Tomorow is built today
07 Apr 2006

اعلامیه جهانی حقوق بشر

فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

صدای آزادیخواهان آینده نگر ایران

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر    

موزیک و فیلم

داستان و شعر

تحلیل کارشناسان

  تماس با سایت

پیوندها

بررسی رده بندی  یک 100 سایت  خبری _ سیاسی و جایگاه سکولارها  در فضای سایبر ایران

Alexa Home

سخنرانی دكتر لاهيجی در سوئد

بیانیه بیش از یك صد نفر از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی ایران در باره بحران اتمی رژیم جمهوری اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه اول

ترجمه: کوروش برادری

bourdieu.jpg (2417 Byte)

خلق و خوی، سلطه و آزادی

 (گفت وگو با پی یر بوردیو)

پی یر بوردیو از سرآمدان جامعه شناسی فرانسه بود. گستره فعالیت او بسیار وسیع است و شامل جامعه شناسی آموزش، هنر، زبان، روابط جنسیت ها، روابط اجتماعی، و روابط سلطه و انواع و اقسام سرمایه و غیره است. از او آثار زیادی برجای مانده است. او  که کار خود را با تحقیقات میدانی در یکی از دهات الجزایر شروع کرد درهمآمیزی رنگین کمانی از قو شناسی، انسان شناسی، فلسفه، جامعه شناسی بر بستر ترکیب امر تجربی و امر مفهومی است. به قول وی، او تلاش داشت مارکس و وبر را به هم پیوند بزند. و مفهوم هابیتوس حکایت از همین تلاش دارد. هابیتوس در فارسی تاکنون به معانی مختلفی ترجمه شده است: خلق و خوی، ملکه ذهن، عاداتواره، شیوه بودن، خصلت. در این جا معادل این واژه خلق و خوی نهاده شده است.

پی یر بوردیو در سال 1930 متولد شد و در ژانویه 2001  بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت.

 

پی یر بوردیو، شما جامعه شناس هستید، پروفسور در کالج فرانسه و نویسنده تعداد زیادی کتاب، و من از یک کتاب شما می خواهم شروع کنم  یعنی کتاب تفاوت های ظریف، که کتاب اصلی در آثار شما است. کتابی که درنهایت می تواند همان چیزی باشد که پدیدارشناسی جان در اندیشه هگل بود. در تفاوت های ظریف شما برآن نیستید نشان دهید، چگونه فرهنگ در طبقات اجتماعی بازتاب می یابد، بلکه برعکس، که فضاهای تفکیک اجتماعی وجود دارد، یعنی که چیزها در طبقات متصلب نیستند، بلکه شیوه های رفتار فرهنگی، هرآن چه سرمایه نمادین این یا آن شخص را می سازد، به شیوه متفاوتی برطبق خاستگاه اجتماعی این یا آن شخص شکل می گیرند.

