Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorrow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

گفت وگو با محبوبه ميرقديري برنده بهترين کتاب سال مهرگان ادب

ستايش از عشق با کمي طعنه
 

 

 

لادن نيکنام

کتاب «و ديگران» را چيزي نزديک هفت ماه پيش از دريافت جايزه مهرگان مطالعه کردم بنا به توصيه دوستي منتقد و آنچه بيش از هر چيز در اين اثر تکانم داد شنيدن اعترافات زني بود که هراس از تجربه يي ديگرگون نداشته و با صداقت تمام عشق و کينه و حسادت و حسرت خود را با زباني درخور به گوش مخاطب اش مي خواهد برساند. در حين گفت وگو با نويسنده اثر هم آنچه به شکلي باورنکردني همچنان دلپذير بود همين صداقت نويسنده در مواجهه با مسائل طرح شده بود. محبوبه ميرقديري به نظر مي رسد در راه نوشتن آثار خود به خوبي به درک درستي از آنچه مي داند و مي خواهد ارائه کند رسيده است. او اهل پيچيده کردن مفاهيم نيست و ادعاهاي عجيب و غريب ندارد. با نگاهي واقع بينانه به بازآفريني واقعيات دور و بر خود مشغول است و ظاهراً کاري هم به کار نظريه پردازان و جنجال هاي محافل ادبي ندارد. به گفته خودش نه تا به حال به جايزه فکر کرده و نه از حالا به بعد براي گرفتن جايزه يي مي نويسد. آنچه براي او جدي مي نمايد همان دقت در جهان امروز و نوشتن از آن است، به گونه يي که هم با خودش صادق باشد و هم با ما که خواننده کتاب هاي او هستيم.
 

---

فکر مي کنم بد نيست اول بگوييد از دريافت جايزه مهرگان چه احساسي داريد و اين جايزه بر فعاليت حرفه يي شما چه اثري مي تواند بگذارد؟ اصلاً بگوييد فکر مي کرديد که برنده اين جايزه شويد؟

به جايزه هيچ وقت فکر نکرده بودم. نه در کار داستان، در کار معلمي هم. آموزش و پرورش به مناسبت هاي مختلف مثلاً روز معلم مسابقات مقاله نويسي و گاهي هم داستان نويسي مي گذارد که هم جايزه دارد و هم امتيازي که در کم و کيف کار ما تاثيرگذار است. من يک بار در اين مسابقات شرکت کردم . يک همايش استاني به خاطر اهميت درس انشا. به خاطر علاقه ام به اين درس و ارائه راهکارها و طرح هاي جديدي که به نظر خودم بد نبودند مقاله يي نوشتم و اول هم شدم. در مسابقات داستان نويسي که بعضي نشريات ادبي يا سايت ها و بنيادها برگزار مي کنند هيچ گاه شرکت نکرده ام. اينها را مي گويم براي اينکه ننوشته ام و نمي نويسم براي جايزه و ضمن احترام و ارزش بسياري که براي مديران مسوول و بانيان ادب دوست اين برنامه ها قائلم اما هرگز در پي شناسايي کم و کيف کارشان و پي بردن به قضاوت داوران پيش از اعلام رسمي نبوده ام. نتيجه نهايي مهرگان يا مثلاً يلدا و... را هر ساله در مطبوعات خوانده ام. امسال هم از طرف جناب آقاي زرگر دعوت شدم به عنوان يکي از سه نفري که به مرحله آخر راه يافته اند و در آنجا هم البته مثل هر آدم ديگري از تشويق و دريافت جايزه بسيار خوشحال شدم. اين برنامه برايم هيجان زا بود. هم مثبت و هم منفي. به خصوص بعد از ماه ها و روزهاي پرتنش و خاکستري که گذرانده ام. دارم سعي مي کنم خودم را جمع و جور کنم و کارم را از سر بگيرم.

