سایه ها
(بخش پایانی)
منظر حسینی
•
امروز تمام عصر را پای کوبیدم.
زیر ریزش شیری مهتاب رقصیدم.
می خواستم توان پاهایم را کشف کنم. حس
عجیبی داشتم.
پای چپم حامی من است؛ گرم است و پای راستم
پر است از رنگ سرخ خشم و مرگ! ...
مداد به سرعت روی کاغذ می دوید و ذهن یاس
ازهجوم آن همه کلمه تهی می شد :
سفر و حرکت، بیان رسیدن به آگاهی نیست
بلکه بیان بی قراری انسان است. انسان بی
قراری که احساس بی ریشگی و تجزیه شدن می
کند و زندگی را تکه تکه تجربه می کند.
انسان بی قراری که در جستجوی یک حقیقت دست
نیافتنی است .
شما باید آناتومی بی قراری انسان را
مطالعه کنید نه اینکه خود، بی قرار شوید .
شما روزی خواهید فهمید که در آن جهان
بیرون نیز هیچ حقیقتی وجود ندارد. شاید
بروید و جستجو کنید اما پاسخی برای هیچ
چیز نخواهید یافت .
فکر می کنید در این سفرها، آرامش و زیبایی
و تفاوت را خواهید یافت. اما در برخورد با
زشتی هاست که حقیقتِ زیبایی، کشف و عریان
می شود. یعنی کشف زیبایی در زشتی !
فکر می کنید با گذشتن از مرز یک شهر یا یک
کشور، مرز میان شما و دیگران از میان می
رود. مرز میان ذهنیت و عینیت، مرز میان
خود و دیگران. اما بدانید که سفر، یک حرکت
دورانی است که در نهایت به آنجایی خاتمه
می یابد که آغاز گشته است و باز در اثر بی
قراری انسان، همین حرکت تکرار و تکرار و
تکرار می شود .
شاید هم فکر می کنید که آرامش حقیقی فقط
در" حرکت " است .
آیا اینطور فکر می کنید ؟
آیا فکر می کنید بی حرکت بودن یعنی خواب،
یعنی مرگ ؟
شاید هم فکر می کنید با حرکت و سفر به
ریشه هایتان دست می یابید .
اما تمامی آغاز ها به پایان نمی رسند.
تمامی آغازها باز، به آغاز می رسند .
این دوگانگی، که هم خانه دارید و هم بی
خانمان هستید نشانگر روح بی قرار شماست .
شما یک کولی هستید .
کولی. می دانید ؟ !
آیا می خواهید باور کنید که یک کولی هستید
؟
پیوسته می کوشید که خوب باشید، مهربان
باشید. در حالی که مسله اصلا خوب بودن
نیست. بلکه موضوع، "کشف خوبی" است .
در ضمن اینکه می خواهی هستی را کشف کنی و
در میان آدمها باشی از آنان نیز فاصله می
گیری و این همان چیزی است که هستی را
اعجاب آور و غیر قابل تحمل می کند. یعنی
بهشت و دوزخ !
انسان همیشه در جایی میان بهشت و دوزخ است
و به همین دلیل نیز گسیخته است. تکه تکه
شده است .
راه یاب آدمها فقط اتفاق است. بله فقط
اتفاق !
آنها مثل باد که برگ ها را بر شانه هایش
می نشاند و جا به جا می کند بر شانه های
اتفاقات می نشیند و می روند !
کاش می شد به زمانی برگشت که برای هر
پرسشی به دنبال پاسخ نباشیم. هستی حقیقی
در آنجاست. آنجایی که به دنبال پاسخ ها
نگردیم .
باید فقط با ذره بین کلمات، جهان های جدید
را کشف کرد. هیچ چیز بدون زبان و کلمه
هستی ندارد. زبان است که به جهان، معنی می
بخشد .
