|
|
اولين سفر سندباد
ساسان قهرمان
www.ghalamrow.com
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يک کوچهايم
شهريار مندنی پور، نويسنده معاصر مقيم ايران، در يک
گفتگو، يک گزارش از سفرش به امريکا و سپس در مقالهای
در مجله «عصر پنجشنبه» ( که در شيراز به سردبيری خود
وی منتشر میشود يا میشد) شماره ۲۸-۲۷ مورخ ۲۵ اسفند
۷۹ به مقوله ادبيات فارسی در مهاجرت پرداخته است. اين
آخری، مقالهای با عنوان «بادبانهای سندباد»، در دو
بخش، گويا قرار بوده نوعی توضيح تکميلی بوده باشد بر
کاستیهای «گزارش تجربه سفری» که اعتراض کسانی را باعث
شده بوده است. بحث بر سر نوعی نگاه است به ادبياتی که
در مهاجرت آفريده شده و میشود، و فقط همينقدر ارزيده
که که با يک مقاله کوتاه يک صفحه و نيمی مبهم و با
ديدی کلینگر و متناقض سر و ته قضيه هم آورده شود.
مقاله را در همان حدود انتشارش در سفری به پاريس
خواندهام. علت سفرم به پاريس، دعوت نشر خاوران برای
شرکت در جلسات ادبی ماهانه اين انتشارات است و موضوع
صحبت من، «خطوط موازی و نقطه تقاطع»، با اين نکته
محوری که آنچه ادبيات «تبعيد»ش میخوانيم، در واقع
ادبيات «تعليق» است و شاخهای از ادبيات ايرانی، چه در
داخل چه در خارج، در اين دوران «تعليق». بر اين مبنا
چهار اثر را برگزيدهام تا وجوه اشتراک و افتراقشان را
پيش پرده بياورم. همخونیشان را نيز: آزاده خانم و
نويسندهاش (براهنی- ايران)، آينههای دردار(گلشيری -
ايران ⴷما حاصل تجربههای بيرون از ايران)، بادنماها و
شلاقها (خاکسار-اروپا) و کافه رنسانس(قهرمان-کانادا،
امريکای شمالی). چنين است و در چنين فضای فکری که
مقاله کوتاه شهريار مندنیپور از همان آغاز قلقلکم
داده، با تأسف اما بايد گفت که تا اين لحظه مجالی برای
پرداختن به آن نيافته بودهام. با تأسف، زيرا برخود
میدانم که ساده از سر چنين بحثهايی نگذرم. برخود
میدانم، زيرا مینويسم، قريب به بيست سال پس از
مهاجرت از ايران به فارسی مینويسم، و خود را عضوی از
پيکری میدانم که ادبيات معاصر ايرانی میخوانمش.
گيرم، به قول شهريار مندنی پور، پای و دستم در «غربت»
گام بردارد و بنويسد.
_ غربت؟ غريبيم ما؟ به چه معنا؟
از مقاله شروع کنيم. از همان ابتدا.
ديد متفرعن و صاحبخانهوار، و نه تنها صاحبخانهوار،
که استادمنش و بیاعتنای مقاله از همان نخستين سطر خود
را به رخ میکشد:
« به هر تقدير، شاخهای از ادبيات فارسی در غرب رسته
است. من ترجيح میدهم اين ادبيات را، ساده، «ادبيات
فارسی غربت» بنامم.
چرا؟ بر چه اساسی؟ پاسخی نيست. چرا «به هر تقدير»؟
انگار که حاجی آقايی پس از سفر کربلا گلويی صاف کند و
به ريشخند بگويد: «به هر تقدير، يک نانخور اضافه هم در
فلان قصبه بين راه پس انداختهايم». که يعنی خواست ما
که نبود، چنين پيش آمد و کاریاش هم نمیشود کرد. حالا
اسم اين نانخور اضافه را چه بگذاريم؟! پس از آن
«ترجيح» ساده اول که تأکيدش بر «غربت» هم بی معنا نيست
و صفت مهجوريت را بر گردن آن «کودک» حرامزاده آميزان
میکند، همکار عزيز ما نظرش را باز تر بيان میکند:
_ «... حتی شايد بهتر میشد-اگر میشد- اين ادبيات
را X بناميم.»!
اما پس از اين تک مضراب ظاهرأ بیضرر و خيرخواهانه
(با ادعای قصد داوری خالص) بی مقدمه حکمی هم صادر
میشود:«به علت گرايش عميقش (اين شاخه از ادبيات
فارسی) به زيباشناسی ادبی، میتوان آن را «ادبيات ناب»
ناميد». اما در مجموع، وی اين «پديده» را دوست دارد
همان «در غربت» بخواند، با تکيهها و اشارههايی يی
بر«غم غربت».
