چه سال هایی ازنوجوانی ام بود نمی دانم ! می دانم اّما
که تازه حسّ تازه ی نو و ناشناخته ای را هم در
تغییرصدایم و هم در نحوه ی نگاهم به هستی و هم در
تغییر تمایل جسم ام به نوعی خواهش نا شناخته می دیدم
که با صدای حمیرا آشنا شدم !
" من لایق وصل ات نبودم " یا " گفتم مگر جویم ترا
درخلوت دل ــ دنبال دل افتاده ام منزل به منزل " . بوی
غم صدا بود که می بردت ؛ و فرّخ لقا که با فرّخ ـ
صدایش می کردم ، تازه ازپوست ِکودکی درآمده به هیئت ِنوبالغی
که پستان های کال اش را به عمد ـ در هر نفس تازه کردن
جمله ای بالا می داد تا او هم از تغییرمحسوس و ملموسی
که در زیر پوست تن اش ودر خواهش جان اش رخ می داد
باخبرم کند .... که بغبغوی ِ کبوتراز لانه ی خانه گی
به " کُنار " حیاط خانه به آوازه می شود ! یعنی چیزی
به حکم طبیعتِ جسم به خواهش جان لب خنده می زند !
و درست در همین سال هاست که " اسیر ـ دیوار و عصیان "
فروغ ؛ خواهش جان رادر جلوه ای از برهنه گی تن ، در
صدای ِ " کریم بهروز " و " رضا کریمیان " از رادیو نفت
آبادان در ظهرهای شرجی و کولرهای آبی و رخوت تن سپرده
گی به خواهش جان در خیال لمس دست و لبی در پشت
دیوارهای شمشاد ؛ جذابیت این صدا رابا رشته های جان ات
پیوند می زد که . . . . " خدایا صبرم عطا کن ... دردم
دوا کن " !
راستی درد چه بود که می بایست دوا شود ؟ شد ؟ نشد !
درد همچنان هست و شاید خواهد بود ... نمی دانم . امّا
صدای حمیرا با حسّ در آمیخته ی " پرویز یاحقی " با او
بود ؛ که به صدائی برای لمس حسّ غریب غربت زده گی و دل
شکسته گی ودر خود فرورفته گی و وانهاده گی ِجان ، در
برابرچیزی نا شناخته ودر تعریف نیامده تبدیل می شود !
جذابیت سینما ـ خیال مرابا نوشتن و تصویر پردازی از
تصورات ذهنی و پردازشی از آن چه که در خواهش تن و جان
به معنا درمی آمد ، گره زد تا رؤیا پرداز ذهنی باشم که
در قبال ِ پرداخت بلیط ِ شبی در بالکون تابستانی سینما
، به گره خورده گی دو روح و دو جان در قالب صدای
برخاسته از حنجره و ندای بر آمده از روح در مکاشفه شوم
که " پرویز یاحقی " باید آن جان شیفته ای بوده باشد که
تمام احساس و روان اش را در پنجه ها و از آن جا به سیم
های ویلون اش منتقل کند تا ( سانتی مانتالیسم ِ ) غزل
از زبان " عماد خراسانی و رهی معیّری " و ترانه های (
حسّی ـ شهودی ) بیژن ترّقی در صدای خواهش طلبانه ی
حمیرا ، خود را به روندی گره زند که بعد ها و در غیاب
او با تاریخ موسیقی ایران به روایت خواهد شد که : "
پرویز یاحقی نو آور موسیقی ایران ساز مهجور ویلن را به
اذهان برد . "
" هدیه ی عشق " آغازگاه ارواح مشترکی شد که او بی آن و
آن بی او به معنا در نمی آمد
مگر به همنوائی جان شیفته گی ! و چه چیز می تواند در
این هنگامه ی یاد ، یاد آور صدای جادوئی و زیبایی باشد
که گاه و در لحظاتی مرا تا شب های ِ نیل ِ " ام کلثوم
" راه می بَرَد ! که " ام کلثوم " نیز با موسیقی دان
بزرگ عرب " محمد عبدالوهاب " بود که در یادها ماند . و
حمیرا این صدای غربت زده گی و دل شکسته گی و در خود
فرورفته گی وجان وانهاده گی با جفت عاشق خود بود که به
صدای همیشه ی عشق تبدیل شد !
پیش از آن که به افسوس در شوم ـ حمیرا را عزیز می دارم
؛
که شایسته ی حرمت گزاری بی منّت است و بس !