Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorrow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

از غربتي به غربتِ ديگر

من مي‌‌‌‌روم تا شاخه‌‌اي ديگر برويد…
                                                  
(آهنگِ ديكر)
 

رضا پرهيزگار- مترجم   
 

       منوچهر آتشی

 

اين سطر‌هايِ پراكنده و مغشوش را، نه به قصدِ دست‌و‌پا كردنِ جائي در حواشيِ تاريخِ شعرِ معاصر، و نه به رسمِ معهود و متداولِ اين مُلك، يعني ميزاث‌خواريِ بزرگانِ در‌گذشته، بلكه به پاس‌داشتِ خاطره‌يِ لحظه‌هايِ عزيز و سرشاري كه در سه‌چهار دوره با آخرين قلّه از پنج‌شش قلّه‌يِ سلسله‌جبالِ شعرِ نيمائي سپري كرده‌ام مي‌نويسم و اميدوارم، اگر قابل بودند، تنها در همين حد خوانده شوند، يعني ياد‌كرد و خاطره‌نگاري و نه تحليل و نقد، كه نه مناسبِ اين مناسبت است و نه كارِ من.‌
1. وقتي منوچهر آتشي، در واپسين سال‌هايِ دهه‌يِ سي، اسبِ سفيدِ شعرش را، از سرزمينِ “نخل‌هايِ سوخته‌ در ريگ‌زارانِ” جنوب به جانبِ پاي‌تخت هي كرد، وضع و واكنشي كه برانگيخت بي‌شباهت به وضعِ پرسونايِ شعرِ “گلگون سوار” (آواز خاك، ص47) نبود: همچون “غريبي مغرور” با اسب در خيابان‌هايِ پرهياهويِ شهر پيدا شده بود و... (علاقه‌مندان مي‌توانند خوانش و بحث و تفسيرِ مفصلي كه از اين شعر و كارهايِ ديگرِ آتشي در آن زمان، با حضورِ تميمي، آزاد، سپانلو و مجابي در منزلِ تميمي در مي‌گيرد را در كتابِ پلنگ دره‌يِ ديزاشكن، ص185، پي‌گيري كنند.) هم در آن زمان و هم بعد‌ها كه آتشي پايتخت‌نشين و پايتخت‌شناس شد، واكنش‌ها در برابرِ او از دو گونه بود. آنان كه در او رقيبي قَدَر و قدرت‌مند مي‌ديدند كه با زباني حماسي-تغزلي، بياني بكر و بديع و نگاه و انديشه‌اي بومي-اقليمي و در عينِ حال مدرن و جهاني به ميدان آمده بود، كوشيدند يا قضيه را به سكوت برگزار كنند ويا از متنِ آفرينش‌هايِ هنري و شعري به حاشيه‌اش كشند و به شور ذاتيِ خودويرانگرانه‌اش دامن زنند. اما آنان كه نهادي نيك و جان و جنمي نجيب و منصف و گوهرشناس داشتند، كوشيدند يا دست زيرِ بالش كنند و كتابِ اولش را چاپ كنند، زيرا شرايطِ زمانه و مركزيت و محوريتِ پايتخت در مقابلِ ولايتي‌گري مقداري پارتي و رابطه مي‌طلبيد، و يا با داوريِ درست در باره‌يِ شعرش، قدرِ او و درك و دريافتِ هنريِ خود را آشكار كردند. نمونه را، فروغِ بي‌غروبِ شعرِ معاصر، فروتنانه در باره‌اش چنين داوري مي‌كند: “آتشي با ديوان اولش مرا بكلي طرفدار خودش كرد. خصوصيات شعرش بكلي با مال ديگران فرق داشت، مال خودش و آب و خاك خودش بود. وقتي كتاب اول او را با مال خودم مقايسه ميكنم شرمنده مي شوم. اما نمي دانم چرا ديگر از او خبري نيست. نبايد به تهران مي آمد. بچه هاي تهران آدم را خراب ميكنند. هرجا شعري از او ديده ام با حوصله خوانده ام. اگر خودش را حفظ كند خيلي خوب خواهد شد. ( گفت و شنود فروغ فرخ زاد با سيروس طاهباز و غلامحسين ساعدي، بهار 43، به نقل از آرش 13،ص 63) و شايد همين توجه و علاقه بود كه مفهومِ متفاوت بودن و راهي ديگز در سرايشِ شعر زدن، بعدها در نام‌گذاريِ اولين مجموعه‌يِ شعرِ جدّيِ فروغ، تولدي ديگر، پژواكي شايسته يافت.
