|
به تعریف حسین بشیریه در
کتاب آموزش دانش سیاسی «نظام های توتالیتر (تمامیت خواه) نظام هایی هستند
که بر طبق ایدئولوژی فراگیر در همه ی حوزه های زندگی فرد و جامعه دخالت می
کنند و می کوشند آن ایدئولوژی را بر واقعیت تحمیل کنند. به این تعبیر،
توتالیتاریسم با سیاسی کردن جامعه، حوزه های خصوصی و غیرسیاسی زندگی را
نابود می کند.»(1) به تعبیری دیگر«رژیم توتالیتر، رژیمی است که در حوزه های
خصوصی شما نفوذ می کند.
در اطاق خواب شما و حتی در ذهن و ضمیر شما. رژیم توتالیتر در زوایای ذهن
شما می خوابد. سعی می کند اگر موضوعی باشد که به درد او نمی خورد آنرا پاک
کند و بجایش موضوعی مربوط به خود بگذارد».(2) به تعریف آنتونی گیدنز هم
«توتالیتاریسم شامل یک ایدئولوژی کل گرا، حزب واحد به رهبری یک دیکتاتور،
پلیس مخفی و کنترل انحصاری نهادهای عمده است».(3) داریوش آشوری نیز در
دانشنامه سیاسی می نویسد: «توتالیتر به عنوان صفت برای رژیم هایی بکار می
رود که دارای این مشخصات باشد: نظارت دولت بر همه ی جنبه های فعالیت
اقتصادی و اجتماعی، ... و از بین بردن آزادی های فردی ... دولت توتالیتر
وجود گروه ها یا افرادی را که نخواهند گردن به رهنمودهایش بگذارند یا در
جهت هدفهایش وظیفه معینی بر عهده نداشته باشند تاب نمی آورد»(4) و به
تفسیری دیگر «توتالیتاریسم با حکومت جمعی نام و فلسفه و حکومتی است که در
کلیه شئون زندگی فرد دخالت کرده و آن را تنظیم و برای آن مقررات وضع می
کند»(5) زبیگنف برژینسکی برای ترسیم مسیر تاریخی توتالیتاریسم تلاش کرد و
بر این عقیده بود که بنیادهای نظری توتالیتاریانیسم ریشه در نظریات
ماکیاولی، هابز، هگل، مارکس و نیچه دارد. به نظر او نظام های توتالیتر
دارای شش ویژگی اساسی هستند:
1. ایدئولوژی واحده
2. سیستم تک ضربی
3. سیستم امنیتی رعب افکن
4. انحصار اطلاعاتی و رسانه ای
5. اقتدارگرایی نظامی
6. اقتصاد جهت دار تمرکزگرا». (6)
بنظر می رسد، با توجه به تعاریفی که از نظام سیاسی توتالیتر وجود دارد یکی
از وجوه این نظام تفتیش عقاید، تخلیه رازهای افراد جامعه و دسترسی به آن
رازهاست. همسان سازی اذهان و همانند نمودن تفکرات در نظام های تمامیت خواه
مهمترین کارکردی که دارد این است که در این جوامع هیچکس نمی اندیشد درست
همان تعبیری که والترلیپمن بکار می برد: «وقتی همه ما یک نوع می اندیشیم
هیچ از یک ما نمی اندیشد» این خصلت توتالیتر البته تنها مختص نظام های
سیاسی نیست که بلعکس توتالیتاریسم بیشتر مختص جوامعی است که خود در تحکیم
توتالیتاریسم حوزه سیاسی یک تجربه تاریخی در نهاد خانواده و روابط اجتماعی
به سنت تبدیل کرده اند.
در واقع جوامع سنتی و استبداد زده که در برابر دموکراسی و مدرنیته سخت جانی
بخرج می دهند و زیست در جوامع باز را بر نمی تابند از این گونه جوامعند.
