Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorrow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

سرکتاب

 

  

ی . ک. شالی    
www.y-k-shali.com

 

 

1
ستون خانواده روی شانههای مادرم استوار بود و همهی غمها و شادیهای ما در دل بزرگ و مهربان او جا می گرفت. از هشت بچهی قد و نیمقدش تنها من را توانسته بود راهی مدرسه کند تا خواندن و نوشتن یادبگیرم؛ دیگران همه به کارهای خانه و مزرعه مشغول بودند.
در مدرسه، با نخستین نمرههای بیست معلم احساس غرور و شادمانی سر تا پایم را فرا می گرفت. همین که تعطیل می شدیم، بدون آنکه در بین راه با دوستانم بازی کنم، یک راست به خانه می رفتم تا مادرم خوشحال شود:«..."ماری جان" بیست گرفتم!»
«چند گرفتی؟» بیست گرفتم!»
«آخ، علی جان، قربان آن چشمهای سیاهت بروم، تو که همیشه فقط بیست می گیری. خب، بیشتر درس بخوان، زرنگتر باش و سی، چهل، پنجاه یا صد بگیر، پسرم!»
چیزی نمی گفتم و سعی می کردم روزی نمرهی بیشتری بگیرم. بعدها متوجه شدم بیشتر از بیست در مدرسه نمرهی نیست. این موضوع را چند مرتبه برای مادرم توضیح دادم، اما او مدتی نمی توانست یا شاید نمی خواست باور کند.
ده ما خیلی کوچک بود. اگر تمام انگشتان دستم را چند بار با هم جمع می کردم، تعداد خانوارش را می توانستم بشمارم.
ما اول مدرسه نداشتیم. هر کس می خواست سواد یاد بگیرد می رفت پیش ملای ده، پول می داد، به چوب و فلک بسته می شد و ... بالاخره "لام الف لام، الف زبر حه..." تمرین می کرد و اگر زرنگ بود و خیلی کتک می خورد، سواد یاد می گرفت و بعدها می توانست قرآن مجید قرائت کند.
راستش را اگر بخواهید من آدم خوششانسی هستم. یعنی مادرم من را خوب زمانی به دنیا آورد. اگر زودتر به دنیا می آمدم، می شدم مثل خواهر و برادرهایم، و هرگز خواندن و نوشتن یاد نمی گرفتم، چون شهریه برای ثبتنام در کلاس ملا خیلی زیاد بود و مادرم نمی توانست از عهدهی آن برآید.
مادرم می گوید که پدرم از بیپولی رفت به آسمان پیش خدا تا از ملا و دهبان و کدخدا و ارباب و امنیه و رسم بد این روزگار بیصاحب شکایت کند. والله، از دست پدرم چه بگویم؟ کار خوبی نکرد. اگر پیش خدا نمی رفت و ما را تنها نمی گذاشت، شاید اوضاع و احوال ما بهتر بود.
بله، در ده ما همه بودند: آسمان، زمین، درخت، مزرعه، گاو، اسب، خر، خرما، خدا و من و مادر و خواهر و برادرهایم. به جز اینهایی که شمردم، دو چیز دیگری هم وجود داشتند که امان ما را بریده و روزگار ما را سیاه می کردند؛ یکی "جن"، که هر وقت کسی نامش را بر زبان می آورد یا آن را می شنید، فوراً از ترس "بسم الله الرحمن الرحیم" می گفت تا خدای مهربان شر آن را از سرش کم کند؛ و دیگری بیماری مادرم.
وحشتناک بود؛ هم جن و هم بیماری مادرم. اولی تمام دنیای ده ما را برای خود قُرُق کرده بود و همولایتیها از ترسش شب در خانه می ماندند و بیرون نمی رفتند؛ دومی تنها در خانهی ما و توی سر مادرم لانه داشت.
مادر بیچارهام سرش آنقدر شدید درد می گرفت که مثل مرده چند روز در اتاقک تنگمان، تنها اتاقی که همه دستجمعی توی آن زندگی می کردیم، زمینگیر می شد و دائم "آخ...ماریجان!..." ناله می کرد.
برای معالجهی بیماری او هیچ کاری از دست ما بر نمی آمد، بجز اینکه برایش "سرکتاب" بازکنیم. قبل از من یکی از برادرهایم به این کار می پرداخت. یعنی پا می شد می رفت به ده بالا پیش یک آدم بسیار مؤمن و باسواد و قرآنخوانی به نام میرزا جعفر، ملقب به "شیخ سبوج"؛_ میرزا خودش را کم نظافت می کرد، روی گردن یا موهای سر و یقهی پیراهنش همیشه شپشی در حال رژه دیده می شد، به همین خاطر آدمهای فضول و شوخ محلهی ما و دهات اطراف به او شیخ سبوج، یعنی شیخ شپش می گفتند._ او مبلغی می گرفت و قرآن مجیدش را باز می کرد و دعا می خواند و نسخه می نوشت. و این جوری سر مادرم بعد از چند روز خوب می شد.
وقتی بزرگ شدم، یعنی از زمانی که به کلاس چهارم ابتدایی راه یافتم، برادرهایم دیگر خودشان سراغ "سرکتاب" نمی رفتند بلکه من را به نزد شیخ سبوج_ معذرت می خواهم، میرزا جعفر_ می فرستادند.
باید تقریباً یک ساعت پیادهروی می کردم و از جنگلی می گذشتم و به ده بالا به خانهی شیخ سبوج_اههه، لعنت به این زبانم! به خدا من با میرزا جعفر هیچ دشمنی ندارم. اگر بستگانش روزی حرفهایم را شنیدند، خواهش می کنم از بیادبی من دلگیر نشوند، این لقب لعنتی مدتهاست که سر زبانم است و برایم در حالت عادی ممکن نیست اسم میرزا جعفر را بر زبان بیاورم._ برای تهیهی سرکتاب می رفتم.
او اول به من که با نگرانی وضع بد حال مادرم را برایش تعریف می کردم و کمک می خواستم، گوش می داد، چند سوال از قبیل:«مادرت از کی تا حال مریض است؟ قبل از مریضی به کجاها رفت؟ از گورستان رد شد؟ موقع شب توی تاریکی به خانهی همسایهتان رفت؟...» می پرسید. جوابهایی کاملاً دقیق از من می گرفت و در حالیکه کلمات نامفهومی زمزمه می کرد، قرآن مجید را باز می کرد و مدتی به آن خیره می شد و سرش را، طوریکه انگار چیز مهمی را کشف کرده باشد، تکان می داد؛ بعد، مداد و کاغذی بر می داشت و "سرکتاب" می نوشت و آن را در ازای پولی که مادرم فرستاده بود به من می داد. با به دست آوردن "سرکتاب" شتابان به سوی ولایتم می دویدم.


