فرهنگ و هنر                                                  

 

از مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

 

یادآوردی از «هفت صدا»
ترجمۀ نازی عظیما

 محمد عارف           
m-aref@gmx.de 
    

 

این کتاب را در تابستان 1358، چند ماهی پس از نخستین نشرش، هدیه گرفتم. از فریده حسن زاده شاعر با استعداد و مترجم سیلویا پلات. همراه با بیوگرافی تولوز لوترک، اثر رومن رولان. و یک بغل سفارش های عاشقانه از برادرم عباس، که این کتاب را عین «چنین گفت زرتشت» با دقت بخوان.
داشتم «زوربای یونانی» می خواندم و موسیقی تئودراکیس می شنیدم. تا رمان تمام شود، چند روزی خرماپزون بلوچستانی را تاب آوردم. بعد لوترک را خوردم. و اما بعد. بعد چشمتان روز بد نبیند، «مصاحبۀ ریتا گیبرت با: نرودا، مارکز، آستوریاس، پاز، کورتاسار، اینفانته، بورخس» را شروع کردم و دیگر نتوانستم زمین بگذارم. و از همان روز به بعد نه تنها آن کتاب را زمین نگذاشته ام، بلکه خورۀ ادبیات آمریکای لاتین افتاد به جانم و دیگر رهایم نکرد. گشتم و هر چه یافتم با دقت خواندم. «بلندی های ماچوپیچو» ی نرودا، «هزارتوهای بورخس»، «سنگ آفتاب» اوکتاویو پاز، «صد سال تنهایی» و «پاییز پدرسالار» مارکز، اخیراً «چشمان نخفتۀ» آستوریاس را و هرآنچه در بارۀ شیلی و کوبا و از و دربارۀ ارنستو چه گوارا در بازار یافت می شد. حتی دادم یکی از دوستان خوش ذوقم ویترای چه گوارا را برایم روی شیشه ای چهل در شصت بکشد و زدم به دیوار اتاقم. راستش را بخواهید سراغ سیگار برگ هم رفتم و یکی دو تایی گیرآوردم که برو بچه ها از فروشگاه های آمریکایی کش رفته بودند، ببخشید، مصادرۀ انقلابی کرده بودند. بعد شروع کردم اسپانیایی یادگرفتن. لینگافن بود و من و مشق اسپانیایی و گشتن دنبال برو بچه هایی که به اسپانیا رفت و آمد می کردند و بازجویی دربارۀ اسپانیا. تا اوضاع سیاسی قمر در عقرب می شد، فیل ما هم یاد اسپانیا و آمریکای لاتین می کرد. و رفقا «آمیگو» صدایم می زدند.از لورکا که دیگر هیچ نگو! ترجمه های شاملو استارت را زدند و «عروسی خون» مرا به اغما برد.
خلاصه همینقدر بگویم که ترجمۀ نازی عظیما کلی خرج روی دستمان گذاشت. تازه داستاننویس هم شدیم. برای یادگیری دوز و کلک های داستان نویس ها هم راه افتادم توی کتاب فروشی های زاهدان و جلو دانشگاه تهران و هر چه گیرم آمد خریدم و خواندم. این خریدن و خواندن دو کلمه ای در این متن فسقلی، هفت سال آزگار عمرم را در ایران به باد فنا داد. هنوز هم ول کن نیست.

حالا ببینید یک کتاب چه تأثیری در سرنوشت آدم ها می تواند داشته باشد! عین بانگ است در دل کوهستان برفی. بهمن زاست این نوع کتاب ها. ولی اگر همین کتاب را نخوانده بودم شاید الان قادر نبودم به این راحتی بنویسم.

حالا چرا امروز یاد این کتاب افتادم که چند سال پیش دوباره آنرا به ایران سفارش داده بودم که برایم بفرستند و فرستادند؟ همین چند ساعتی پیش در برنامۀ «صدای آمریکا» دیدم و شنیدم که نازی عظیما به ایران سفر کرده است، برای دیدن مادر بیمارش، منتها مثل دفعۀ پیش پاسپورتش را گرفته اند و پس نمی دهند و او را تحت فشار گذاشته اند تا با دم و دستگاه اطلاعات همکاری کند و نه گفته است. از کسی چون او انتظار دیگری هم نمی توان داشت. او مترجم هفت غول بی شاخ و دم ادبیات جهان است. و ترجمه بدتر از خواندن است. ترجمه تو را اسیر متن و معنای متن می کند. ترجمه بدون فهم و ادراک متن ممکن نیست. باید خودت را به آن بسپاری. بشوی نویسنده، بشوی خود متن. پس او تکه ای از نرودا، مارکز، آستوریاس، پاز، کورتاسار، اینفانته و بورخس را در خود دارد. بی دلیل هم نیست که اینگونه سربلند است و سربلند هم خواهد ماند. و هر کو به او توهین کند به این بزرگان توهین کرده است.

با آرزوی سلامتی و تندرستی نازی عظیمای نازنین.

16 آوریل 2007، کلن، آلمان

 

 

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
www.farhanggoftego.com

بازگشت به صفحه اول