جوامعی که با بررسی تبارشناسی اجتماعی آنها می توان گفتمان «خواهی نشوی
رسوا همرنگ جماعت شو» را در آنها دریافت و یا اینکه در معماری شهری آن
پاگردها ی خانه ها را مشرف به کوچه ها دید که چگونه افراد همسایه خود را
زیر نظر دارند. در این جوامع اگر از همسایه های سراغ کسی را گرفتی، آنان
شجره نامه و سرگذشت آن خانواده را از کودکی تاکنون برایت بازگو می کنند
و... اینگونه است که نهادهای اجتماعی این جوامع به تقویت نهاد سیاست یاری
می رسانند. به زعم زیگموند فروید وجود هر خصیصه در جوامع به این علت است که
«رشد فرهنگی انبوه آدمیان و فرایند رشد فرهنگی خود فرد منظماً با یکدیگر به
اصطلاح مماس می شوند. از این رو برخی ظهورات و خصایص رفتار این سوپراگو (من
برتر)، نزد اجتماع فرهنگی را راحت تر می توان باز شناخت تا نزد فرد
انسانی»(7) بهمین دلیل برای بررسی نظام های سیاسی توتالیتر بایست به تحلیل
جامعه شناختی و روانشناختی مردم آن حوزه جغرافیایی پرداخت. یکی از
کارکردهای نظام های سیاسی تمامیت خواه راز زدایی افراد جامعه و بویژه نهاد
خانواده است. درست همانگونه که «تفتیش عقاید از رویه های رایج دولت های
توتالیتر است»(8) هانا آرنت از منتقدان توتالیتاریسم نیز به وجوه اجتماعی
این نظام سیاسی توجه کرده است «علل و اسبابی که آرنت برای توتالیتاریسم ذکر
می کند هم دارای جنبه ی جامعه شناختی است و هم تاریخی. موضوع محوری سخن او
داستان انسان است: انسانی که آزاد زاییده شده ولی از اضطراب ناشی از آن وضع
[یعنی آزادی] به رقیت و بندگی پناه می برد.» (9) بهمین دلیل برای تدقیق در
تنفتیش عقاید نظام سیاسی توتالیتر لازم است به این موضوع در روابط اجتماعی
افراد و نهاد خانواده در آن جامعه نگریست. این موضوع با جامعه ایرانی تناسب
بیشتری نیز دارد چرا که جامعه ی ایرانی حکومت های خود را ساخته است
همانگونه که سیدجواد طباطبایی در سیری در انحطاط ایران می نویسد: «در
کشورهای اروپایی، دولت ها ملت را ایجاد کردند، اما در ایران ملت واحد اقوام
گوناگون، در وحدت متکثر آن، حکومت ها را ایجاد کرد»(10)
هرانسانی علاقه دارد منحصر بفرد باشد و هویتی مستقل از دیگری برای خود رقم
بزند. گرفتن مدرک تحصیلی، سفرهای زیارتی و ... بیش از هر چیز جهت گرفتن
هویتی جدید همراه با منزلتی اجتماعی است. اما این مستقل شدن چون اضطراب و
ترس ایجاد می کند و شخص احساس تنهایی می کند، بناچار فرد برای گریز از
تنهایی به دامان جامعه پناه می برد و تلاش می کند با همسان کردن اندیشه و
رفتار خود با جامعه از اضطراب خویش بکاهد. در اصل جامعه و فرد هر دو در
تلاشی مضاعف از فردیت ها می کاهند و به همانندسازی می پردازند. این پروسه
دائمی تعامل فرد و جامعه است. اما با این وجود بخشی از لذت زندگی متفاوت
بودن است و این تفاوت برمی گردد به رازهایی که هر کس برای خود دارد و با
آنها سرخوش است. این رازها به محض در میان گذاشتن با کسی از بین می رود از
همین روی هر فردی تلاش می کند در صندوق ذهن خویش رازهایی نگفته داشته باشد.
ژان کوکتو در تصویر فرا طبیعی دوریان گری می نویسد: « من رازها را دوست
دارم به نظرم راز تنها چیزیه که می تونه زندگی مدرن رو برای ما اعجاب آور
کنه. معمولی ترین چیزا اگه از ما قایمشون کنن فوق العاده هستند(11) بهمین
علت راز یکی از مهمترین مقولات فردی آدمیان است که در صورت نداشتن و تخلیه
آن به دیگری، حتی نزدیکترین دوست و یا همسر، معنا و مفهوم لذت از زندگی
دستخوش تضعیف، تخریب و بی معنایی می گردد. رومن رولان در رمان ژان کریستف
می نویسد: «هرکس خود داند و نهانخانه ی بازیچه های محقرش، یادها و رویاها.
