متن
مصاحبه کوتاه زیر توسط خبرگزاری ایسنا با آقای
شاپور جورکش در مورد عليرضا اسپهبد صورت پذیرفته و در
یادداشت ضمیمه ارسالی گفته شده است خبرگزاری ایسنا به
"دلایل منطقی" از انتشار آن خودداری نموده و بصورت
اختصاصی جهت انتشار در سایت فرهنگ و هنر در اختیار ما
قرار داده شده است .
خبر سكته ي عليرضا اسپهبد را كه خواندم اين ترديد در
من سر كشيد كه نكند اين هنرمند زيبا به مرگي خود
خواسته تن داده باشد . مرور خاطرات كوتاهي كه با او
داشتم اين ترديد را بيشتر تقويت مي كند . اگر خواننده
ي اين سطور هم با شنيدن اين خاطرات به همين نتيخه برسد
يك واقعيت عادي بر ملا شده و گر نه آنها كه از سكته ي
قلبي او خبر دادند با جزئيات بيشترو با ذكر پيشينه ي
روحي او اطلاع رساني كنند . و در هر دو صورت من خود را
موظف و معذب مي دانم كه اين خبر را با اين اعتقاد
انتشار دهم كه هنرمند زندگي شخصي ندارد چرا كه ميراث
فرهنگي يك جامعه است .
حدوداً يك سال پيش در تماسي تلفني كه با آقاي اسپهبد
داشتم وقتي حال و روزش را پرسيدم گفت آتليه ام را
مجبورم تحويل دهم . نمي گذارند كار كنم و از اينكه
عاطل و باطل گوشه ي خانه بنشينم بيزارم . محض همين دلم
مي خواهد كُلتي بخرم و اول دو نفر ديگر را بكشم و بعد
خودم را خلاص كنم. گفتم منظورتان........... ؟ گفت :
نه نه . منظورم همين دلال هاي خودي است كه توي هر
دولتي براي من پرونده درست مي كنند تا خودشان به نوايي
برسند ." من بيش از اين اجازه ي كنجكاوي به خود ندادم
چرا كه مي دانستم شرافت او اجازه نمي داد اسم خاصي را
ببرد . به او گفتم ماجراي آن گيتارهاي آمريكايي كه روي
شان از تابلو هاي تو استفاده شده بود پولي باز نمي كند
؟ گفت نه . چون كپي رايت اينجاها به ضرر ماست . سعي
كردم دلداريش بدهم ولي بيش از آن متأثر بودم كه تغيير
صدايم را نفهمد . از فرداي آن شب با دوستان زيادي تماس
گرفتم در تهران – شيراز شايد بشود كاري كرد . ولي پاسخ
ها زياد دلگرم كننده نبود . و مي دانستم با آدم هايي
كه تماس داشتم خودشان هشت شان گرو نه شان بود . مدت ها
فكر كردم كه چه مي شود كرد و با خود مي گفتم كه بالا
خره بهاي نه گفتن را هر يك از ما به شكلي بايد بپردازد
و به اين آموزه خو كند كه " جريده رو كه گذر گاه عافيت
تنگ است " ولي آرامش نداشتم . اسپهبد به رغم معيارهاي
ناب خود ، ظريف و شكننده بود . و هاله هاي نبوغي كه بر
چهره ي زيبايش مي تابيد ترد و نازك مي تراويدند . نازك
دلي هاي كودكانه ي اورا در تابلوها و هم در رفتار با
اشياء پيرامونش مي شد شناخت . مطمئن بودم كه يك هنرمند
هرگز دل آن ندارد كه اسلحه در دست بگيرد . اما آيا اگر
خودش به افسردگي دچار مي شد و ناخواسته كاري دست خودش
مي داد چه ؟ در آن صورت باز هم آيا انساني از دست
نرفته بود ؟ ديده بودم كه چطور گاهي روي نسخه بدل هاي
تابلو هايش راش هايي تند مي كشد ، بخشي از تابلو را
ابر آلود مي كند تا قابل استفاده براي چاپ روي جلد
كتابي بشود . نمونه اش تابلويي كه براي روي جلد كتاب
زندگي عشق مرگ از ديدگاه هدايت آماده كرد . آقاي
حسينخاني مدير انتشارات آگاه سفارش كاررا داده بود و
هم ايشان موجب آشنايي رو در روي من با آقاي اسپهبد
شدند . و اسپهبد بخشي از تابلويي را كه قبلاً با موضوع
