Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

پاییز

 

 

 

 

غروب که شود هوا

عطر ملایم برگشتن پخش می کند

پاها به راه می افتند

و کوچه شکل جاری عاطفه دارد

غروب که می شود


سیبی در جیب و سلامی در سینه

به خانه می رویم تا سلام کوچکی بگیریم از دهان کوچک کودک

و ستاره ها نزدیک تر شوند به بام

سپیده دم

آهسته از کنار خواب پر هیاهوی کودک بر می خیزم

با نای بازیافته از نان و انگور و رؤیا و

به کوچه می زنم

و کوچه بوی جاری شک دارد

روز که شاه شود

کا وزیر می شود

هر دو سوار اسب هاشان

و ما ، همیشه

بز می آوریم

روز که می اید

تعطیل می شوند عاطفه و کوچه

و شهر

سراپا

کارخانه ی بزرگی

که وهم تولید می کند

 

غروب

بی سیب و بی سلام

و بی سلام کوچک کودک

به خانه برگشتم

خانه نبود

خانه مصادره ی کار

و کارخانه است حالا

و کوچه بوی سکن دق دارد


ستاره ها گریخته اند

و آسمان

رنبیده است روی بام


 بی سیب و بی سلام
منوچهر آتشی

 

     

پاییز آمده است. از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش. گاهی که سرک می کشد دست هایش پر از باران است. گاهی که خمیازه می کشد یک عالم برگ ها ی به خواب رفته ی مسافر زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می فرستد.

هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای گاهی چرا تنه ی درختان غول پیکر باید کمی بلرزد. آه درخت به این بزرگی؟!

حلا که می دانی همه جا پاییز است . همه جا باید برگ ها بریزند و باران قطره قطره روی کلاه تو و روسری من ببارد . چتر می بافیم و از باران فرار می کنیم. برگ ها را لای خاک روبه های پاکبانان شهر گلی می بینیم و تحسینشان نمی کنیم.و پنجره هایمان را می بندیم و به آمدن برفی که آن بیرون دارد می بارد تنها فکر می کنیم  که چه قشنگ می بارد و همین....

پاییز آمده است . برف ها و باران ها هم باید ببارند . تن درختان هم خواه ناخواه باید کمی بلرزد ,هرچند که غول اسا و پا به سن باشند , اما من و تو از اینهمه هیجان جاری طبیعت چقدر لذت می بریم؟

از دور می بینم که پرنده های مهاجر به سوی این شهر جنوبی می آیند. پلیکان ها و هواصیل ها هر صبح رو به دریا ایستاده و موج های درهم شکننده را تحسین می کنند و ماهی خود را از آب های آزاد و رها می گیرند . اما تو در خوابی و پنجره ات بسته است .

سیب ها ی رسیده سرخ از شاخه ها می افتند و خرمالوها در سرمای لذیذ می رسند. و شهر بلند پرواز تو و من هنوز در خواب سیمانی و شیشیه ای خود با دودهای مکدر در خواب است .و پنجره ها و پنجره های بسته که هر لحظه بسته تر می شوند.

هیچ فکر کرده ای  که این پنجره ها را من و تو اختراع کرده ایم ؟ پنجره هایی که دود زده و گردو خاک گرفته اند؟  اما  ما می توانیم در یک لحظه تصمیم بگیریم که نباشند . که بروند و بتوانیم از دریچه ی آن یک قاب کوچک از حضور هستی را ببینیم.

بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن . با آمدن بی امان باران و برف خیس شو. این چترهای رنگین تو بی شباهت به برگ های رنگین درختان نیستند . کمی بادبان های پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه همچنان که دارد می زاید , از دست هم می رود.

و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم چون برگ چون باران اما هرگز تکرار نخواهیم شد !

 

 

بشنوید

 

فرهنگ و هنر

 

 

 

 

        

صفحه اول

 

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است