از شکل گيري خط اصلي روايت «و ديگران» بگوييد. چه شد اين داستان به اين شکل آغاز شد؟

خط اصلي داستان هايم را از قبل در ذهنم آماده مي کنم. براي رمان فيش برداري مي کنم. تغييرات کوچک در بين داستان مي آيند. «و ديگران» در ذهنم رمان سکوت بود و کناره گيري به معناي اعتراض. عشق و کينه، تلخي و شيريني و سرانجام پيروزي. عشق و نه آن عشق گذشته. تولدي ديگر يافتن. اين تولد دوباره بايد بعد از يک دوره تنهايي يا بهتر بگويم خلوت گزيني پيش مي آمد که معمولاً هم چنين است. رنگ ها، تصاوير، همراهي راضيه، مرگ در کنار تولد و آن چادر سفيد، از همه اينها آگاهانه استفاده کردم تا بگويم به گمان من عشق است که مي ماند و مهرباني. - پايان داستان- ديگر بگويم، دوست داشتم زني از عشق بگويد، آن هم زن دوم يا معشوقه که معمولاً همه او را شيطان مي پندارند. مي خواستم زني از ويژگي هاي جسمي و روحي خودش بگويد در تقابل با همين ويژگي ها در مردان و نگاه جامعه به اين دو و...

طي سال هاي گذشته ما شاهد ظهور ادبياتي زنانه بوده ايم. زنان داستان نويس در واقع کوشيده اند با نزديکي به دنياي ذهني زن هاي آثارشان بخش عمده يي از ناگفته هاي کاراکترهاي زن را ارائه کنند. در کنار اين رويکرد غالب شخصيت هاي مرد به شکلي تک بعدي يا منفي ساخته شده اند. در کتاب شما هم تقريباً تمام مردهاي داستان از اين ويژگي برخوردارند. آنها يا جفاکارند يا رياکار. ما نمي توانيم به وجوه قابل درنگ يا حتي ستايش آميزي در آنها دست پيدا کنيم. اين فرآيند را چگونه تحليل مي کنيد؟ بد نيست اصلاً بپرسيم چرا بيشتر نويسندگان زن از ارائه پيچيدگي هاي دروني مردان ناتوانند؟ شايد هم آنها مردان را بسيار دست کم مي گيرند.

آدم ها در نقش هاي مختلف شخصيت هاي متفاوتي دارند. شما ممکن است همکار خوبي باشيد ولي همسايه خوبي نباشيد. حالا اگر همسايه شما بخواهد داستاني از عالم همسايه بنويسد تکليف شما معلوم است. پس نه تنها نويسندگان زن ايراني بلکه نويسندگان زن اروپايي هم نمي توانند تمام و کمال پيچيدگي هاي دروني مردان را در يک داستان بيان کنند. مردها نيز به همين شکل. آنها به وجوه مختلف شخصيت هاي زن ها نه در يک داستان که در داستان هاي مختلف مي پردازند. در «و ديگران» شخصيت مرد در ارتباط با دوست اش منفي است آن هم نه به طور کامل. دختر روزهاي دلنشيني را که با مرد داشته، هديه هايش را هنوز به خاطر دارد و اين بدين معناست که او را کاملاً سياه نمي بيند. بعد هم اين مرد در ارتباط با خانواده اش مثبت است. بعد از مرگش مي گويند او يک استثنا بود. اصلاً يکي از چيزهايي که مي خواستم به آن بپردازم همين بود. اينکه آدم ها نه فرشته اند و نه ابليس. آدمند و هر آدمي در نگاه هاي مختلف رنگ و شکل خاصي دارد. در داستان هاي ديگرم نيز به همين شکل کار کرده ام. باور ندارم که مردها همه بد و ظالم اند و زن ها همه خوب و مظلوم. در اين داستان مردهاي ديگري هم هستند، مردي که راضيه مي گويد بهترين آدمي بود که در همه عمرم شناختم و مرد آبي. از اينها کمتر گفته مي شود چون محور اصلي داستان نيستند اما بر مدار اصلي داستان - عشق و ارتباط با جنس مقابل - در حرکتند.