مقاله سرشار است از چنين حکمهای بیپايهای که حاکی
از اطلاعات ناقص نويسنده و پيشداوريهای بیپشتوانه وی
است. نويسنده سفری به لوس آنجلس داشته، در آنجا با
بخشی از ادبيات فارسی مهاجرت آشنايی زودگذر و سطحی
پيدا کرده، چيزهايی درباره تعداد و وضع ايرانيان ساکن
امريکا و اروپا شنيده، بر آن اساس قضاوتی عام ارائه
داده و تازه حالا که اعتراضاتی هم به اين نحوه برخورد
شده و «پس از بيشتر و دقيقتر خواندن شعرها و داستانها
و رمانهايی که بخصوص در اين دهه در اروپا به وسيله
ايرانيان نوشته شدهاند، يعنی پس از کشف آثاری که حدوث
ادبی دارند، با وجود آنکه پر تعداد هم نيستند،» تنها
به اين بسنده میکند که : «حرفم را بايد تصحيح کنم و
البته بايد به اين نويسندگان خوش آمد گفت حضورشان را
در سرزمين ادبيات فارسی و وصلشان را به ادبيات
وطن...»!
جالب است! آثاری «که پر تعداد هم نيستند» منتظر مانده
بودند تا توسط همکار گرامی ما «کشف» شوند، بعد ايشان
به عنوان صاحبخانه «حضورشان را در سرزمين ادبيات فارسی
و وصلشان را به ادبيات وطن» خوش آمد بگويند. يعنی که
تا اين کشف صورت نگرفته بود، اين آثار حضوری در سرزمين
ادبيات فارسی نمیداشتند؟ اين همه خودمحوری از کجا
سرچشمه میگيرد؟
چگونه است که «ما» در خارج از کشور، برای بررسی يک
دوره از آفرينشهای ادبی ايران خود را موظف و مقيد به
مطالعه حداکثر آثار شاخص آن دوره میيابيم و نه تنها
به آثار ادبی، بلکه اوضاع و احوال اجتماعی را هم از
نظر دور نمیداريم و تا اين مهم به انجام نرسد بررسی
خود را کامل نمیيابيم و از اظهار نظر در آن زمينه هم
خودداری میورزيم، اما برای نويسنده خوشفکر و جدیای
چون شهريار مندنیپور، همين که چند هفتهای را در معيت
دوستانی در «لوسآنجلس» بسر برد و با معدودی از
توليدات ادبی آن محل آشنايی سطحی پيدا کند، کافيست تا
درباره موضوعی به وسعت «شاخه ادبيات فارسی در غرب» در
طول دو دهه، اظهار نظر کند؟
من میدانم که از نويسندگان و شاعران سرشناس ايرانی،
کسانی چون پارسیپور، سليمانی، نوریعلاء، نقرهکار و
چند تن ديگر در شهرهای مختلف امريکا زندگی و فعاليت
میکنند. میدانم که در اين کشور نويسندگان خوب ديگری
نيز از نسل تازه حضور دارند. در عين حال اين را هم
میدانم که از نويسندگان و شاعران شاخص مهاجر، رويايی
ساکن فرانسه است، براهنی کانادا، خويی انگليس، مانی
آلمان، قاسمی و دانشور فرانسه، خاکسار و علامهزاده
هلند و...، و میدانم که در آفرينشهای ادبی اين دوره
در خارج از کشور آثار کسانی چون سردوزامی (دانمارک)،
نوشآذر (آلمان)، آکرهئی(سوئد) ساقی قهرمان (کانادا)
و ديگرانی چون کوشيار پارسی، سردار صالحی، محمود
مسعودی، سعيد هنرمند، ايرج رحمانی، حسين شرنگ، زيبا
کرباسی، روشنک بيگناه، محمود داوودی، قاضی ربيحاوی،
عباس معروفی، مهستی شاهرخی، اين نگارنده و بسياری
ديگر(نامهای بسياری از قلم افتاده است، نه به عمد که
از نارسايی حافظه) مطرح و تأثير گذار بودهاند، و بخش
عمده اينان نيز هرگز ساکن «لوسآنجلس» نبودهاند. روشن