2
یک روز تکرار این به سوی خانهی شیخ سبوج دویدنها برایم خستهکننده و بیمفهوم شد و در من هزار و یک شک و سوال بوجود آورد؛ آخر مادرم گاهی وقتها طی یک هفته دو بار مریض می شد. اگر "سرکتاب" قادر به مداوای سردرد مادرم بود، پس چرا مادرم شفا پیدا نمی کرد؟! اصلاً این شیخ سبوج مگر چند کلاس سواد داشت؟ به خدا هیچ کلاس. فقط بلد بود دست و پا شکسته قرآن بخواند. تازه خدای متعال خودش بهتر از هر کسی زبان خود و پیامبر بزرگورارش را بلد است و به خوبی می تواند قضاوت کند که شیخ سبوج چقدر صحیح یا غلط می خواند. مگر من چه چیزی از او کمتر داشتم؟ مگر خود آقامعلم، که آدم دانشمندی است و کلی کتاب خوانده، با زبان خودش بارها نگفته بود که من استعداد عجیبی دارم و اگر همیشه پسر زرنگ و درسخوانی باشم به آقای نابغه تبدیل می شوم؟ به خدا او کاملاً جدی چندین بار در حضور همهی بچههای مدرسه این جوری گفته بود!
از وقتی که به کار شیخ سبوج شک بردم، سعی کردم همه ریزهکاریهای طبابت او را زیر نظر بگیرم. حالا می توانم کاملاً دقیق تمام فوت و فنش را نکته به نکته تعریف کنم. قسم می خورم که چیزی را از قلم نیندازم، چون نه یک بار، نه ده بار، بلکه دستکم صد بار با تمام چشم و گوش و هوشم ذره ذره کارهایش را زیر ذرهبین این کلهی شاید نابغهام بردهام.
جریان کارش همیشه به این ترتیب بود:اول پول را به او می دادم. بعد از گرفتن پول می پرسید که مادرم از چند وقت پیش مریض است. تاریخ دقیقش را می گفتم. سوال دومش این بود که مادرم قبل از مریض شدن به کجاها رفته است. باز جوابی دقیق تحویلش می دادم. آن وقت ابروهایش در هم می شد، مدتی ساکت می ماند و سرش را تکان می داد و قرآن مجید را ورق می زد و لبهایش را به علامت مطالعه می جنباند. در این مابین چندبار چشمهایش را می بست،"بسم الله الرحمن الرحیم" بر زبان می آورد و... بالاخره صفحه کاغذی بر می داشت، به چهار تکهاش تقسیم می کرد، روی هر تکه چیزی به عربی می نوشت. و بعد توضیحاتی در مورد بیماری مادرم می داد. این توضیحات عموماً شبیه هم بودند. البته محل وقوع حادثهای که به قول او می خواست اتفاق بیفتد ولی خوشبختانه اتفاق نیفتاده بود، گاهی اوقات فرق می کرد. علت همیشه جن سیاه سوختهای بود که همه جا مادرم را مثل سایه تعقیب می کرد. مثلاً اگر در جواب سوالش می گفتم که مادرم قبل از مریض شدن توی خانه بوده و به هیچ جایی نرفته، فقط غروب برای دوشیدن شیر گاو به طویله رفته، و بعد وسط شب نالهکنان از خواب برخاسته، او می گفت:«ها...»_آیهای از قرآن مجید می خواند._«خدا به یتیمی شماها رحم کرده! به مادرت بگو نان و خرما خیرات کند! البته اگر پول برای سید یا امامزادهای نذر کند بهتر است. پادشاه جنها که صورت سیاهی مثل ذغال دارد عاشق مادرت است. این دفعه توی طویله سر راه مادرت کمین کرده بود تا او را بدزدد و با خودش ببرد. دعاهایی که مادرت باخودش دارد_مادرم سه-چهار کیسهی کوچک چرمی حاوی همین کاغذهایی که شیخ سبوج قبلاً برایش نوشته بود را همیشه به گردنش آویزان داشت._ مانع جن شدند. خدا به خاطر یتیمی شماها پادشاه جنها را از طویله بیرون کرد. او وقت فرار چنگ زد به سر مادرت و چند نخ مویش را کند و با خودش برد. به مادرت بگو هرگز سر برهنه جایی نرود!... این تکه کاغذ دعا را بده تا توی نعلبکی با آب حل کند و بخوردش... این یکی را بگو با پارچهای دور بازوی خودش ببندد... این یکی را سر اولین چهارراه نزدیک به خانهتان زیر خاک کند. مواظب باشد کسی او را موقع انجام این کار نبیند... این آخری را با پوست پیاز و ذغال و اسپند دود بدهد تا از جن و از چشم بد در امان باشد.»