چه شد که تصميم گرفتيد از من راوي استفاده کنيد. آيا احتمال وجود چنين راوي يي در کارهاي بعدي تان هم وجود دارد؟ چون به هرحال اداره کردن اين راوي در رمان هاي متعدد کار ساده يي نيست.

به نظرم راوي اول شخص جذابيت بيشتري براي خواننده دارد. در «و ديگران» چون مي خواستم از دنياي زن دوم گفته باشم فکر کردم بهترين کار اين است تا خودش بيايد و حرف بزند. اگر قرار بود مرد او يا زينت يا راضيه، مثلاً از او بگويند چه مي شد؟ اين چهره را نمي ديديد. يکي از لذت هاي نوشتن همين است، چهره هايي تازه از صورت هاي سفيد سفيد يا سياه سياه. براي داستان هاي بعدي ام بستگي دارد به موضوع آن و...

در اين روايت راضيه به گونه يي آينه کاراکتر راوي است. چندان تفاوتي با او ندارد. شباهت هاي او و راوي عين به عين است. هر دو از يک بيماري رنج مي برند. هر دو پس زمينه هاي عاطفي يکساني دارند. خانواده هاشان از يک بافت فرهنگي برخوردارند و حتي دنياي دروني يکساني را در لحظه هاي بيمارستان با هم تجربه مي کنند. اين همه شباهت به نظرتان کمي اغراق آميز نيست؟

هر دو اينها همسن و سالند. بازمانده دختراني از دوراني خاص. از يک طبقه و دانشجوي يک دانشگاه و يک خط فکري مشابه. همين خودش آدم ها را خيلي شبيه هم مي کند. حتي در لباس پوشيدن. شما در نقد خودتان که زحمت کشيده بوديد به موارد خوب و ظريفي اشاره داشتيد و به بيماري مشترک اين دو هم پرداخته بوديد، تعجبي ندارد. فيبرم يا کيست بيماري اکثريت زنان ميانسال است. اگر سري به مطب پزشکان زنان بزنيد خودتان مي بينيد. اين يک بعد قضيه است و بعد ديگر بيماري نشانه بودن آن است. داغدار عشقي بي فرجام بودن، حسرت مادر شدن و البته تفاوت هايي هم ميان آنها وجود دارد. راضيه قوي تر مي نمايد و سرحال تر. شخصيت مرد او در خيالش ترک برنداشته و به همين خاطر حس غبن ندارد، ترديد ندارد. صدايش بلندتر و قوي تر است و به نظر مي رسد در خانواده هم موضع بالايي دارد. راوي هم کار مي کند و براي خانواده خرج مي کند. رسيدگي و دلسوزي هم دارد و اما آنچه که هست اعتماد به نفس راضيه را ندارد.

در داستان «و ديگران» پدر راوي تجربه يي عاشقانه با زني به نام عالم دارد. چگونگي اين رابطه هم به خوبي در اثر درآمده است. او خسته از جريان روزمرگي به عشقي پناه مي برد که ممنوع است. مي خواهم بگويم شايد راوي تجربه عشق ممنوع را از پدر آموخته است. چرا زمينه نزديکي بيشتر راوي به پدرش را در بزرگسالي فراهم نکرديد؟ اين عشق ممنوع پدر مي توانست به چندبعدي شدن يکي از کاراکترهاي مرد اثر هم کمک شايان توجهي کند.

کدام رابطه عاشقانه؟ مساله پدر راوي يک هوس است. پسرش «منوچهر» مي گويد؛ « بار اولش هم نيست. آمارشو من دارم.» و در مقابل راوي تنها يک بار به فکر مرد ديگري مي افتد آن هم به خاطر ازدواج و فرار کردن از آن خانه و براي کمک به همين منوچهر. راوي مي گويد اگر مي توانستم از تو با همه حرف بزنم شايد اين جوري نمي شد. يعني نگاه و قضاوت ديگران را هم مي ديدم. همين است که راوي از عشق به سمت و سوي کينه مي رود و برعکس. البته منهاي داستان.