است که بحث بر سر کميت و حتی کيفيت آثار توليده شده
نيست، بحث بر سر هزاران جلد کتب منتشر شده يا چند ده
هزار شعر و قصه و نقد و مقاله چاپ شده در نشريات کوهی
از ترجمهها نيست، بحث بر سر شاخص بودن و تأثيرگذار
بودن است، در فرم، تکنيک، زبان، حس و بيان. اينجاست که
نمیدانم آيا شهريار مندنیپور همه نه، بلکه تنها
نمونههايی از آثار شاخص، مطرح و تأثيرگذار ادبی توليد
شده توسط ايرانيان در دوران اخير مهاجرت را ديده،
شنيده، خوانده و توانسته به بررسی عميق و جدی آنها
بنشيند؟
شهريار مندنیپور تصور کرده است که چون گويا «در حوزه
لوس آنجلس...گويشگران فارسی ميليونی حضور دارند»، و از
سر کم توجهی يا بیاطلاعی با اين حکم نامربوط و نادرست
که «در بعضی شهرهای اروپا تعداد اندکی ايرانی زندگی
میکنند»، پس ادبيات فارسی يعنی آنچه که در لوس آنجلس
توليد میشود، و در «اينجاها» (اروپا) «تحول زبانی و
تماس زبانی با سرزمين مادر و در نتيجه پديداری نويسنده
و شاعر قدرتمند هم احتمال کمتری دارد.» انگار که هنوز
هم، همچنان که در پاراگراف دوم مقاله يادی از «پارسی
گويان هند» میکند، زمان همان زمان مهاجرت پارسی گويان
دوره صفويه به هند است و ارتباط فرهنگی و اجتماعی و
زبانی به همان محدوديت و گسستگی. از اين گذشته، همان
فرض بی پايه «عدم احتمال پايداری نويسنده و شاعر
قدرتمند» به همان علت پيشگفته را تبديل به «قانونمندی»
میکند تا بعد، ناباورانه مجبور شود باور کند که «هنر
عرصه ناممکنها و انکار قانونمنديهاست».
کدام ناممکن؟ کدام قانونمندی؟ بحث بر سر چيست؟ ادبيات
يا زبان؟
تخم لق ارتباط مستقيم «زبان» (آن هم در ارتباط مستقيم
زبان با حضور فيزيکی در جامعه) و «ادبيات» را بايد
زندهياد گلشيری در ذهن نسلی از نويسندگان جوان ايران
شکسته باشد، يا حداقل، بايد آن را نتيجه کجفهمی از
آرای او به شمار آورد. که يعنی بر اين اساس بايد باور
کنيم که آنچه کوندرا، مثلأ، سالهاست میآفريند، ادبيات
نيست و يا هيچ ربطی به ادبيات «چک» ندارد، و چون او
بسياران، نويسندگان مهاجر هندی، عرب، امريکای لاتين،
چين، اروپای شرقی و... تازه «پايدار و قدرتمند» هم
نيستند و نمیتوانند باشند، چرا که ارتباطشان با «زبان
مردم داخل» گسسته است. حال شايد بگوييم که بحث
مندنیپور، «ادبيات فارسی» بوده و نه ادبيات صرف. اما
خود وی «ترجيح» داده آن را «ادبيات X» و «ادبيات ناب»
بنامد. اين را هم که فراموش کنيم، بايد بگوييم که بحث
ما هم اصلأ بر سر همين «ادبيات فارسی» است، و البته نه
غربتی و در «غربت»، که به سادگی، «ادبيات فارسی يا
ايرانی در مهاجرت» میتوان ناميدش.
اين ادبيات، ادبياتی است که در قياس با آنچه در اين
دهه در داخل ايران توليد شده، اتفاقأ هم نمونههای
«پايدار و قدرتمند» دارد، هم «پرتعداد» است، هم بحران
و تناقضی که از سر میگذراند عميقتر و عجيبتر از بحران
و تناقضی نيست که جامعه بحران زده و متناقض داخل کشور
به نويسندگان ايرانی تحميل کرده است و میکند.