در اینهمه سفرهایی که می کنید به دنبال
کمال نیز نگردید. زیرا همیشه در پسِ پشتِ
کمال، چیزهایی یافت می شود که قابل ادراک
نیست. مثلا پوچی، تهیا، یا جاودانگی !
زمان وجود دارد. مکان هست و حضور مسلم
پوچی نیز در همه جا احساس می شود. نمی
دانم .
شاید نیز انسان، کولی وش است و باید برود،
برود..... شاید باید از بی قراری به قرار
برسد. نمی دانم .
شما باید آناتومی بی قراری انسان را کشف
کنید. بی قراری ابدی انسان را !
یاس، گویی تمام خشمی را که از نبودن سایه
به او هجوم آورده بود در کلماتش ریخته بود
و آرام شده بود. باید می نوشت. باید تمام
آن چیزهایی را که همیشه برای سایه تعریف
میکرد به روی کاغذ می آورد و بعد از
بازگشت او از سفر به او می داد. از اینرو
تصمیم گرفت همه چیز را ثبت کند. زمان را
در کلماتش به بند کشد.
بنویسد..بنویسد....بنویسد .... ..
دوشنبه. آغاز مهر
امروز تمام عصر را پای کوبیدم .
زیر ریزش شیری مهتاب رقصیدم .
می خواستم توان پاهایم را کشف کنم. حس
عجیبی داشتم .
پای چپم حامی من است؛ گرم است و پای راستم
پر است از رنگ سرخ خشم و مرگ !
وقتی که می رقصیدم آتشفشان تنم فوران می
کرد و مجبور شدم به تاریکی پشت کنم و
آنگاه در سرم خیال یک انفجار جوانه زد .
سه شنبه .......
غروب به سر رسید .
شب آمد و من چشم به راه خواب .
به محض اینکه می خواهم بخوابم، گویی حفره
عمیقی در جمجمه ام دهان می گشاید و ترس با
چهره ای مهیب به بیرون می خزد و جمجمه ام
را هزاران تکه می کند. گویی تاریکی،
دروازه جهنم را بر من می گشاید و سایه
هایی ناشناس بر این صحنه ظاهر می شوند.
نمایشی که هیچ کلمه ای برایش ندارم. در
همین موقع است که جمجمه ام چند قسمت می
شود .
گاه لمس سنگین دستانم را حس می کنم و دست
می برم تا هوا را لمس کنم .
هوایی که سنگین، در اتاق پخش است .
هوایی پر از خالی .
هوایی تهی! تجربه ای که هیچ کلمه ای
برایش نمی یابم .
گاه فکر می کنم اگر چه سن من زیاد شده است
و انبان واژه هایم لبریز، اما خلاء سیاه و
سنگین درونم هنوز بر جای است. خلئی که
شاید مرا در خود پنهان می کند. خلئی که
مرا می شناسد و من می شناسمش .
شب ها چیز ناشناسی در من بیدار می شود.
چیز ناشناسی که مثل ذات مرگ و اصل زندگی،
واقعی است. آنگاه کلمات به سرم هجوم می
آورند. کلماتی که گویی حرف حرفشان را از
کتابهایی کهنه بریده اند و بی هیچ منطقی
کنار هم نشانده اند تا داستانی را تعریف
کنند .
روزها و شب ها می گذرند. هفته ها، ماهها،
و سال ها و من انتظار می کشم که شاید کسی
بیاید و چون من بتواند داستان بی منطقی را
که با کلمات چیده شده در کنار هم ساخته ام
بخواند. مرا بخواند و منطقی بیابد. پدیده
ای عجیب به نام کلمه. زبان .
بعد، آیینه روحم به فضای سرد اتاق خیره می
شود .
گاه با کلمات شعرم بیشتر می توانم حرف
بزنم تا با حس ِ لمس ِ دستانم .
با این حال، همین کلمات نیز گاه با بندهای
نامرعی در فضای خالی، معلق می مانند و
دیگر هیچ چیزی را بیان نمی کنند. حتی
تعریفی از ترس من نیز نیستند که بدتر از
کابوس های شبانه ام است .