از نظر خودتان زبان راوي هنگام بيان ذهنيات خود از دنياي پيرامون با توجه به موقعيت و خاستگاه اجتماعي اش کمي فخيمانه و اديبانه نيست؟ فراموش نکنيم که ما از ميزان تحصيلات، رشته تحصيلي و ميزان کتاب هايي که خوانده اطلاعات دقيق و درستي نداريم. لحن نوشتاري شما يا همان راوي اول شخص گاهي به شدت شاعرانه است. اين مي تواند مقتضاي حالت دروني و عاشقانه اش باشد، اما به نظر مي رسد کمي سويه يي اغراق آميز به خود گرفته است.

يادمان باشد که راوي دختر کتابخواني بوده، دانشگاه رفته. در جايي مي گويد يادداشت هاي روزانه ام را مي نوشتم... ديالوگ هاش که ساده است. مي ماند بازگويي اش از خاطرات گذشته و يا بيان روياها، هذيان ها که در آن گاه به مکاشفات دروني مي رسد و اينها نمي توانند زباني گزارش گونه داشته باشند آن هم براي زني با آن خصوصيات. نگاه کنيد به زبان «بازمانده روز». راوي يک خدمتکار است اما دارد از قصر و مهمان هاي آنچناني قصر مي گويد. پس زبانش هم مناسب آن آدم ها و اشياي عتيقه قصر شده. طنز راضيه و گاه لودگي هاش براي شاد و بي خيال کردن راوي است. يک چيز ديگر. آنها از گذشته هم باخبرند. از هم مي پرسند «هنوز دوستش داري؟» سکوت راوي عدم اعتماد او به راضيه نيست. هر آدمي لحظه هايي برايش پيش مي آيد که نمي خواهد حرف بزند، سکوت کند و يا برعکس، فرياد بزند. راوي راه اول را پسنديده.

ايده بي نام بودن راوي از کجا شکل گرفت؟ چون به گمانم ايده جذابي است. او خودش را در اين روايت پشت نامي جعلي پنهان مي کند. آيا به دنبال ايده تسري بخشي کاراکتري در ذهن مخاطبان بوديد؟ يعني با توجه به راوي اول شخص طبيعتاً خواننده با ضرباهنگ اثر حس همدلي مي کند و مي تواند حتي گاهي هويت خودش را در پس بي نامي راوي تصور کند.

سکوت و کناره گيري نوعي اعتراض است. «روزه سکوت». بنابراين داستاني که در فضايي بسته - اتاق يک بيمارستان - و لب هايي به هم دوخته شده بيان مي شود بايد که راوي اش بي نام باشد. اين بي نامي حسن تسري بخشي را هم که خودتان گفتيد دارد. از نام هاي جعلي داشتن هم راضي نيست. خودش مي گويد من پروين، زهره و زينت نيستم. هر نام جعلي يعني که جامعه قسمتي از هويت او را ناديده گرفته. همين است که نام خودش را روي بچه بهار مي گذارد. يک فرصت ديگر.

شايد در نگاه اول در نظر خيلي ها اين کتاب يک اثر فمينيستي باشد. اما در پس اين ظاهر اوليه تضاد جالب توجهي در متن وجود دارد. تضادي که اسباب موازنه يي حسي را در ارتباط راوي و زينت و همسرش برقرار مي سازد. چرا که سويه تيز خشم راوي گاه بيشتر سمت زينت است. او بارها در کتاب او را مسخره مي کند. راوي همچنين از مادر و خواهر خود دل خوشي ندارد. او خود را بسيار متفاوت از آنها مي داند. دنياي زنانه آنها از سوي راوي قابل قبول نيست. يعني راوي در کل نگاهي انتقادي به روابط انساني اطراف خود دارد. آيا اين رويکرد آگاهانه بوده يا به شکلي غريزي و شهودي در هنگام نوشتن حاصل شده است؟

