پاییز آمده است.
از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش. گاهی که
سرک می کشد دست هایش پر از باران است. گاهی که خمیازه
می کشد یک عالم برگ ها ی به خواب رفته ی مسافر زرد و
سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت
هدیه می فرستد.
هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و
باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای گاهی چرا تنه ی درختان
غول پیکر باید کمی بلرزد. آه درخت به این بزرگی؟!
حلا که می دانی همه جا پاییز است . همه جا باید برگ ها
بریزند و باران قطره قطره روی کلاه تو و روسری من
ببارد . چتر می بافیم و از باران فرار می کنیم. برگ ها
را لای خاک روبه های پاکبانان شهر گلی می بینیم و
تحسینشان نمی کنیم.و پنجره هایمان را می بندیم و به
آمدن برفی که آن بیرون دارد می بارد تنها فکر می کنیم
که چه قشنگ می بارد و همین....
پاییز آمده است . برف ها و باران ها هم باید ببارند .
تن درختان هم خواه ناخواه باید کمی بلرزد ,هرچند که
غول اسا و پا به سن باشند , اما من و تو از اینهمه
هیجان جاری طبیعت چقدر لذت می بریم؟
از دور می بینم که پرنده های مهاجر به سوی این شهر
جنوبی می آیند. پلیکان ها و هواصیل ها هر صبح رو به
دریا ایستاده و موج های درهم شکننده را تحسین می کنند
و ماهی خود را از آب های آزاد و رها می گیرند . اما تو
در خوابی و پنجره ات بسته است .
سیب ها ی رسیده سرخ از شاخه ها می
افتند و خرمالوها در سرمای لذیذ می رسند. و شهر بلند
پرواز تو و من هنوز در خواب سیمانی و شیشیه ای خود با
دودهای مکدر در خواب است .و پنجره ها و پنجره های بسته
که هر لحظه بسته تر می شوند.
هیچ فکر کرده ای که
این پنجره ها را
من و تو اختراع کرده ایم
؟ پنجره هایی که دود زده و گردو خاک گرفته
اند؟ اما ما
می توانیم در یک لحظه
تصمیم بگیریم که نباشند . که بروند و بتوانیم از دریچه ی
آن یک قاب کوچک از حضور هستی را ببینیم.
بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن .
با آمدن بی امان باران و برف خیس شو. این چترهای رنگین
تو بی شباهت به برگ های رنگین درختان نیستند . کمی
بادبان های پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان
این لحظه همچنان که دارد می زاید , از دست هم می رود.
و ما نیز همچنان که هستیم رو به
رفتنیم چون برگ چون باران اما هرگز تکرار نخواهیم شد
!
بشنوید