|
با هم
از کف دریا
و از میان امواج
برآمدیم
زیبا،
آبی،
ستاره وش.
هم صدف بودیم و
هم مروارید،
و ماهیان
از شیره ی جان ما
سیراب می شدند
تا از کنار سوسمارها
به سلامت بگذرند.
در میانه ی توفان، اما
گم شدیم از هم؛
گرداب تو را ربود و
به مردابی فرو رفتی که
ـ می دانم ـ
نمی شناسی اش.
اکنون منم
با عشق
با مردی که
نفس خورشید در اوست
و پیراهن سفیدش
هرگز به چرکی خون
آلوده نمی شود
و تو مانده ای
تنهای تنها
تکیه داده
بر کمان فرسوده ی خدای جنگ.
عطر حریر با من است و
تندی فلفل با تو
سخاوت رهایی با من است و
سختی بند با تو
همنشين خورشید منم
معشوقه ی چاه تو.
و چه کرده ای که عشق
از تو می گریزد
و نفس زندگی ات
از انتظار مرگ
مسرور است؟
چه شد که
من سپید پوش شدم و
تو
در تلخی چرکاب
سیاه به تن کردی؟
چه شد که زیبایی ات قهوه ای شد
و معجزه عشق را از کمربندت دزدیدند؟
اينک
کیست معشوق تو
که تیرهای زهرآگین او
عشق را به آتش می کشد؟
کیست که صورت عشق
را زخمی می کند
و با دست های نادان تو
بر چهره ی عشق
آتش می پاشد؟
کیست با تو
که ستاره را در قلبت می کشد
آواز را ویران می کند
و به دست های عشق
دستبند می زند؟
روی از تو می گیرم
و به نیمه ی دیگرم
ـ که تو نیستی ـ
می پیوندم.
23 خرداد 1385
|