صادق هدايت كشيده و اصل آن را به زنده ياد نصرت رحماني
بخشيده بود، تغيير داد. اصل تابلو زني بود كه در حالي
كه چشم هايش را بسته بودند يك دهان فرياد بود . اما
چون بازوانش لخت بودند اسپهبد آن قسمت ها را با راش
هاي تند ابر آلود كرد و جالب اينكه اين تابلو از اصل
خود گويا تر شده بود چرا كه خطوط تازه به تابلو حركت و
به آن فرياد طنيني ديگر مي داد. شنيده بودم كه چپ است
. و پيش خود ابلها نه تصور مي كردم چپ ها آدم هاي محكم
تري هستند . در كلام او هم اين استحكام بود . و در
رفتار اجتماعي اش ديده بودم كه هيچ وقت حاضر نمي شود
از معيار هاي خود تخطي كند . و ديگر آنچه مرا آرام مي
كرد اين بود كه خبر داشتم بعضي دوستاني كه با شدت به
او اظهار ارادت مي كنند آنقدر متمول هستند كه او را از
اين مرحله ي بحراني بگذرانند. فقط اشكال كار اين بود
كه اسپهبد شايد مي بايست براي جلد كتابشان طرحي مي زد
تا هر چه بخواهد به پايش بريزند . ولي معيار هاي او و
پيماني كه با خود داشت نمي گذاشت با هر اثري كنار
بيايد . و ديده بودم كه چطور دغدغه ي شرافت هنري خود
را داشت و از همه ي هنرمندان ديگر به اهالي قلم نزديك
تر بود . آيا بايد كسي چيزي مي نوشت ؟ آيا بايد
استمداد مي طلبيديم ؟ يا فقط با كلام –تنها چيزي كه
داشتيم-او را دمادم تسكين مي داديم ؟
من ديگر دل آن نداشتم كه بار ديگر به او تلفن بزنم و
جوياي حالش شوم . با كمي خوش خيالي گفتم با وضعيت تازه
كنار مي آيد . تلاش مذبوحانه اي هم كردم و روزي زنگ
زدم به يكي از دوستان كه در سفارت ها بود و گفتم
اسپهبد وضعيت خوبي ندارد . دوست من گفت خوب چرا به من
مي گويي ؟ گفتم شايد از تابلو هايي كه سفارت ها براي
تزئين سفارت خانه مي خرند اسپهبد هم سهمي داشته باشد .
و بعد با خودم گفتم آخر آن تابلو هايي كه سراسر
اضمحلال و تباهي انسان مدرن را فرياد مي كشند در كدام
سفارت خانه خريدار دارد . خوب اين درد ها كه هنرمندان
ما به جان خريده اند گاهي اوقات آدم ظريفي مثل اسپهبد
را در هم مي شكند و ما بايد بگوييم مبارك است و رنج آن
را خاموش وار بپذيريم چرا كه هر يك از ما اگر آن را
نوشت و به آگاهي جامعه رساند ، بعداً بزرگان فكر مي
كنند اين طرف درد خودش را دارد و سنگ خودش را به سينه
مي زند . هم چنانكه من اگر راجع به آتشي ننوشته بودم
آقايان به خيال اينكه من خود محتاجم آنقدر مشقت بيهوده
نمي كشيدند كه مرا جشنواره اي كنند ، مسلماً همه ي
هنرمندان به دنبال جامعه اي بهتر بر پايه ي گفتمان
جديد هستند . اما مطمئناً هيچ كدام از آنان به دنبال
منافع روزمره ي خود همه ي معيار هاي صنفي خود را زير
پا نمي گذارد .
مرگ زيباي اسپهبد مبارك است بر جامعه اي كه چهار نعل
به سمت غريزه هاي بدوي مي شتابد . نمونه هاي اين مرگ
در تاريخ همه ي ملل فراوان است كه لوركا و سنت اگزوپري
شاخص آنند و نشان مي دهند كه وقتي نتوانيم زيبايي را
پاس بداريم ، وقتي نتوانيم در ساختار اجتماعي فرهنگ
خود نقشي فعال داشته باشيم زندگي و مرگمان چه تفاوتي
دارد .
و حالا با اين زمينه است كه فكر مي كنم عليرضا اسپهبد
هنرمند بزرگ زمانه ي ما آخرين راش را بر هاله ي تراوان
ِچهره ي خود زد تا شايد جايي ديگر حيات انساني پاس
داشته شود .
اسپهبد از ميان ما رفت . او ملتقاي زيبايي و تنهايي و
آزادي بود .