تا آنجا که به مهاجرين مربوط است، بايد گفت بحران در
فعاليت و هويت، نطفه در همان اولين قدم بهسوی خارج از
محيط مأنوس داشت و از آن گريزی نبود. مگر نه اينکه
بحران، به معنای عدم ثبات و درهم ريخته شدن صف منظم
ارزشها، قراردادها، امکانات و توانائیهااست؟ و با
اين تعبير، مگر نه اينکه اهل قلم و هنرمندان در داخل
کشور نيز يکی از سنگين ترين بحرانها را تجربه
میکنند؟
درست است که نوع و نمود بحران درداخل و خارج با هم
تفاوت دارد، اما نتيجه تقريبأ يکی است. در داخل، شمشير
داموکلس سانسور و فشار و پيگرد و بند، تعدد مراکز
تصميمگيری و ملوکالطوايفی دولتی، عدم امکان
بهرهگيریِ مادی از تخصص (از جمله به دليل ممنوع
القلم، اخراج يا بيکار شدن نويسندگان، استادان،
روزنامهنگاران و ...) در کنار تورم عنانگسيخته و
نبودِ امکان مادی برای نشر وسيع و به موقع راه را بر
سير طبيعیِ توليد و عرضه فرهنگ بسته است. در خارج از
کشور نيز، بیسامانی زندگی ، بويژه در سال های نخست
مهاجرت، مشکلات مادی و معنوی در محيطی بيگانه و تازه،
پراکندگیِ وسيع جغرافيائی، تن دادن به مشاغلی جز تخصص
واقعیِ شخص و نبودِ امکان نشر و پخش وسيع و بموقع و
دوری از مخاطب مشکل مشابهی ايجاد کرده است. مسئوليت
ايجاد چنين بحرانی با کيست؟ مسئوليت تداوم آن چطور؟
وظيفه شقوق متفاوت اين وجود واحد در مقابل يکديگر
چيست؟
ما درک میکنيم و میپذيريم که اگرچه ماهيت و نتيجه
بحران در داخل و خارج يکی است، اما شکل بروز و راههای
مقابله با آن متفاوت است. بر همين مبنا، امکانات و
نيازهای اين شقوق نيز متفاوت است و تنها شناخت کافی
از ماهيت، نياز ها، امکانات و وظايف عاجل يا شدنی است
که میتواند به اطفای حريق بحران بينجامد.
بخش بزرگی از اهل قلم همچنان ساکن ايرانند. آنان از
امکان زندگیِ روزمره در بطن زبان و مسائل زندگی هم
ميهنان خود بهرهمندند و چنانچه موفق به نشر آثار خود
شوند، مخاطبان بيشتری صدای آنان را خواهند شنيد. از
جانب ديگر آن بخش از اهل قلم که در خارج از مرزهای
ميهن زندگی و فعاليت میکنند، از امکان برخورد زنده،
سريع و خلاق با فرهنگ و هنر جامعه ميزبان و سراسر جهان
برخوردارند و سانسور دولتی هم بر آنها حاکم نيست. با
اين همه اينان در چارچوب قوانينی متفاوت با داخل ميهن
و با يکديگر (در کشورهای مختلف) زندگی میکنند، پس
شيوه، نوع کار و وظيفه و توليدشان نيز متفاوت است.
آنان هنوز به زبان خود و برای جمع بزرگی از خوانندگان،
از جمله ساکنان ايران، مینويسند، پس خود را با آن
جامعه و زبان مرتبط میيابند. بسياری از آنان خود را
هنوز تبعيدی يا آواره، يعنی موقت میدانند، و بسياری
ديگر حتی در صورت تغيير شرايط داخلی نيز تمايلی به
بازگشت يا زندگیِ دائم در آن محيط ندارند. در گذشته
نيز چنين مواردی وجود داشته است. با اين همه، برخلاف
تصور ظاهریِ عموم و بر خلاف نظرات دوستانی چون شهريار
مندنی پور، تناقض و تفاوت اصلی نه در محيط جغرافيائی،
بلکه در ميزان ارتباط، ميزان حضور در متن مسائل، نحوه
تفکر و برخورد ما با مسائل است. دوران دوریها و
بيهوده در مقابل يکديگر قرار گرفتنها دارد کمکم
میگذرد و به انجام میرسد. ارتباط هرچه بيشتر و
وسيعتر اهل قلم ساکن ايران و خارج از آن به درک سريع
تر و صحيح تر اوضاع از جانب طرفين خواهد انجاميد. اما
شهريار مندنیپور به يک تصوير گذرا و سطحی و درک
سطحیتر از آن بسنده میکند و مینويسد:
_ «... بخشی از اين ادبيات در لوس انجلس توليد
میشود، همجوار آن مطرب لاله زاری و در تناقض با آن،
در زمينه عشوههای کاليفرنيايی که اين هم به نوبه خود
تناقضها و تضادهای عجيبی را داراست...»
نگارنده نه تنها نمیفهمد «عشوه کاليفرنيايی» چه نوع
عشوه ايست، بلکه نمیداند که چرا و چگونه چنين
«عشوه»ای «تناقضها و تضادهای عجيبی را داراست».
همچنين، نمیفهمد که اين تعبير گنگ، غير علمی و
نامفهوم، چه ربطی ممکن است به آفرينش ادبی داشته باشد.
