|
غروب که شود هوا
عطر ملایم برگشتن پخش می کند
پاها به راه می افتند
و کوچه شکل جاری عاطفه دارد
غروب که می شود
سیبی در جیب و سلامی در سینه
به خانه می رویم تا سلام کوچکی بگیریم از دهان کوچک کودک
و ستاره ها نزدیک تر شوند به بام
سپیده دم
آهسته از کنار خواب پر هیاهوی کودک بر می خیزم
با نای بازیافته از نان و انگور و رؤیا و
به کوچه می زنم
و کوچه بوی جاری شک دارد
روز که شاه شود
کا وزیر می شود
هر دو سوار اسب هاشان
و ما ، همیشه
بز می آوریم
روز که می اید
تعطیل می شوند عاطفه و کوچه
و شهر
سراپا
کارخانه ی بزرگی
که وهم تولید می کند
غروب
بی سیب و بی سلام
و بی سلام کوچک کودک
به خانه برگشتم
خانه نبود
خانه مصادره ی کار
و کارخانه است حالا
و کوچه بوی سکن دق دارد
ستاره ها گریخته اند
و آسمان
رنبیده است روی بام
بی سیب و بی سلام
منوچهر آتشی
پاییز آمده است.
از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش. گاهی که سرک می کشد دست هایش
پر از باران است. گاهی که خمیازه می کشد یک عالم برگ ها ی به خواب رفته ی
مسافر زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می
فرستد.
هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر
کرده ای گاهی چرا تنه ی درختان غول پیکر باید کمی بلرزد. آه درخت به این
بزرگی؟!
حلا که می دانی همه جا پاییز است . همه جا باید برگ ها بریزند و باران قطره
قطره روی کلاه تو و روسری من ببارد . چتر می بافیم و از باران فرار می
کنیم. برگ ها را لای خاک روبه های پاکبانان شهر گلی می بینیم و تحسینشان
نمی کنیم.و پنجره هایمان را می بندیم و به آمدن برفی که آن بیرون دارد می
بارد تنها فکر می کنیم که چه قشنگ می بارد و همین....
پاییز آمده است . برف ها و باران ها هم باید ببارند . تن درختان هم خواه
ناخواه باید کمی بلرزد ,هرچند که غول اسا و پا به سن باشند , اما من و تو
از اینهمه هیجان جاری طبیعت چقدر لذت می بریم؟
از دور می بینم که پرنده های مهاجر به سوی این شهر جنوبی می آیند. پلیکان
ها و هواصیل ها هر صبح رو به دریا ایستاده و موج های درهم شکننده را تحسین
می کنند و ماهی خود را از آب های آزاد و رها می گیرند . اما تو در خوابی و
پنجره ات بسته است .
سیب ها ی رسیده سرخ از شاخه ها می افتند و خرمالوها در سرمای لذیذ می رسند.
و شهر بلند پرواز تو و من هنوز در خواب سیمانی و شیشیه ای خود با دودهای
مکدر در خواب است .و پنجره ها و پنجره های بسته که هر لحظه بسته تر می
شوند.
هیچ فکر کرده ای که من و تو اختراعش کرده ایم چرا بوجود آمدند؟ پنجره هایی
که دود زده و گردو خاک گرفته اند؟ اما ما می توانیم در یک لحظه تصمیم
بگیریم که نباشد . که برود و بتوانیم از دریچه ی آن یک قاب کوچک از حضور
هستی را ببینیم.
بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن . با آمدن بی امان
باران و برف خیس شو. این چترهای رنگین تو بی شباهت به برگ های رنگین درختان
نیستند . کمی بادبان های پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه
همچنان که دارد می زاید , از دست هم می رود.
و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم چون برگ چون باران اما هرگز تکرار
نخواهیم شد !
فرهنگ و هنر
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
www.farhanggoftego.com
|