در دوره دانشسرا استاد عزيزي داشتم که مي گفت دموکراسي تمرين مي خواهد. افکار و گرايشات فمينيستي - به معناي دفاع از حقوق زنان - هم به همين ترتيب. راوي شخصيت خاص و استثنايي نيست. آدمي است مثل بقيه آدم ها. مثل اين همه زن روشنفکر و درس خوانده يي که نمي توانند بي خيال قضيه مادرشوهر و... شوند. بنابراين در او هم حسادت هست، هر چند در پايان اين حس نفرت و حسادت فروکش مي کند. گذر زمان مرهم خوبي است و او هم حس و عاطفه يي قوي دارد. طعم هاي مختلف زندگي را مي شناسد و مزه مزه مي کند. «دلم مي خواهد خفه ات کنم - تلخ.» ...

داستان شما براساس يک تصادف محض شکل گرفته است. راوي و زينت به شکلي کاملاً اتفاقي در دو اتاق روبه روي هم در يک طبقه بيمارستان با هم برخورد مي کنند. اين تصادف اوليه بهانه روايت راوي اول شخص مي شود. انگار تا قبل از اين حادثه او نمي خواسته به شکلي اساسي با اين مساله برخورد کند. ديدار زينت شبيه افتادن جرقه يي است در انباري پر از بنزين. اين تصادف به نظرتان در شبکه علت و معلول داستان مي تواند توجيه پذير باشد؟

دنيا پر است از تصادف. شما هر صبح که از خانه تان بيرون مي رويد تا شب آشناياني مي بينيد و يا خبرهايي درباره آنها مي شنويد. در «خنده در تاريکي» چقدر تصادف مي بينيم يا به قول مارکز مهم اين نيست که چه چيزي اتفاق افتاده. مهم اين است که يک روز اتفاق مي افتد و اتفاق هايي بسيار عجيب تر از ديدار زينت و راوي در بيمارستان افتاده و خواهد افتاد. اگر اين اتفاق در پايان بود، يک دفعه هويت زينت معلوم مي شد، خوب، اين سروته به هم آوردن و آب بندي است اما در آغاز نه، داستان با يک تصادف شروع شده. دو زن در يک بيمارستان خوب خصوصي همديگر را ديده اند، به ميمنت و مبارکي،

اثر شما بارها احساسات زودگذر و رمانتيک عاشقانه را به سخره مي گيرد. شايد اساساً نقدي است بر ارتباطات آدمي در عصر حاضر. آيا با اين تلقي موافقيد؟ چون حتماً بهتر از من مي دانيد که در تاريخ ادبيات عشق صورتي مقدس دارد. همين رنج ها و حسادت ها و دوري ها به عشق رنگ خاصي داده و اسباب ستايش آن استادان ادب ايران بوده است. اما هر چه رو به جلو مي آييم اين وجه ستايش آميز عشق دارد کم رنگ مي شود. آيا شما هم معتقديد که در زمانه ما دوره اين نوع عشق ها گذشته است يا اين ويژگي کتاب «و ديگران» است و قرار نيست هميشه با مقوله عشق اينگونه مواجه شويد؟

کتاب من تاييدي است بر عشق و مهر و دوستي. يک کلام از قول راوي مي گويم «چه سعادتي است نقش و نگار عشق بر خاطرات گذشته حتي،» آغاز داستان به قول شما با به سخره گرفتن رقيب يا عشق همراه است اما در پايان، باز هم ستايش عشق است. و گل هاي چهارپر نارنجي، چادر سفيد و مي روم. انگار که بگويد اين هم تجربه يي بود و عشق هميشه هست و زندگي جريان دارد. من باشم يا نباشم، بمانم يا بروم.


 

 

 منبع: اعتماد    

 

 

        

صفحه اول

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است