شايد به همين دليل باشد که شهريار مندنیپور میکوشد
با ارائه توضيحی منظور خود را روشن سازد:
«به عنوان مقدمهای بر شناختش، اين تصوير ها را کنار
هم قرار دهيد: شورشهای دانشجويی برکلی، هاليوود و
بورلی هيلز، حوزه روشنفکری برکلی، سابقه هنری محله
وينس بيچ، اتوبانی که به مکزيک میرود و در آن مانند
تابلوهای اخطار «عبور حيوانات» به رانندگان اخطار
میکند که بخصوص شبها مواظب باشند گريختگان قاچاقی به
امريکا را که ناگهان به ميان جاده جست میزندد، همانند
گوزنها، همين حوالی، زمين موعود هيپيها، ورزش، واليبال
ساحلی، بيخانمانهای داوطلب بيخانمانی، همجواری شهر
قمار و ديار کارگاه مشهور داستانی مارلو...، و نکته
مهم اينست که اين ادبيات رشد کرده در توازی با اينگونه
تناقضهای جامعه مهاجر ايرانی و تناقضهای
کاليفرنيايی...»
اگر ديدن اين تصاوير، با سرعت و پشت سر هم، و احتمالأ
شنيدن درباره آنها از طريق دوستان ميزبان و راهنما،
برای شهريار مندنیپور عجيب و پرتناقض بوده و ارائه
چنين گزارشی هم درباره آنها اکنون جمعی از خوانندگان
جوان و دنيانديده «عصر پنجشنبه» را انگشت به دهان
نگاه خواهد داشت، برای ايرانيانی که سالهاست در متن و
بطن آنها زندگی میکنند عجيبتر و پر تناقضتر از
تصاويری نيست که از ايران به ياد میآيند يا مخابره
میشوند. باور نداريد؟ حالا بياييم و اين پارگراف را
به «فارسی غربتی» ترجمه کنيم. يعنی که فرض کنيم
نگارنده اين سطور، مثلأ، سفری چند هفتهای به ايران
داشته و به اين سو و آن سو هم سرکی کشيده و کتابهايی
را هم ورق زده و شرح مصيبتی هم احيانأ دوستانی در آنجا
کردهاند و حال در بازگشت به تورنتو، گزارشی بنويسد:
«بخشی از اين ادبيات در مشهد توليد میشود، در بستر
عشوههای خراسانی، همجوار مساجدی که قدم به قدم
روييدهاند، در خيابانهايی که آنقدر اسم عوض کردهاند
که ديگر کسی نمیداند کجا زندگی میکند، در کنار زوار
گرسنه و مريض و سرگردانی که به اميد فرجی به ضريح طلای
امام هشتم دخيل میبندند، در دوقدمی هتلهايی که دور و
بر حرم کار اصلیشان اتاق دادن به صيغهها و
صيغهطلبهاست، و ثروت ميلياردی آقازادههای متولی
موقوفات امام. در شهری که هم مهد ملکالشعرا بهار و
اخوان و شريعتی بوده و هم زادگاه خامنهای و واعظ طبسی
و ترقی. سابقه علمی و ادبی کتابخانه دانشکده ادبيات
دانشگاه فردوسی، شعر دوره بازگشت و زبان نوخراسانیاش
همراه با کتابسوزانها و تخريب آثار فرهنگی، جادهای که
از کنار طوس و آرامگاه فردوسی طوسی میگذرد اما انگار
هنوز قرار است به کربلا برود، خشکسالی در جنوب خراسان،
قتلهای زنجيرهای زنان خيابانی و طرح تأسيس خانههای
عفاف، معامله قرآن با مشروب ميان ماهيگيران ارس در
سرخس و عشقآباد و مراکزی که کارشان شکار و بازگرداندن
مهاجران افغان است، رقص و پايکوبی ميليونها انسان به
بهانه پيروزیهای ورزشی و کميتههای منکرات، باز و
بسته شدن «کافی نت»ها، پخش وسيع زيرزمينی و علنی
آخرين نوارهای فيلم و موسيقی جهان و ايرانيان لسآنجلس
و اوج و فرود ماهوارهها... و نکته مهم اين که اين
ادبيات رشد کرده در توازی با اين گونه تناقضهای جامعه
و زبان خراسانی و تناقضهای فرهنگ اسلامی _ ايرانی...»
ساده نيست؟ به همين سادگی است. و نه تنها اين تصاوير،
که تصاوير بيست، سی يا پنجاه سال پيش هم همي | |