اما بی آنکه بتوانم بیان کنم، می دانم که
در من مرکزی وجود دارد. چیزی شبیه یک
هسته، که سخت است؛ اما هست. چیزی غیر قابل
انکار و شاید آن عشق باشد .
شاید این هسته سخت، عشق است که در جایی
پنهان است. پنهان اما حاضر .
ازپنجره به بیرون نگاه کردم :
روز، خاموش شده است .
شب، تاریک است .
تاریکی، تهی است .
و تهی، جاودانه !
و من چقدر در این تنهایی مشترک، تنها هستم
.
چهارشنبه .......
امروز وقتی بیدار شدم، دیدم در اتاق
مجاور، دختری را با چشمان وحشی و دریایی
اش به بند کشیده اند. نمی دانم چند ساله
بود .
تنها نگاهش را به خاطر دارم .
چشمانی آرام و دریایی که عمق ترس و تنهایی
را گویی در خود به بند کشیده بود .
نگاهش کردم .
نگاهمان در هم ذوب شد .
در پشت چشمانش جنونی را که خود داشتم دیدم
و تهوعم گرفت .
در چشمانش گویی تمام اقیانوس ها به گریه
نشسته بودند .
پنجشنبه .......
همه جا خاموش است .
سکوت محض .
شام تمام شد .
عده ای نشسته اند و زمان را برای خوابیدن
شمارش می کنند .
عده ای ته مانده های خاطراتشان را می
جوند. ته مانده هایی از تصاویری بی کلام
را .
چشمانشان مات است. اما در پس آن چیزی
جریان دارد. چیزی که هیچکس قادر به خواندن
آن نیست .
و ما در این آینه ها به دیدار یکدیگر می
رویم .
در چهره های ما ترس از مرگ، آشکارتر از
نیاز به رابطه است .
مرگ، در چشمان یکایک مان پیدا ست .
به ساعتم نگاه می کنم .
فقط دو و نیم دقیقه گذشته است .
زمان در اینجا چه وزنی دارد .
کشیدن یک سیگار، پنج دقیقه طول می کشد .
یک نصفه سیگار دو و نیم دقیقه .
یک پرسش بیست و پنج ثانیه .
و طول یک خیال، هفتصد ثانیه است .
و زمان چه از دست می رود .
چه از دست می رود این زمان !
جمعه .......
پرستاری با سینی ضد افسردگی وسایرضدیت
هایش به سالن آمد .
جای کنار دستی ام خالی است .
از وقتی دخترک تصمیم گرفت که نباشد، دیگر
هیچکس در جایش نمی نشیند .
بیماران افسرده خلاقیت عجیبی در پیدا کردن
نوع ِ " نبودنشان " دارند .
این یکی نیز در مسلخی از خون .....
شنبه .......
ساعت پنج عصر است .
امروز دختری وارد بخش شد. به طرف او رفتم
و گفتم :
سلام. من یاس هستم و روان گسیخته. البته
هیچ اشکالی در داشتن نام این بیماری نمی
بینم. چون من معتقدم آدمها همگی روان
گسیخته هستند .
دختر با نگاه ماتش به من خیره شد و گفت :
می خواهم در ته ِ رویا هایم به خواب روم .
به او گفتم :
اگر تو روان گسیخته هستی و حرفهایم را می
فهمی، به این خاطر نیست که تو روان گسیخته
هستی، بلکه به این خاطر است که تو یک
انسان " متمدن " هستی. و ما آدمهای عجیب و
قوی ای هستیم که انتخاب کرده ایم خودمان
را به نمایش بگذاریم. حال آنکه دیگران،
روان گسیختگی هایشان را می فروشند !
بنابراین، هیچ درمانگری قادر نیست عمق
تاریک درون تو را بخواند چون، اعماق
تاریک درون خود را هرگز نخوانده است .