پی یر بوردیو: بله، شما الساعه کلمه کلیدی را نام بردید که بسیار مایه خوشحالی من است چون من معمولا باید از همان ابتدا این حقیقت بنیادی را به لحاظ نظری بازسازی کنم. این حقیقت عبارت از این است که آن چه در جهان اجتماعی وجود دارد، همان طور که این باور هست، گروه های ساخته شده نیستند، بلکه این واقعیت نامرئی است که با انگشت نمی توان لمس کرد و بااین حال سرمنشا کثرت شیوه های رفتاری ما است. من این را عرصه اجتماعی می نامم. به عبارت دیگر، باور من این است که ریشه مشکلاتی که ممکن است خواننده «تفاوت های ظریف» با آن برخورد کند ار این جا نشات می گیرد که برای ملموس کردن این عرصه اجتماعی مجبور بودم چیزهائی را قابل رویت کنم که در این عرصه اجتماعی یعنی افراد، نهادها و غیره موجود هستند. اما آن چه واقعا وجود دارد، عرصه است. یک مثال ساده عرض کنم، که همه این ها را قابل فهم می کند: من در یکی از کتاب های ام چیزی را تحلیل می کنم که «استراتژی بنده نوازی» نام می نهم. برای مثال آریستوکراتی است که به اصطبل اختصاصی خود می رود، مامور اصطبل خود را می بیند، دستش را بر شانه اش می گذارد و به او می گوید: «عزیز... روباه من آماده است؟» این یک مثال فرضی است که انطباق اش را در رابطه استاد و دانشجو می توان مشاهده کرد: در ماه مه 68 برای مثال این استاد است که دانشجویانش را تو خطاب می کند... در این حالت چه اتفاقی روی می دهد؟ آشکارا میان این دو ارتباطی وجود دارد که با یک دیگر حرف می زنند. منتها، آن چه واقعا تعیین می کند که آن ها به هم چه می گویند و معنای این چیست، یک رابطه کاملا نامرئی است، رابطه فاصله اجتماعی است، رابطه ای که یک آریستوکرات را از خدمتکارش جدا می کند و ظاهرا ازطریق خود عمل، همان طور که می توان دید، نفی می شود. به عبارت دیگر، لازمه این که بتوان استراتژی بنده نوازی در مقابل کسی داشت، این است که  من به والابودن خودم نسبت به او آن چنان یقین دارم که می توانم طوری عمل کنم، که گویی من خودم را هم سطح او می کنم...

شما از چیزهائی ازقبیل امر نامرئی، امر پوشیده آغاز می کنید، چیزهائی که اساسا مشخصه کارتان هستند. همیشه گفته می شود: «بوردیو می خواهد آن چه را که در خفا است فاش سازد، و آن چه که در خفا است، برای مثال دقیقا جنگ ذائقه هااست؛ آن چه پوشیده و در خفا است در اصل یک جنگ اجتماعی است، جنگی که درباره آن حرف زده نمی شود، جنگی که متشکل از تناقض میان انسان ها، مطابق با موقعیت اجتماعی شان است... آیا می توان  به دلیل همه دلیل ها رسید که دیگر جایز نیست این را راجع به آن ها گفت؟

بله، شما دوباره از دو واژه نام بردید که مایه خوشحالی من است. شما می گوئید، فاش ساختن، پرده برداشتن و نه اتهام زدن، این خیلی مهم است، چون فکر می شود که عیان ساختن اتهام زدن است و یکی از مشکلات واقعا این است که از چیزهایی که جامعه شناسی  پرده بر می دارد، یا بدیهی هستند یا انکار می شوند، و این واقعیت ساده، که پرده از آن ها برداشت، اثری از اتهام زدن دارد. ازاین گذشته، ممکن است این طور باشد که آنانی که درباره آن چه فاش شده است حرف می زنند، می خوانند یا می شنوند، با چیزهائی در تماس قرار بگیرند که نمی خواهند بدانند. نه تنها به این دلیل، که آن ها نمی خواهند این چیزها برملا شوند، بلکه چون آن ها نمی خواهند بدانند. آن جا طبیعتا به جامعه شناس تهمت و افترا زده می شود. شما وقتی می گوئید پرده برداری ها، پیشاپیش گام مهمی در جهت چیزی برداشتید که من حقیقت کار خودم می دانم. پس این کار پرده برداری در چیست: مسائل را در ملا عام قرار دادن- این یکی از نیات سنتی فلسفه بود، نیاتی که به نحوی از انحا هرکس با آن آشنا است، نیاتی که منتها در سطح عمیقتری قرار دارند که کسی به فکر جستن ردپای آن نیست. برای قابل فهم کردن آن چه من در جامعه شناسی انجام می دهم، می توانم تمثیل سقراط و آن برده کوچک را به کار ببرم: من فکر می کنم، جامعه شناس کسی است که به برکت همه پرسی و کار مطالعاتی، ازطریق کاربرد لوازم و فنون مدرن به دیگران کمک می کند چیزی را زیر نور بگیرند که می دانند، بدون این که بدانند.