3
شک من به کارهای شیخ سبوج، و حادثهای که در یک روز طوفانی برایم اتفاق افتاد، دست به دست هم دادند و دیگر نتوانستم به دیدار او بروم و کارهای تکراریاش را تجربه کنم.
روز بسیار بدی بود. نالههای دردناک مادرم دلخراشتر از همیشه به گوش می رسید. از برادرهایم کسی خانه نبود. من و خواهرهایم دور او نشسته بودیم و گریه می کردیم. باورمان شده بود که این دفعهی آخر سر درد مادرمان است و او دیگر بین ما نخواهد ماند.
خواهر بزرگترم از من خواست تا دوباره به ده بالا برای تهیهی "سرکتاب" بروم. سکههای پول را از او گرفتم و در کف دستم فشردم و بی میل از خانه خارج شدم.
هنوز آخرین خانههای ده را پشت سر نگذاشته بودم که ترسی غیرقابل توصیف سر تا پایم را فراگرفت. آسمان سیاهسیاه شده و تاریکی وحشتناکی همه جا را پوشانده بود. باران نیز تندتند می بارید. انگار حادثهای در شرف وقوع بود.
«خدای مهربان... نه، نگذار مادرم بمیرد! خواهش می کنم او را از ما نگیر! اگر او نباشد ما دیگر کاملاً بیکس می شویم... آخر بیاید به آسمان سیاهات که چه؟ اصلاً چرا پدرم را به آنجا بردی؟ خواهش می کنم این کار را با مادرم نکن! به خدا قسم مادرم هرگز نمازش قضا نمی شود. بهتر از او اصلاً بندهای توی دنیا نیست. حتی بعد از ماه رمضان هم پاری وقتها روزه می گیرد. "سرفطر" و "سهم امام" را هر سال سروقت به ملا می دهد. از دست هیچ کسی هم به خدا شکایت ندارد. ما اصلاً هیچ کم و کسریی نداریم و از همه چیز و از همه کس راضی هستیم. پدرم را هم نمی خواهد بفرستی پایین پیش ما. بگذار همان جا پیش تو بماند و برایت چای درست کند. فقط مادرم... فقط مادرم...»
و گریه امانم نداد و اشکهایم قاطی باران شد.
مادر دوست همکلاسیام وقتی من را زیر باران در حال دویدن دید با صدایی بلند پرسید که با آن عجله به کجا می روم. جواب ندادم و همچنان گریان به دویدن پرداختم. ناگهان متوجه شدم که نه تنها او، بلکه تمام خانوادهاش یکصدا اسمم را فریاد می زنند. از دویدن بازایستادم و به سوی آنها نگاه کردم. از من خواستند پیششان بروم.
وقتی متوجه قصدم شدند من را با اصرار به درون اتاق گرمشان بردند. مادر دوستم دلجویانه گفت:«علی، حال مادرت با دعاهای شیخ سبوج خوببشو نیست. سالهاست که سرش این جوری درد می گیرد. باید او را برد پیش دکتر...»
وقتی لباسم خشک شد و ذرهای گرما توی استخوانهایم دوید، بلند شدم و خواستم به راهم ادامه بدهم. پدر دوستم با دیدن سرسختی من گفت:«....دیوانه، ببین آسمان چه جوری سیاه شده و چه بارانی دارد می بارد! می دانی این علامت چی است؟ خدا غضب کرده. می خواهد دوباره طوفان حضرت نوح راه بیندازد و همهی ما را در آب غرق کند! اگر مادرت را دوست داری برو خانه و مواظب باش که غرق نشود!»
بالاخره مجبور شدم، یعنی آنها قانعم کردند تا از رفتن به ده بالا صرفنظر کنم. با همان عجلهای که آمده بودم، زیر باران به طرف خانه دویدم.
حالا برادرهایم نیز مثل خواهرهایم به گرد مادرم حلقه زده بودند و نگران نگاهش می کردند. برادر بزرگترم وقتی فهمید که دستخالی برگشتهام، سیلی محکمی زیر گوشم خواباند و برادر دیگرم را برای تنبیهی مفصلم سراغ ترکه چوبی فرستاد، تا دیگر این قدر ترسو نباشم و به حرف دیگران توجه نکنم و برای نجات جان مادرم به هر کاری دست بزنم.
با سیلی او صدای گریهی من به نالههای مادرم پیوست. خواهر بزرگم من را از دست برادرم گرفت و دلجویانه لباسهای خیسم را عوض کرد.
ترکهی چوب آماده شد. برادرم تهدیدکنان به طرفم آمد. صدای جیغم دوباره به هوا برخاست. خواهرم در حالیکه من را پشت خود پناه می داد، برادرم را ملامت کرد که چرا او خودش دنبال "سرکتاب" نمی رود. مادرم متوجه شلوغی شد، تکانی خورد، نالهکنان برادرم را از کتککاری بازداشت و گفت که احتیاج به "سرکتاب" نیست.