2. نامِ منوچهر آتشي و اشعارش را نخستين بار، زماني كه در كلاسِ چهارمِ ادبيِ دبيرستانِ نمازيِ شيراز درس مي‌خواندم، از دهانِ هم‌مدرسه‌اي‌هايِ بوشهري شنيدم. در تابستانِ همان سال و در يك غروبِ دم‌كرده‌يِ مردادماهِ تهران، شادروان عليِ اسدي، از “بچه”‌هايِ كتاب‌خوانِ ششمِ ادبي كه با آتشي رفت و آمد داشت، مرا با شاعرِ آهنگِ ديگر، كه بسيار مشتاقِ ديدنش بودم، آشنا كرد. منوچهر در بالاخانه‌يِ محقري در كوچه عرب‌ها در حواليِ ناصر خسرو منزل داشت. بالايِ بلند، زيبائيِ مردانه، به خصوص آن دو چشمانِ سبزِ درخشان با مژه‌هايِ بلند و شيوه‌يِ شعر‌خواندنش مرا در همان نخستين ديدار مسحور كرد. اين آشنائي به يك دوستي و هم‌دليِ ژرف تبديل شد و در طيِ سال‌ها در چند دوره و به فواصل ادامه يافت. از يكي از به‌ترينِ اين دوره‌ها بسيار خاطراتِ شيرين و فراموش‌ناشدني برايم مانده است، و آن سالِ 42 بود كه من در دانشسرايِ عاليِ تربيتِ معلم (در خيابانِ روزولتِ سابق) دوره‌اي بك‌ساله مي‌گذراندم و منوچهر داشت ليسانسِ زبانِ انگليسي مي‌گرفت و در مدرسه‌اي در خيابانِ مولوي درس مي‌داد. در اين يك سال اين بخت را داشتم كه تقريبن هر روز با او محشور باشم. پس از فاصله‌اي چندين ساله، كه به‌ضرورتِ كار و ادامه تحصيل ازو بي‌خبر مانده بودم، در اواخرِ ده‌يِ شصت، در زاويه‌يِ شيخ‌الشعرايِ شيراز، شادروان سيّد احمدِ حجتي “آقا”، كه سرا و باغچه‌يِ مصفّايش، ميعادگاهِ شيفته‌گانِ ادب و فرهنگ بود و با رحيلِ اندوه‌بارش “آسمان … جمعِ مشتاقان” را به‌راستي “پريشان” كرد و منوچهر را با او الفتي ديرينه بود، بازپيوستي شورانگيز دست داد، و بعدها بوشهر و شيراز و تهران (دوره‌يِ كارنامه) و اكنون ديگر دريغ و درد…
3. برخلافِ بسياري از “شعركاران” كه در حسرتِ “اولين سطرِ هديه‌يِ خدايان” و نزولِ فرشته‌يِ الهام، ساعت‌ها در برابرِ كاغذِ سفيد زور مي‌زنند، آتشي گوئي، همچون ميداس، شاهِ افسانه‌ايِ يونان، كه به هرچه دست مي‌زد به طلا تبديل مي‌شد، به هرچه مي‌انديشيد شعر مي‌شد. شعر از درونِ آتشي مي‌جوشيد. يادم است، در سفر‌هايِ گه‌گاهي‌اش به شيراز در ده‌يِ هفتاد و پيش از كوچِ واپسين و اقامتِ دائم در تهران، در بالاخانه‌اي كه “آقا” برايش تدارك ديده بود، با فلاسكي چايِ از‌پيش‌طلبيده بر بالين، ساعتِ چهارِ صبح از خواب بر‌مي‌خواست و در آن هوايِ دلكش و بهشت‌آسايِ بامداديِ باغ، تا دوستان و دوستاران سر رسند و محفلِ بحث و شعر‌خوانيِ صبح‌گاهي پاي‌گير شود، گاه چندين شعرِ نوسروده در آستين داشت و همه را شگفت‌زده مي‌كرد. هنوز يك كيسه از شعر‌هايِ دست‌نوشتش، كه برايِ انتخاب و چاپ به من و دوستِ مشتركِ عزيز و از دست‌رفته‌مان، شاپور بنياد، سپرده بود نزدِ من مانده‌ست. و اين، به گمانِ من، هم مي‌تواند حسن باشد و هم بلايِ جان. شايد هم به‌خاطرِ همين سرريز شدنِ شعر بود كه در بعضي از دفترهايش به بسياري سطرهايِ درخشان، مفاهيمِ بكر و موادِ خامِ شعريِ ناپرداخته و بي‌ساخت ، و در يك كلام “درِ ناسفته” برمي‌خوريم، كه اين نوشته جايِ پرداختن به تحليلِ دقيقِ كار‌هايش نيست. تنها مي‌توان آرزو كرد كه اكنون كه ديگر به‌تن در ميانِ ما نيست، روزي ميراثِ شعريِ او با محكِ نقدِ علميِ غيرِ‌جانب‌دارانه عيار‌سنجي شود.