انسان اگر حتی آن با نزدیکترین کسان خود در میان نهد خواهد مرد» میلان
کدوندرا نویسنده چک در گفت و گو با الگاکار لسیل در همین باب می گوید: «ما
در زمانه ای هستیم که زندگی خصوصی در آن از بین رفته است. در کشورهای
کمونیستی، پلیس و در کشورهای دمکراتیک روزنامه نگاران، زندگی خصوصی مردم را
از بین برده اند و دیگر کار به جایی رسیده که مردم خودشان هم طعم زندگی
خصوصی را نمی دانند و احساس آن را از کف داده اند. زندگی وقتی از چشم
دیگران پوشیده نباشد جهنم است. کسانی که در کشورهای توتالیتر بوده اند
معنای این حرف را خوب می دانند»(12) به همین سیاق در رژیم های توتالیتر اگر
فردی همرنگ جماعت نشود دگراندیش و دشمن فرض می شود و تلاش می شود با انواع
شکنجه، رازهای خود را فاش ساخته و همراهان خود معرفی کند. نهاد خانواده در
جامعه ایرانی با شروع ازدواج آغاز به راززدایی می کند. در ازدواج ایرانی
راززدایی یک اصل و قانون است و این نشان توتالیتاریسم است و در ازدواج به
سبک ایرانی بیشترین نمود خود را دارد.
یکی از مشکلات اساسی ایرانیان در پذیرش و تحمل تاریخی استبداد، تفسیر و
تأویل توتالیتر منشانه ای است (تمامیت خواهی) که هر کس در جایگاه قدرت خود
سعی در حضور کنجکاو و پلیسی در حوزه خصوصی دیگری (زن، شوهر، فرزند، پدر،
همسایه، همکار و ...) دارد، بصورتی که در زندگی زناشویی، زوجین هر کدام با
از بین بردن فردیت خود و نفر مقابل (دیگری) به این عمل مبادرت می ورزند
گفتمان این راززدایی این است که ما می بایست یک روح در دو تن باشیم. آنها
این رفتار را با فریبکاری آغاز می کنند و با قلب واقعیت مفاهیم به راززدایی
دیگری می پردازند و بدینگونه جمعی دو نفره را می سازند که بنای آن بر گریز
از فردیت و فردگرایی است و تسلیم خواسته های همسر اوج زندگی ایده آل شمرده
می شود. مقاومت در برابر راززدایی (تفتیش عقاید) تنبیه دارد و تنبیه نیز
چند مرحله دارد: در مرحله اول، فرد (همسر یا شوهر) در صورت تمارض و مقاومت
با قهر و ناز ابتدایی همسر روبرو می شود که: «تو مرا دوست نداری و ...» این
طرز تفکر و باور سنتی افراد جامعه ایرانی است و حکایت از یک گفتمان
دیکتاتوری و توتالیتر دارد که هر کس در آن اجازه دارد به کلیه حوزه های
رفتاری، کرداری، تفکری و احساسی دیگری وارد شود و آن را مورد تعرض و تهاجم
قرار دهد و گرنه تنبیه می شود در مرحله بعد اگر باز هم مقاومت وجود داشته
باشد فرد از مواهب ازدواج همچون ارضای جنسی و عاطفی محروم می گردد. این
کارکرد بصورت تطبیقی همانند برخورد حاکمیت با شهروندان در نظام سیاسی
توتالیتر است زیرا «جامعه توتالیتر، بویژه در نوع افراطی تر، می خواهد مرز
قلمروهای خصوصی و عمومی را بردارد، هرچه قدرت به کدورت می گراید. می خواهد
که زندگی شهروندان شفاف باشد. آرمان زندگی بی راز با آرمان خانواده نمونه
ارتباط دارد. شهروند حق ندارد چیزی را از حزب یا حکومت پنهان کند، درست
همانطور که کودک حق ندارد چیزی را از پدر یا مادرش پنهان سازد ( و همینطور
زوجین از یکدیگر). جوامع توتالیتر در تبلیغات خود لبخندی آرمانی را منعکس
می کند: مایلند که «یک خانواده بزرگ» قلمداد شوند» (13) در رسانه های نظام
سیاسی توتالیتر نیز به این موارد به عنوان ارزش های خانوادگی ارج گذاشته می
شود و قوانین قضایی نیز بر آن صحه می گذارند، تا خانواده کوچک حوزه عمومی و
خانواده بزرگ نظام سیاسی با هم در تعامل باشند! چرا که این موضوع بصورتی
است که سر آغاز زندگی مشترک پایان زندگی فردی و مواهب خودشناسی و تأمل و
تفکرات فلسفی در مورد خویشتن و پیرامون است و جهانبینی فردی و اجتماعی را
تعطیل می کند. در خانواده توتالیتر با بستن قرارداد عقد، زوجین آغازی مشترک
پیدا می کنند که هویت فردی در آن پایمال می گردد و فرد در صورت مقاومت یاغی
شمرده می شود و قهر و طلاق (تبعید سیاسی) برای او در نظر گرفته می شود و یا
از مواهب عاطفی (بایکوت سیاسی) جنسی (امنیت شغلی و رفاهی) محروم می گردد تا
فرد تسلیم گردد و همرنگی با زوج (خواسته های حزب و حکومت) را بپذیرد و به
قوام زندگی مشترک (وحدت و تسلیم و سرسپردگی حکومت) تن بسپارد.