اما چرا این چیزهای در خفا و پوشیده؟ چرا موضوعاتی در پیشزمینه وجود دارند که در این جنگ ذائقه ها یا در این جنگ اجتماعی بیان می شوند؟ به چه دلیل؟

چیزهای پوشیده ممکن است ناخودآگاه یا مستتر باشند. واقعیات مستتری وجود دارد که دانستن آن ها سخت است زیرا آدم همیشه وقت یا ابزار توضیح دادن آن ها را ندارد –امتیاز روشنفکران این است که وقت دارند. این را پیش ازاین افلاطون گفته: skhole، لذت و مکتب هم زمان. انسان های تحصیل کرده هستند که می توانند وقت بگذارند تامل کنند، چون و چرا کنند، درباره خود و دیگران تعمق کنند و غیره. محققان پس این امتیاز را دارند که وقت دارند، که می توانند وقت صرف کنند، آن ها می توانند واقعیات نهفته را عریان کنند... شاید به این دلیل، چون آن ها توسط محرکه های درونی به این کار مجبور می شوند. من انکار نمی کنم که سرچشمه کار من بعضی مواقع غرایز هستند، غرایزی که بعد شاید اجازه بدهند کار من را کنترل کنند.

کنترل کنند؟

بله.

چه چیزی را کنترل کنند؟

... این غرایز را. من منکر آن نیستم که در سرچشمه کار من ممکن است غرایز اجتماعی نشسته باشند. اما انگیزه ها چندان مهم نیستند. جامعه شناس کسی است که وسایلی را تدارک می بیند تا بتواند توضیح دهد چرا چیزی را هیچ کس نمی خواهد بداند. من فکر می کنم که ذائقه ها یکی از آن چیزهائی هستند که همواره در باره آن ها صحبت می شود – وقتی شما در یک مراسم کسل کننده اجتماعی دیگر نمی دانید از چه بایستی صحبت کنید، از سینما حرف می زنید... داوری های ذائقه درعین حال هم خیلی سطحی هستند و هم چیزی بسیار عمیق اند، چیزی که انسان ها به وسیله آن چیزی را لو می دهند که من «خلق و خوی» نام می نهم؛ کلمه سنگینی که قراراست یک مورد بسیار درهمپیچیده را بیان کند، یک نوع دستگاه کوچک، که پاسخ های کثیری را در جواب به موقعیت های کثیر ارائه می کند – پاسخ هایی که ظاهرا با هم دیگر رابطه ای ندارند، اما از چشم جامعه شناس با هم خیلی مرتبط هستند زیرا جامعه شناس این دستگاه کوچک را طراحی کرده، دستگاهی که براساس آن انسان ها مسائل خود را بیان و ابراز می کنند. به همین خاطر است که جامعه شناسی می تواند یاد بدهد که انسان ها در این داوری های سطحی و بدون تامل مسائل زیادی را راجع به خود فاش می گویند.

شما الساعه واژه «خلق وخوی» را استفاده کردید. ما برآنیم همین اول مقدماتی را راجع به کار شما بگوئیم: درست این است، نوآوری بزرگی که شما در جامعه شناسی باب کردید، «خلق و خوی» است. طبق معمول از این حرک می شد که باصطلاح «کنشگران» یا «عاملان اجتماعی» توسط جبرهای بیرونی مجبور می شوند، و شما مفهوم «خلق و خوی» را باب کردید، یعنی آن چه شما « درونی بودنِ بیرونی بودن » یا «بیرونی بودنِ درونی بودن » نام می نهید. در این نکته جبرهای اجتماعی چنان ادغام شده است که آن ها چونان عناصر آزادی درک می شود، و این چیزی است که شما با اصطلاح «خلق وخوی» توضیح می دهید.