او دیواری از منطق وکلمه می سازد تا در پس
آن نهان شود .
ما دیوار کلمه را فرو می ریزیم تا که
عریان شویم .
یکشنبه .......
امروز روزی را به خاطر آوردم .
روزی که مرا از بخشی به بخش دیگر بردند .
دیگر گریه نکردم. آرام شدم و درد و ترس و
جنون، مرا رها کرد .
اما اتفاق فجیع دیگری افتاد .
دیگر قادر نبودم چشمان آدمها را بخوانم .
گویی آنها آینه ای شده بودند که من، خود
را در آن می دیدم. آینه ای که تصاویری
مرده و بیجان و سرد را به من می نمایاند .
خواستم که نباشم .
باز به دلیل اقدام به خودکشی مرا به بخشی
دیگر بردند .
اما درونم دیگر با من نبود .
داروهای ضد روان پریشی، ضد افسردگی و
چندین ضدیت دیگر، کلماتم را نیز خفه کرد .
چشم ها !
بله چشم ها .
من نمی توانم در چشم آدمها ی معمولی چیزی
را بخوانم. ولی در چشم مجنون ها چرا .
در چشمان ما آینه ای هست. با یک نقطه
سوزان و سفید. مثل وقتی که به مرکز و هسته
آتش نگاه می کنیم .
درست همین نقطه .
جنون در اینجا متمرکز شده است .
فکر کنید اگر زمان نه متوقف می شد و نه می
شکست چه می شد ؟
فکر کنید اگر می شد فقط برای لحظه ای، فقط
یک لحظه، در لحظه جاری شد !
هنوز شب، جوان است .
در راهرو دختری بر روی نیمکتی نشسته و
اندام نحیف خود را به عقب و جلو تکان می
دهد .
گویی می خواهد خود را در گهواره اندامش
بخواباند .
دوشنبه ......
راستی واقعیت چه مفهومی دارد ؟
آیا واقعیت، آن چیزی است که ما با چشم می
بینیم و یا با دست لمسش می کنیم تا گواهی
بر هستی مان باشد ؟
ظاهرا، در جهانی که ما زندگی می کنیم اگر
چیزی بیرون از آن دایره ای باشد که همه
چیز آن قابل اندازه گیری و قابل توزین
است، پدیده ای اتفاقی و عجیب تلقی می شود.
مثل خواب، مثل رویا .
دیشب خواب دیدم در خانه بزرگی شبیه قصر
هستم. خانه وسط جنگلی قرار داشت که هیچ
راهی در اطراف آن دیده نمی شد. خانه ای
کاملا خالی و غیر مسکون، بدون وسایل و با
پنجره های نیم دایره که تمام عرض دیوار را
پر کرده بودند. من در این خانه بودم و می
توانستم مثل یک پرنده پرواز کنم. دلم می
خواست بروم بیرون اما هیچ دری وجود نداشت.
هیچ راهی به بیرون نبود .
پس از مدتی شروع کردم به پرواز کردن؛ خودم
را به پنچره ها می کوفتم به امید اینکه
یکی از آنها باز شود و بتوانم به بیرون
پرواز کنم. می دانستم که باید آنجا را ترک
می کردم. سرانجام یکی از پنجره ها باز شد
و رفتم بیرون. فضای بیرون پر از برف بود.
هوا به شدت سرد بود و من فکر می کردم که
کجا باید بروم .
ناگهان ماه آرام از آسمان به زمین افتاد.
شبیه سیاره ای بود که پیامی برای زمین
آورده باشد .
به طرف ماه رفتم. همانطور که حیرت زده به
آن نگاه می کردم دریچه ای کوچک در یک طرف
آن گشوده شد. به طرف دریچه رفتم و آهسته
به آن نزدیک شدم. داخل شدم. داشتم با ترس
و کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم تا شاید
کسی را ببینم که دریچه بسته شد و ماه به
آسمان صعود کرد. ناگهان متوجه شدم مردی
پشت به من در یک صندلی نشسته است و دود
سیگاری که در دستش بود در فضا پخش می شود.
