ، گریز از رسوایی می پندارند. از این رو همرنگ جماعت ِ رسوایان می شوند تا نفس ِ رسوایی در میانه گم شود و هنگامی که چنین فاجعه ای در جامعه ای رخ می دهد ، فروپاشی بنیاد های اخلاقی جامعه ا ست که چهره نموده و ناقوس مرگ ارزش هاست که به صدا درآمده است.
و حقاّ که شگفتی آور است هنگامی که در چنین فضاها و محیط های آلوده ، با انسان هایی روبرو شویم که به قول جمال الدین اصفهانی دلشان از این آلودگی ها نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود.
پیداست که هوای آلوده و مسمومی که به مزاج برخی موجودات سازگار افتد ، به طور طبیعی موجودات دیگری را که در آن حول و حوش سکنی دارند در برابر یک دوراهی قرار می دهد:
نخست آن که سَمومات و آلودگی ها، آنان راپراکنده می کند و از اقلیم و محیطِ مألوف و خانه های اجداد و تبار فراری می دهد و به سوی محیط های ناشناخته می گریزاند.
این موج های پی درپی فرار و مهاجرت و پناهندگی که بیش از 27 سال است سرزمین ما را دچار آشفتگی و پریشانی و تلاطم کرده و ملت ایران را گرفتار دربدری و خانه به دوشی کرده ، بنیاد خانواده ها را از هم گسیخته و بیش از نیمی از مردم میهن ما را به رنج فراق و گسستگی میان خویش و پیوند مبتلا ساخته است ، نتیجهء همین سموم متعفن بیماری زا و ملال آور و نابود کننده است.
اینجاست که معنای سخن حزن انگیز و دردآلود حافظ بیش از همیشه برای ایرانیان امروز ملموس و درک شدنی و دریافت کردنی می شود . حافظ می گفت:
زتند باد حوادث نمی توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که برگ گلی ماند و رنگ نسترنی

و سپس به پایداری و شکیبائی فرا می خواند و نگین عزیز وطن را در دست اهریمن ، ابد مدت و جاودانه نمی دانست و می سرود که :
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

با اینهمه از قحط الرجال زمانهء خود دلی پرخون داشت و باچراغ به دنبال « فکر حکیمی و رای برهمنی» بود و در جستجوی انسانی خردمند و آگاه ، گرد شهر می گشت مگر طلسمی بشکند و گرهی گشوده شود تا «مزاج دهر» اینگونه در فضای مسموم و آلوده و بلا زدهء روزگار تباه نگردد. و بدین گونه از آن سوی تاریخ هفتصد ساله عصر خویش ، انسان ایرانی امروز را ندا می داد که :
مزاج دهر تبه شد در این بلا ، حافظ
کجاست فکر ِ حکیمی و رای برهمنی ؟


