….گفتگوی خانم سارا مویدی، با خانم
منظر حسینی (آفریننده رمان سایه) را خواندم. کمی ماندم
و سپس چنین نوشتم: من خودم بچه گیلانم، تالشم. اما
خانه ما خیلی با دریا نزدیک نیست.
به یاد دارم، نوجوان که بودم روزی به همراه فامیل و
پدر و مادر به دریا رفتیم تا به آب بزنیم وشنا کنیم.
تا رسیدم زدم به آب و دیدم که رود نیست، اما آشنای من
است.
خیلی زود از آب بیرون آمدم، بر روی ماسه های ساحل
نشستم و چشم به آبی نیلگون عظیم که چون پهلوانی زخمی
به خود می پیچید دوختم و لحظه ای بیش نگذشت که دچار
هذیان شدم.
اردویی از کلمات موزون و آهنگین، بی اراده من، از
دهانم خارج می شدند. پدرم حال مرا دریافت، نگران به
سویم آمد و گفت: حالت خوش نیست؟
بدرستی به یاد ندارم، اما چیزی در جواب او گفتم که
نگران من نباشد و مرا به حال خود گذارد. نمی دانم،
شاید گفتم: دریا رهایم نمی کند.
مدتی گذشت. دیدم که پدر، دلسوزانه به من خیره شده است.
برای اینکه نگرانی اش را برطرف سازم به دریا زدم.
ما به رود عادت کرده ها، اول بار دریا را چو می بینیم،
شاید بگوییم: دریا چاله بزرگ پرآبی است که سرو ته
ندارد و پیوسته بر جهان می شورد و کف آلود می غرد.
شاید به این پهلوان ناراضی زمین بگویم: سنگین و خفه
کننده.
سوال اما این است: آیا نثرهای جویباری و تکراری را می
توان دوبار خواند؟ من نمی توانم!
در نوشته ای که رهایی و ناخودآگاه در آن وجود ندارد و
علم زدگی و فلسفه زدگی بر گرده آن نشسته است، آنجا حس
می میرد و آن نحیف سوار هیچ میدانی را نمی گیرد.
اگر در سایه منظر حسینی، آن نثر و آن حیرانی و آن
دریازدگی نبود و با نثری کهنه شده و معمولی نوشته شده
بود، شاید علاقه ای به خواندنش نشان نمی دادم. اما حال
به عنوان یک آدم کوچک اهل قلم می توانم چندین و چند
بار بخوانمش. این دلیل بر آن نیست که من تمامی نکات
داستان را می پذیرم، بلکه در عمومیت می پذیرم. رهایی،
مستی و تازگی اش را می پذیرم. به همراه او و با کمال
میل، سوار بر تخته پاره قلم و اندیشه، خود را در دریای
ناخودآگاه او رها می سازم، جان می بازم، غذا می سوزانم!
چای ام یخ می کند، سپس با حیرت می بینم که به حرکت در
آمده ام.
من که تا سبک سری نکنم، خود را به مجسمه بدل کرده بودم،
ناگهان می بینم که دستانم به حرکت در می آیند، برایش
دست تکان می دهم، آنطور که او برای مرگ دست تکان داده
بود.
او در مرگ، شاید زندگی را جستجو می کرد. رونده های
مرده، زیرا عجیب تهوع آورند!
......گفت: اندوه می بارد، در بالای سازمان جهان کیست؟
گفتم: در جهان خبری نیست. خانه زندگی تیره و تار است،
صاحب جهان، مار است.
به نظر من، منظر حسینی ما را دیده و از سم کشنده آن
لخت و عریان خبرآورده. خبرآورده، نه اینکه ما را
ناامید سازد و به خودکشی بکشاند، بلکه در جستجوی امیدی
گم شده است. او خبر را آورده تا شاید انسان خودگم کرده
را به خود آورد، که در حال نفله شدن است.
هرگاه زمستان اخوان را می خوانم، می بینم که چقدر از
نومیدی بیزار است. به همین خاطر از سرمای نومید کننده،
به فریاد آمده، دیوانه وار در می زند، به امیدی که
شاید کوره گری پرامید، در بگشاید، دختر شعله ها رخ
بنماید و مهرگرمی و دلگرمی طلوع کند و عشق بزاید.
یک کتاب خوب را از همه جایش می توان خواند. من هر وقت
که سایه را می خوانم، از هر جایش می توانم شروع کنم به
خواندن. من در سایه نه "مازوخیست" می بینم، نه "زن" و
نه "مرد". من آنجا اندیشه را می یابم که زنی ژرف نگر،
تخم آنرا می پراکند، تا مجسمه ها را به حرکت در آورد.
آیا اگر سایه به باغ نمی رفت، آن مجسمه برای همیشه
خشکیده و فسیل نمی شد؟
سایه به انسان مجسمه شده گفت: تو بیهوده فکر می کنی که
جهان به آخر رسیده. او به مجسمه گفت: کسی برای کسی دلش
پیوسته تنگ می شود، بدون آنکه بشناسدش. بدون آنکه
بداند محبوب او در کجای جهان است.
سایه، باور را در جان مجسمه ریخت و سپس به نیروی
مردانه اش تکیه داد، چنگ زد و خود را به رشته زندگی
آویخت. من در سایه زنی دیدم که برای مشکل انسان و
حقارت آدم ها می گریست. صدای گریه اش را گوش کنید!:"
دلش می خواست به کلیسایی که در باغ قرار داشت برود،
صلیب را از دستان مسیح برباید، و قهرابلیس گونه آدم ها
را بر آن مصلوب کند".
به نظر من سخن اصلی سایه، در شرح و بست همین دوکلمه
است. انسان ره گم کرده می رود تا خود را بکشد. او دارد
می گوید: وقتی که می توانیم مهر بورزیم و جاودانگی
کنیم، چرا باید در جبهه اهریمنان، جان ببازیم، بی هیچ
لذتی. در حالی که می توان در خطه عشق، جانبازی کرد، و
درون را و روان را راضی کرد و برای عشق دست تکان داد
که آنسوی دیوانگی و نزدیک مرگ خانه دارد.
من در آثار منظر حسینی، بیدل وار، زنی خیاط را می بینم
که شعله ور، که مست، نخ اندیشه به دست، با سوزن کلمه
در جان، در نهان، از خانه بی بی شهربانو می آید.
من می بینم که او از کلمه آتش می افروزد، و از ابریشم
آتش پیراهن می دوزد تا بر قامت جهان کند، تا پنجه عرق
کرده، در زلال آب بشوید.
من می بینم که او هر روز، به فصل زاده شدن، پیراهنی از
آتش و نور بر تن می کند، چشم آبی آب ها را، سوزن سوزن
می کند.
من می بینم، که سیاوش هم نام زنی است که پیوسته از آتش
می گذرد و "سایه" می آفریند که سایه ندارد. او حس درون
را با اندوه بیرون، در هم می آمیزد. می شناسمش، گرچه
او را هرگز ندیده ام. من در رمان "سایه"، هرگز سایه را
ندیدم. من منظر حسینی را دیدم که با شهامت و عشق، لباس
سایه را پوشیده بود، سیاه !