به طرف صندلی او رفتم و دیدم چشمان مرد
بسته است. با او شروع به صحبت کردم. هیچ
عکس العملی نشان نمی داد. دستم را به طرف
شانه اش بردم. تکانش دادم و مرد با صورت
روی زمین افتاد .
مرده بود .
وقتی که از صندلی افتاد ، یک خودنویس سیاه
قدیمی از جیبش پرت شد جلوی پای من،
خودنویس را برداشتم و به خودم گفتم آن را
می برم برای ویرجینیا تا قصه " مرگ ِ مرد"
را بنویسد. در همین لحظه با وحشت از خواب
بیدار شدم .
شنیدم در راهرو سروصدا ی ضعیفی می آید.
چند نفر از کارکنان در حال رفت و آمد
بودند. به طرف در رفتم و آهسته آنرا گشودم
.
ویرجینیا را روی تخت از سالن می بردند
بیرون .
در نور شیری راهرو صورت ویرجینیا به رنگ
مرگ در آمده بود و خزه ها ی سبز رنگ، تمام
تنش را پوشانده بود .
سه شنبه ......
برای نشئه شدن هیچ احتیاجی به مواد مخدر
نیست. فقط کافی است چند شب بیدار بمانم تا
آن تصورات شورانگیز، خود به خود به سراغم
بیایند .
یک بار در اتاقم رنگین کمانی از رنگ یافتم
که به تدریج به یک آتش بدل می شد. آتشی پر
از نارنجی و زرد و سرخ و بنفش و آبی و آبی
و آبی .
سپس شعله های آتش به بدن هایی بدل شدند .
گویی تمام فرشته ها از کتاب های مقدس
بیرون ریخته بودند و در اتاق حرکت می
کردند .
نمی دانم این ماجرا چگونه شروع می شود .
فقط می دانم که ابتدا نمی توانم بخوابم و
ناگهان متوجه می شوم در همین بیداری، رویا
هایی زیبا به سراغم می آیند و خوب معلوم
است دیگر. وقتی که اینها می آیند، دیگر
میل ندارم که به خواب روم و می خواهم این
رویاهای زیبا تداوم داشته باشند .
البته گاهی اوقات، این رویاها زشت هم می
شوند و آنوقت می ترسم .
می ترسم .
می ترسم .
طبیعت هم همینطور است .
گاهی یک درخت فرمش عوض می شود .
شاخه هایش به شاخ بدل می شود .
تصاویر هم در قاب، حرکت می کنند ویا کسانی
از آن بیرون می آیند و من با آنها حرف می
زنم .
گاه با چوب، مجسمه می سازم .
یک پرنده ساخته ام که هفت سر دارد و در هر
یک از این سرها یک حس جداگانه وجود دارد .
گاه نیز شب به روز و روز به شب بدل می شود
.
گاه هر دو در هم تنیده می شوند .
مثل بودن و نبودن، که گاه هستی، اما نیستی
.
در حضور خود، بی حضور می شوی ......
چهارشنبه .......
ویرجینیا وولف، مثل خودش است. روزی که در
اتاقش از حال رفته بود یا شاید به خواب
رفته بود، نمیدانم، با سرانگشتم خطوط چهره
اش را دنبال کردم .
کشیدگی گردنش را گرفتم و همچنان پایین
رفتم. بلندی ها و پستی هایی که اندام
زنانه اش را آشکار می کرد مثل کدهای
مرموزی بود که با نرمی و حرکت انگشتان من
قصه ای را باز می گفت .
جهان در تنش جاری می شد .
صورتم را به چهره اش نزدیک کردم .