بر این اساس «زناشویی با تمام پیامدهایش از احساس مالکیت تا حسادت، روح را
تبدیل به برده می کند» (14) و فردیت زوجین، قربانی زندگی مشترک می شود.
درست است که نیاز به یگانگی، قویترین اشتیاق فرد است. چه بسا قدرتمندتر از
نیاز جنسی و گاه حتی قوی تر از شور بقا. بهمین دلیل ترس از تک افتادگی و
طرد شدن و نه ترس از اختگی. فرد را وادار می کند که تابوها را سرکوب کند،
آگاهی به این ترس عین دوگانگی و طرد شدگی است. پس راهی ندارد مگر آنکه بر
هر واقعیتی که گروه، موجودیتش را انکار می کند، چشم فرو بندد، یا هر آنچه
را که اکثریت حقیقی می شمارد. حقیقی بداند. هر چند خود آن را کذب بداند،
برای فرد جامعه چنان اهمیتی دارد که دیدگاه ها، باورها و احساسات آن واقعیت
را شکل می دهد و فرد به ناچار خرد و احساسش را به هیچ می گیرد. همانگونه که
هنگام خواب مصنوعی، در حالت گسست از واقعیت، صدای خواب کننده و کلمات او
جانشین واقعیت می شود. الگوی اجتماعی، برای بسیاری از مردم، سازنده واقعیت
است. برای فرد، حقیقت، واقعیت و سلامت، یعنی الگوهایی که جامعه پذیر است
اصل است و هر چه با این الگوها هماهنگ نباشد از قلمرو آگاهی بیرون می شود و
ناهشیار را شکل می دهد و می توان نتیجه گرفت ملیت خواهی و بیگانه ترسی دو
قطب تجربه بشری است که محصول ناآگاهی او از ساحت ناهشیاری است(15) و این،
شکل دهنده ناخودآگاه جمعی است که تسلسل وراثتی آن یک سنت را در جامعه تشکیل
می دهد. زیرا «از لحظه ای که یک اندیشه درون سنتی فرهنگی شکل می گیرد،
تثبیت می شود و هویت می پذیرد. کاملاً طبیعی است که این سنت فرهنگی آن را
از آن خود کند، از آن، آنچه خود می خواهد بسازد و آن را وادار به گفتن آنچه
نگفته است بکند و بگوید که این فقط شکل گیری از آن چیزی است که این سنت
فرهنگی می خواسته بگوید. این بخشی از بازی فرهنگی است.» (16) بازی ای که
منش فردی بازیگر آن است، در این جوامع چون منش فردی افراد جامعه در ازدواج
و دیگر مناسبات، توتالیتروار است و این همان تصویر نظام سیاسی حاکم است پس
مادام که شرایط عینی جامعه و فرهنگ استوار بماند، نقش منش اجتماعی ثبات بخش
است (آمار طلاق پایین است) و آنگاه که شرایط خارجی دگرگون شود و تناسب خود
را با منش اجتماعی سنتی از دست بدهد شکافی ایجاد می شود که غالباً نقش منش
را از عنصر وحدت بخش (ازدواج ایرانی) به عنصر وحدت شکن (طلاق) و یا از عامل
پیوست اجتماعی (مشروعیت نظام سیاسی) به عامل گسست اجتماعی (انقلاب) تغییر
می دهد (17) و این نشأت گرفته از وراثت تاریخی است، زیرا مکانیسم های
روانشناختی در وقایع تاریخی همان مکانیسهایی است که به موقعیت های خانگی
نظم و نسق می دهد (18) سیستم و گفتمان رسمی نیز با تبلیغ این نوع ازدواج و
قباحت دادن به طلاق همراه با گفتمان ناخودآگاه اجتماعی که بصورتی سنتی
وامدار توتالیتریانیسم است به این باز تولید ازدواج به سبک ایرانی و تداوم
آن دامن می زند و افراد جامعه تحت تأثیر فشارهای توامان این دو گفتمان
فردیت یا تجرد را رها می کنند و به دامان ازدواج و تحمل یکدیگر گامی می
گذارند و در این راه به جای شناخت و آگاهی از یکدیگر تحت شرایط ویژگی های
سنی، قومی، فرهنگی، چیزی را آغاز می کنند که همان ازدواج به سبک ایرانی
است. ازدواجی که در آن هر دو طرف به هم وابسته هستند و اضطراب و دشمنی
پیامد آن است، در صورتی که ازدواج واقعی عشقی است که صمیمانه دو نفر را به
یکدیگر مربوط می سازد و در عین حال استقلال و یگانگی آنها محفوظ می ماند.