من فکر می کنم، آن چه شما می گوئید کاملا درست است. یکی از کارهای من دقیقا عبارت از این بوده. تلاش من این است که بگویم، «سوژه» عملکردهای اجتماعی، من این کلمه را در گیومه به کار می برم، سوژه نیست، «من» آگاه نیست، که خود برای خودش اهداف مشخص بگذارد، لوازم اش را در ارتباط با این اهداف تلویحی محاسبه کند...، فعال عقلانی نیست – البته این به این معنی نیست که او سازوکاری است که خودکار مانند یک دستگاه به تحریکات بیرونی واکنش نشان می دهد. بنابر آن چه من «خلق وخوی» می نامم، تاریخ تجسدیافته، تاریخ تنواره شده، حک شده در مغز است، اما هم چنین در چین و چروک های بدن، در ژست ها، در شیوه های سخن،  در لهجه ها، در طرزتلفظ ها، خُل بازی ها، در هر آن چیزی که ما هستیم است. این تاریخ تجسدیافته سرچشمه ای است که براساس آن ما پاسخ می دهیم

یک نوع تسلط بر ذائقه، این با آزادی فرد چه رابطه ای دارد؟

بله، ذائقه مفهومی است که اولین مزیت نظری آن به نظر من در این است – این همیشه خنده دار است خود را به این شیوه تفسیر کرد...- که یک رشته جایگزین ها از دست ما در می رود، جایگزین هائی که ما درونی کرده ایم، که بخشی از «خلق وخوی» فرهیخته ما هستند و در مباحث روشنفکری ولوله می کنند. بخش بزرگی از کارهای من مرا به این صرافت انداخته است این جایگزین ها را نابود کنم. «خلق و خوی» در یک معنا به کلی تعیین شده است، چون او محصول تاریخ است و می توان تبارش را تشریح کرد، می توان گفت: این به این یا آن طریق ساخته شده است. درعین حال او ایجادگر آزادی است، یعنی شما می توانید بر مبنای «خلق و خوی» ابتکار به خرج دهید، و شما در درون مرزهای مشخص از فضای باز قابل توجهی برای بداهه سازی برخوردارید.

پی یر بوردیو، شما به ما یاد داده اید که خودکامگی ذائقه ها درنهایت توسط یک مرجع مشروعیت می گیرد، توسط مرجع بسیار هیرمندانه اجتماعی. آیا مساله شما در حقیقت در

«تفاوت های ظریف»، اما در بسیاری از کتاب های دیگرتان هم همین طور، تبارشناسی سیادت اجتماعی نیست، که شما می خواهید واقعیت ببخشید؟ تلاش کنید به ما توضیح دهید سیادت اجتماعی چطور سازماندهی شده است، هیرارشی ها چطور بوجود می آیند، و مقدم برهمه، اعمال قدرت و اعمال قدرت اجباری یک نفر بر روی دیگران چطور به وجود می آید، و  این ها چه عملکردی دارند که شیوه کارکرد این قدرت را پوشیده نگاه می دارند.

وقتی فلاسفه از قدرت حرف می زنند، آن ها قدرت را در جائی جست و جو می کنند. آن ها همیشه به دولت، به جاهائی فکر می کنند که تبلور قدرت است. درحالی که قدرت قابل لمس نیست، قدرت همه جااست و هیچ جا نیست. البته این به این معنا نیست، که قدرت بیشتر در محل های مشخصی است تا در جاهای دیگر – در یک ساختار نقاط مرکزی وجود دارد. تبارشناسی قدرت، همان طور که شما می گوئید، درعین حال به معنای جست و جوی قدرت در سازوکارهای اجتماعی است که ساختارها را می سازند، مانند در سر افراد. ما ازطریق این «خلق و خوی»، ازطریق این تاریخ جسمیت یافته، همیشه وسوسه می شویم همدست اجبارهایی باشیم که بر روی ما تاثیر می کنند، وسوسه می شویم با استیلا بر خود همدستی می کنیم.. من فکر می کنم، که مرکز کار من واکاویدن شالوده های سیادت نمادین، خشونت نمادین قدرت سنخ استعماری، سلطه فرهنگی، مردانگی است، یعنی همه این قدرت هائی که نقطه اشتراک شان عبارت از این است، که آن ها تا حدی ساختار به ساختار خود را به کرسی می نشانند. این ها قدرت هایی هستند که در ساختارهای عینی نهفته اند، در ساختار دستمزدها، در تناسب قوای استعماری، در ساختار قدرت های دانشگاهی و غیره، و  درعین حال در سر فعالان هستند. نمی دانم چطور بگویم. این ساختارها تنها می توانند به برکت تبانی فعالانی عمل کنند که ساختارها را تنواره کرده اند، ساختارهائی که برطبق شان جهان سازمانده شده است. همه مبارزات نمادین همیشه با الغا، من این را عینیت گرائی می نامم، با الغای اشکال عینیت یافته سیادت شروع می کنند، چون می توان آن ها را دید، چون می توان آن ها را لمس کرد. گفته می شود: «مرگ بر دولت». اما دولت تنها با آن چه که خود در مغز ما کاشته است عمل می کند، و ازهمین روی یک نوع روانکاوی روح انسانی پیش شرط یک مبارزه سازماندهی شده است. این طور بگوئیم، که یک مبارزه بسامان سیاسی از خود ما شروع می شود.