بازدمی مرطوب و گرم را به صورتم پاشید و
سایه ای به گونه اش افتاد. سایه ای که
هیچکس و هیچ چیز نمی توانست آن را پاک کند
.
در یک دم، من او شدم و به ریه هایش
فرورفتم و از ریه هایش به سلولهای خاکستری
ذهنش رسیدم .
آنجا جهان به پایان رسید .
من ویرجینیا بودم .
ویرجینیا من بود .
من هیچکس نبودم .
من، من نبودم و ما قصه شدیم .
تاریخ شدیم .
تاریخی که روزی منفجر می شد .
وقتی صورتم را به چهره ویرجینیا نزدیک
کردم، چشمانم را بستم و در دانایی غرق شدم
.
تن ویرجینیا و من با بندهای نامرعی
استعاره به هم و در هم تنیده شد .
موهایش را کنار زدم .
آرام .
آرام .
می خواستم بیشتر به پشت پیشانی اش فرو روم
.
دستم را روی پیشانی اش گذاشتم و فکرهایم
را یکی یکی خواندم .
اگر قرار بود زمان بگذرد، باید زمان به
عقب بر می گشت تا تن او پیر نمی شد .
ویرجینیا گاه در اتاقش می رقصید. گاه نیز
از این که فکرهایش را فراموش می کرد، های
های می گریست و همانطور که می گریست می
گفت :
میدانی، خوشبختی همین است. همین که من گاه
فکرهایم را فراموش می کنم .
بودن، یعنی همین. و ناگهان به شب فرو می
رفت .
به سیاهی و یا سیاهی در او فرو می رفت .
ویرجینیا، عقربه زمان بود که موجی از واژه
را قصه گونه به درون اتاق می ریخت. بر
گونه ویرجینیا سایه ای حک شده بود و در
شیشه چشمانش همیشه چند قطره باران، یخ
بسته بود. لباس هایش به تنش آویزان بود و
انگار به تنش سنگینی می کرد .
گاه با انگشتش دکمه ای نامرعی را فشار می
داد و زمان را بر روی کاغذ متوقف می کرد و
انفجاری از کلمه، از چهره دوردست و تن
خاموش و بی کلمه اش به روی کاغذ می ریخت .
کلمات ویرجینیا سرد هستند. اما جملاتش
آنقدر سنگین و سوزانند که تاریخ را به آتش
می کشند .
ویرجینیا نمی دانست که هست و کجا زندگی می
کند. فقط می دانست که گاه یک صدای تاریک
از ژرفای حنجره اش آرام به بیرون می خزد و
زنجیری از کلمه می سازد ..
وقتی که می نوشت، با مردانی ناشناس عشق
ورزی می کرد و لب هایش را به من نشان
میداد و می گفت :
ببین !
بر لب های من خطوط سرنوشت را حک کرده اند
.
گاه نیز یک نقشه قدیمی را بر کف اتاقش پهن
می کرد و با معشوق های خیالی اش بر روی آن
چندان عشق بازی می کرد تا روی یکی از همان
شهرهای روی نقشه بخواب برود .
گاه نیز به ته خواب معشوق هایش فرو میرفت.
به درون مغز و قلب آنها می خزید و بعد در
رویای خود، آنان را به قتل می رساند .
ویرجینیا کلکسیونر بود .
کلمه جمع میکرد .
فکر، جمع می کرد .
دل آدم ها را جمع می کرد .
مواد لزج استخوان هایش از جنس رویا بود .
هر روزش مرگ بود و هر نفسش استعاره. گاه
نیز عریان ِعریان می شد. صورتکی بر چهره
می نشاند و می رقصید .
گاه کلماتش را چون دانه های مروارید به نخ
می کشید و اسمش را می گذاشت " قصه ".
بعد، مرا صدا می کرد و با هم می نشستیم
و قصه اش را می خواندیم و بعد می نوشتیم
روی کاغذ .
گاهی نیز روی تخت کوچک اتاقش |