این ازدواج نوعی اندویدالیسم (فردگرایی) مشترک است که یک صمیمیت و دوست
داشتن انسانی را پی ریزی می کند که هر دو طرف از با هم بودن بجای حسادت و
محدود کردن یکدیگر عشق به دیگران را نیز به همدیگر تسری می دهند به گفته
اریک فروم کیفیت و پویایی این نوع عشق (ازدواج) در تضادیست که از نیاز بر
جدایی (فردگرایی) برمی خیزد و به ائتلاف صمیمانه ختم می شود اما متأسفانه
باید اذعان داشت منش فردی در جامعه ایرانی یاد گرفته است مطیع دیگران بودن،
ساده تر از فرمان دادن به خود است و در نتیجه چیزی که از آن شکل می پذیرد
ازدواج به سبک ایرانی است. ازدواجی بر مبنای توتالیتاریسم. با این اوصاف در
چنین جوامع توتالیتری، نهاد سیاست به ازدواج به عنوان یک ارزش کامل ارج می
گذارد و جامعه را به ازدواج تشویق می کند و با ارائه مشوق های متعدد تلاش
می کند افراد به ازدواج روی آورند چرا که متأهلان، متعهدان و ضامن
توتالیتاریسم نهاد سیاست هستند.
منابع:
1. بشیریه، حسین، آموزش دانش سیاسی، تهران، نگاه معاصر، چاپ
پنجم 1384، ص 171
2. حجاریان، سعید، ندانستن حق مردم است، سایت امروز، 6/1/81
3. کرنستن. موریس، خرد در سیاست، عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، چاپ
دوم، 1377، ص 570
4. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، تهران، مروارید، چاپ چهارم، 1376، ص 240
5. شکیبا، بهروز، فرهنگ سیاسی، تهران، کتابفروشی فروغی، چاپ سوم، ص 145
6. فتاح، آراس، نظریه های توتالیتاریسم، صلاح الدین کریم زاده، فصلنامه
گفتمان نو، شماره اول خرداد و تیر 85
7. فروید، زیگموند، ناخوشایندی های فرهنگ، امید مهرگان، تهران، گام نو، چاپ
اول 1382، ص 108
8. بشیریه، حسین، همان ص 172
9. گیدنز، آنتونی، جامعه شناسی، منوچهر صبوری، تهران، نشر نی، چاپ چهارم،
1377، ص 362
10. طباطبایی، سیدجواد، سیری در نظریه انحطاط ایران، جلد 1، تهران، نگاه
معاصر، چاپ اول، 1380، ص 160
11. کوکتو، ژان، تصویر فراطبیعی دوریان گری، مازیار مهیمنی، تهران، نیلا،
چاپ اول، 1380، ص 8
12. کوندرا، میلان، گفت و گوی با الگاکار لسیل، ماهنامه کیان، شماره ی 49
13. کوندرا، میلان. کلاه کلمنتیس، احمد میرعلایی، نشر باغ نو، چاپ اول،
1381، ص 67.
14. یالوم، اروین، ونیچه گریه کرد، مهشید معزی، تهران، نشر نی، چاپ اول
1381، ص 24.
15. فروم، اریک، فراسوی زنجیره های پندار، بهزاد ساکت، تهران، مروارید، چاپ
اول، 1379، ص 160.
16. فوکو، میشل، ایران روح یک جهان بی روح، نیکو سرخوش و افشین جهاندیده،
تهران، نشر نی، چاپ دوم، 1380، ص 127.
17. فروم، اریک، همان، ص 160.
18. کوندرا، میلان، همان، ص 67.
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
|