باری ، همچنان که گفتیم ، کوچ و مهاجرت نخستین راهی است که جمعی برگزیده اند یا برمی گزینند. البته این راه برای همگان میسر و مقدور نبوده و نیست و کسانی هم که در موقعیت گریز و مهاجرت قرار گرفته اند و می گیرند با مخاطرات ِ بسیاری دست به گریبان می شوند و بی تردید آیندهء نیک و رستگاری و سرافزازی نصیب همگان نمی شود. چه بسیار دشواری ها و انواع بلا ها و ناکامی ها که زادهء این گریزها و پناهندگی ها و مهاجرت ها بوده و هستند . بلا ها و فجایعی که شاید گوشه ای از حکایتهای آنرا آیندگان بازخواهند گفت و چه بسیار ند غصه ها و قصه ها و رنجنامه ها و عریضه های حرمان وشکستی که هرگز باز گفته نخواهند شد.
اما راه دوم آن است که تن به ماندن داده شود و قرار بر فرار مُرجّح دانسته گردد.
و این البته سرنوشت ِ اکثریت مطلق ملت ماست که در این روزگاران پرآشوب ِ ربع قرنی ( یعنی دورانی که جنگ خانمان سوز 8 ساله به درو کردن فرزندان مردم می پرداخت و کین توزی و قساوت و نامردمی حاکمان دینی ، بخش دیگری از فرزندان این آب و خاک را در زندان ها می کشت و شلاق می زد و سنگسار می کرد و می کند )، ترجیح دادند بمانند یعنی جز ماندن چارهء دیگری نداشتند و ای بسا بسیار کسان که آرزوی کوچ و گریز را تا همین امروز در دل ِ خود برآورده نشده نگاه داشته اند.
به هرحال این بخش ِ عظیم از مردم ایران به سوختن و ساختن تن داده اند و بدون اینکه حاکمیت تحجّر و استبداد دینی را در عمق وجدان و در باور های قلبی خود پذیرفته باشند، به تداوم حیات در کشور خود می کوشند و سعی دارند که برای تلطیف ِ اینهمه خشونت و جهل و بی مروُتی و غدر و عداوت و عقب ماندگی و خرافه پرستی که در رگ های شهر مثل خون آلوده و گندیده ای جریان دارد ونیز برای دور کردن ملال و اندوه ِ حاصل از فرهنگ مرگ اندیش و نوحه گر و سیاهپوش حاکم ، در حد امکان ، راه های متنوعی پیدا کنند و گریزگاهی بجویند.
برخی به دامن فرهنگ و هنر آویخته اند. برخی به آموزش فرزندان تکیه کرده اند. جمعی دیگر در جستجوی محیطی امن تر ، از حلقه های قوم و خویشی و تبار و قبیله یا فرقه و طریقه ، حصاری به گِرد خود ساخته اند تا گذران ِ دشوار روزها را برخود آسان تر کنند.
اینها البته جزء «نجات یافتگان » اند ، اما با نهایت تأسف ، جمع کثیری نیز به دام هولناک ِ گذران های شوم ، مثل اعتیاد به تریاک یا موادی ویران کننده تر و هولناک تر از آن افتاده و سقوط کرده اند.
در اینجا مجال آن نیست که به انواع تباهی ها و نا به هنجاری های مُهلک ِ جامعهء امروز ایران بپردازیم و از انواع اعتیاد و فحشا و فروش فرزند و قاچاق کلیهء انسان ها و سرقت و قتل و راهزنی ها و شبروی ها ی بی سابقه ونیز بی خان و مانی بسیاری از زنان و کودکان ایرانی ِ امروز سخن بگوییم.
پیداست که رواج و گسترش جنون آسای این گونه تباهی ها ، به شکل و شیوه و با سرعت شگفت آوری که طی این سال های سیاه در جامعهء ایران ظهور یافته و ریشه دوانده است، نیز نشانه و بیانگر وجود یک انحطاط ِ عظیم ِ اخلاقی و فرهنگی ست. یعنی بیان کنندهء وجود فاجعه ای ست که متأسفانه کم تر به آن پرداخته می شود و کم اند کسانی که گهگاه از آن سخنی به میان می آورند.
بیشتر افراد معمولاً نابسامانی های اقتصادی و فقر و پریشانروزی های ملموس را می بینند و به حق و به درستی بر آنها تأکید می ورزند ، اما حقیقت آن است که پس ِ پشت اینهمه نابسامانی و پریشانی و آشفتگی های اجتماعی یک واقعیت هولناک و درد آور پنهان است : انحطاط اخلاقی.
آری ، یک انحطاط بزرگ اخلاقی که با هیچ متر و گز و سنگ و محک و معیاری قابل سنجش نیست و ابعاد دردناک و خسران باری که از این رهگذر بر ملت ایران وارد شده و ضربه و صدمهء دهشتناکی که جامعهء ایران دریافت کرده بر کسی هویدا نیست و چه بسا نتایج شوم وعریان ِ آن ، در دهه ها یا صده ها ی آینده نمایان خواهد شد و آیندگان به درستی و دقت بیشتری خواهند دانست که چگونه بنیاد های تاریخی و فرهنگی و ملی ما از گذر این سَموم ویران شدند و سیلاب های بنیان کن ِ جهالت و خشک مغزی و قساوتی که در این ر بع قرن اخیر زوایای آشکار و پنهان کشور ما و ملت ایران را درنوردید ، چه خسارات و صدمات جبران ناپذیری به بار آوردند!
به راستی که نزدیک ترین توصیف این روزگاران زوال را شاید بتوان در برخی متون ِ کُهن ِ فارسی ،و از آن جمله در کتاب کلیله و دمنه و در باب برزویهء طبیب به قلم ابن مقفع یافت که می گوید:
«می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چُنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق ِ پسندیده مدروس گشته ، و راه راست بسته ، و طریق ِ ضلالت گشاده ، و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب ، و لُؤم و دنائت مستولی و کرم و مروّت مُنزوی، و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی، و نیک مردان رنجور و مُستَذلّ و شریران فارغ و محترم و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حُرّیت در خواب و دروغ مؤ