هر چه هوای این روز فراموش نشدنی تابستانی تاریکتر می شد، ترس و بهت بیشتری خانه را فرا می گرفت. و ما همچنان گریان گرد مادر حلقه زده بودیم و در وحشت و اضطراب توفان و مرگ به خود می لرزیدیم.
نمی توانستم بیشتر از این تماشگر صحنهی جاندادن مادرم باشم. با خود کلنجار می رفتم. باید دست به کاری می زدم. چه کاری؟ نمی دانستم. شاید شک من به دعاهای شیخ سبوج سبب شده بود تا سرکتابش بیاثر بماند؟ شاید همین شک لعنتی من باعث بوجود آمدن چنین روز سیاه و وحشتناکی شده بود؟ خودم را به گناهکاری، به ترسویی و بیعرضگی محکوم کردم و... بالاخره به نتیجهای مثبت رسیدم:«...یا با سرکتاب بر می گردم، یا با حضرت نوح... هر چه می خواهد پیش بیاید بگو بیاید!...»
پنهانی چیزهای را که احتمالاً لازمم می شد برداشتم. کسی با رفتنم مخالفت نکرد. مادرم آنقدر درد داشت که متوجه خروج من از خانه نشد. زیر باران و رعد و برق به دویدن پرداختم.
ترس و اضطراب حالا جایش را به امید و بیباکی داده بود. آخرین خانههای ولایت را پشت سر گذاشتم. دیگر هیچ چیز دور و برم نبود به جز جنگل و غرش ترسناک آسمانغرنبه و برقی زودگذر و باد تند و ویرانگر و گاهی افتادن و شکستن درختی و... تاریکی و تاریکی و تاریکی و شرشر باران.
ناگهان آسمان در پی غرشی گوشخراش شکاف برداشت و روشنی هولناکی با صدایی مهیب در فاصلهی اندکی پیش رویم بر درختی فرونشست. تمام قصههای ترسناک جن و پری که تاکنون شنیده بودم به یک باره به ذهنم هجوم آوردند، با این تفاوت که این بار من خودم در متن قصهها بودم: گلهی بزرگی از جن به طرفم می آمدند. یکی از آنان صورتی سیاه مثل قیر و قدی بسیار بلند داشت و در پیشاپیش گله حرکت می کرد. فاصلهی بین آنها و من داشت هر لحظه کمتر و کمتر می شد. خواستم"بسم الله الرحمن الرحیم" بر زبان بیاورم، شاید که این جوری از دست آنها خلاص شوم، چرا که شنیده بودم اجنه با شنیدن این کلمات ناپدید خواهند شد. اما انگار لبهایم سالهای سال به هم قفل شده بودند. در تمام ذهنم تنها همین کلمات مقدس جریان داشت. ولی لبم اصلاً نمی جنبید. حتی نمی توانستم از جای خودم تکانی بخورم. حالا جنها تا چند قدمی من آمده بودند. تلاش کردم از تهی گلو فریاد بکشم. باز این هم ممکن نبود. پادشاه جنها دست سُمدارش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چگونه توانستم سرم را به طرفی دیگر بجنبانم. با برگرداندن سرم، متوجه کشتی بزرگی شدم. پیرمردی با ریش سفید و بلند بر عرشهی آن ایستاده بود.
«حضرت نوح! حضرت نوح!...»
فریاد زدم.
اما انگار صدایم را نمی شنید. به طرفش دویدم. گلهی جنها همچنان در پی من بودند.
«حضرت نوح! حضرت نوح! تو را به خدا از دست این جنها نجاتم بده! خواهش می کنم کشتیات را نگهدار و من را هم با خودت ببر... شکایت دارم... پیش خدا می خواهم...»
اما نه. حضرت نوح هیچ اعتنایی به حرفها و استغاثههای من نکرد و با کشتیاش به سرعت از نظرم دور شد.
صدای هراسانگیز"ووواووو....ووواووو..."در گوشهایم پیچید. دستی از پشت یقهام را گرفت. از حرکت بازماندم. دیگر نه به کلمات مقدس فکر می کردم و نه به جنها، بلکه فقط فحش می دادم. به زمین، به زمان، حتی به حضرت نوح که در آن وضع مرگبار تنهایم گذاشته بود فحش می دادم:
«...می خواهم بیایم آسمان... هیچ کس روی زمین به فریاد آدم نمی رسد... خدایا کجایی؟ بیا نگاه کن... این هم از پیغمبرت... آخر این جنها را دیگر چرا آفریدی؟... آخر من و مادرم را چرا آفریدی... تو آخر چه خدای بیرحمی هستی، نامردِ بیپدر مادر!... کی از تو خواست خدای ما باشی هیچیندار؟! خداییات سرت بخورد! آسمانت سرت بخورد!...»
بیآنکه متوجه شوم پایم به شاخهی شکستهی درختی خورد و من در چنگ جنها نقش بر زمین شدم.