4. شايد تنها شاعري بود از سلاله‌يِ‌شاعرانِ نيمائي كه ، با ديدي انتقادي، گام‌به‌گام با همه‌يِ طپش‌ها و حركت‌هايِ نو‌آئينِ شعرِ معاصر هم‌دلي و هم‌راهي كرد. به خاطرِ باوري ژرف كه به نفسِ نوشدنِ مستمر، به تعبيرِ خودش داشت، از همه‌يِ صداهايِ ديگرگون، وگاه حتي افراطي، و همه‌يِ استعدادهايِ نويافته، به‌ويژه آنان “كه زيرِ آسمان” هنوز “كس يارشان نبود” حمايتي “بي قيد و شرط” مي‌كرد، و در اين راه انتقادها را به‌جان مي‌خريد.
5. و سرانجام. آتشي شاعري بزرگ بود و روحي عاصي و آواره، بسي زيادتر از سرِ اين جهان و جماعت. عمر همه عمر، از غربتي به غربتِ ديگر كوچ كرد و همچون زورقِ مست و بي بادبانِ رمبو، كه نامش را نخستين‌بار از زبانِ خودش شنيدم، بر آب‌هايِ هايلِ صبح و شام و خيزابه‌هايِ خطر خيزِ حادثه سرگردان بود، و همجون او “همه‌يِ زهرها را برتنِ خود آزمود”.و شايد اگر در شرايطي مي‌زيست كه “اندهِ چاشت” نداشت و به دور از آلوده شدن به صدها تراژديِ شخصي، خانوادگي و اجتماعي مي‌توانست گوهرِ قريحه‌يِ شاعريش را تا مرزهايِ ممكنِ آن بارور كند، چه شاه‌كارهايِ ديگري كه نمي‌آفريد.
همانگونه كه به دنيا آمده بود از دنيا رفت، با دستِ تهي، اما تهي‌دست نمرد،زيرا، با آنكه، آنگاه كه، به تعبيرِ اخوان همچون “يك ستاره از فسادِ خاك وارسته” اين جهان را وانهاد، مالكِ حتي يك تيرِ سقف نبود كه سايبانِ سركند، مرده‌ريگِ رشك‌انگيزش آماجِ غبطه‌يِ همه‌يِ منعمان خواهد بود. با همه پايگاهِ بلندي كه در شعرِ مدرنِ معاصر داشت، اورا روابطِ عمومي و منشي و پرده‌دار نبود و برايِ ديدنش گرفتنِ وقتِ قبلي لازم نمي‌افتاد، زيرا با آنكه شعري افلاكي داشت، به تن خاكي بود و سرانجام نيز در پايانِ آوارگي، جاودانه گوش به آوازِ خاك سپرد. يادش جاويدان.
 

شيراز، آذرماه 1384

 

 

Mountain Ode


By: Manouchehr-e Atashi
Translated by: Reza Parhizgar

 

And,
It all started
at the far end of the "Dizeshkan" pass,
where the river is incessantly running under the riders' stirrup
and, in the steep slope of the plain
the sky
abruptly flows into the delta of the vale
and where the tribe,
in its last winter migration,
merges with the sudden green of the tamarisk thicket.

It all started
At the end of exhaustion
the moment when
her mare
suddenly started at the warm urine of a leopard
and I,
like a hungry hawk
-making a snatch at the bird
off the tip of the flight's branch…-
snatched her mid saddle and soil
and my face
plunged into the pile of her floral rustic robe…

 

 

 

        

صفحه اول

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است