4
وقتی به هوش آمدم دنیا را جور دیگری یافتم؛ انگار هیچ دستی پشت گردنم را نگرفته بود! همهی آنچه که دیده و حس کرده بودم به ناگاه ناپدید شده بودند!
«ترسو! ترسو! گناهکار!... چرا به پیغمبر خدا فحش دادی؟! چرا کفر گفتی؟! به خدا توی آتش جهنم کباب می شوی...»
به ملامت خود پرداختم و گریهام گرفت.
سراپا خیس باران از جا بلند شدم و به زیر سایهی توسکای پیر و تنومندی پناه بردم. برایم مسلم شده بود که توانایی رفتن به ده بالا را ندارم. راهی نداشتم مگر آنکه فکری را که قبلاً در سر پرورانده بودم به اجرا درآورم. قلم و کاغذ پیچیده شده در لابلای تکهای پلاستیک را از جیب خیسم با احتیاط بیرون آوردم. روی کاغذ به تقلید از شیخ سبوج چیزی نوشتم. از ترس آن که با زود به خانه برگشتنم مبادا به "سرکتاب" شک کنند، مدتی همانجا وقت تلف کردم و از خدا خواستم یا مادرم را شفا بدهد، یا که من را هم همرا او بمیراند.
باران بالاخره بند آمد. گویی خدا &#