پی یر بوردیو، شما درواقع از دانشگاه می آئید، هرچند که من قبلا هم گفتم، که شما در کالج فرانسه تدریس می کنید، و بااین حال شما در بخش بزرگی از کتاب های تان – توهم برابری در فرصت ها، مبانی نظریه خشونت نمادین، انسان آکادمیک - هم و غم خود را بر روی نظام آموزشی متمرکز کردید و بررسی می کنید گراند اکول، دانشگاه، تاکجا امتیازات ویژه تک تک اشخاص را ازحیث زمان تحصیل انعکاس می دهند. شما برای خوداین هدف را تعقیب می کنید عدم عملکرد یا عملکرد دانشگاه ها را بفهمید، یعنی که بفهمید آن چطور عمل می کند و چگونه تعداد معینی از امتیازات نخست ازطریق خود نهادها کارگز می افتند. این شما را در وضعیت متناقضی قرار می دهد، زیرا شما ازیک سو دانشگاه را تحلیل می کنید و ازسوی دیگر شما به آن  تعلق دارید و نشان می دهید، دانشگاه چطور عمل می کند. آیا این مایه نگرانی شما نمی شود درعین حال سوژه و ابژه تحقیق تان، کارتان باشید؟

خیر، به هیچ وجه. بلکه تاحدی برعکس. من در یک موقعیت حاشیه ای قرار دارم چون کالج فرانسه جائی است که آن جا، همان طور که من در انسان آکادمیک گفته ام، همیشه مرتدها را جمع کرده اند. آن جا جای مرتدانی است که در کل با ان ها مقابله شده است. از زمان تاسسیس اش تاکنون کالج فرانسه موسسه ای علیه سوربون بوده است، آن جا ساختار قدیمی وجود دارد که دوباره زنده می شود. اما به هرحال، مساله مهم شاید این نیست.ما می توانیم به این مساله بازگردیم.اما من قبلا می خواستم آن چه را که به نظر من مهم می آید بگویم. چرا برای من نظام تدریس مهم است، نظامی که من به انگیزه های اخلاقی-سیاسی شروع کردم درباره آن کار کنم، همان طور که قبلا هم گفتم، چرا برای من نظام تدریس، هرچه بیشتر من با آن آشنا شدم، به عنوان نهاد مرکزی جوامع مدرن می نماید؟ برای این که این را به زبان خیلی ساده، شاید هم عامه پسند بگویم، در جوامع مدرن دو اصل بزرگ سیادت وجود دارد: سرمایه اقتصادی ازیک سو و آن چه، من «سرمایه فرهنگی» نام نهاده ام. این سرمایه خصایل بسیار عجیبی دارد، ازجمله این خصلت را دارد تا حدی تجسدیافته باشد، یعنی که این تاحدی در مغز ما وجود دارد و برای مثال با ما می میرد. این سرمایه [فرهنگی] نه ازلحاظ وراثتی قابل انتقال است نه مستقیم در شکل یک چک بانکی است. ما آن را ازطریق یک نوع بسیار متناقض تر، ازطریق گفتمان، و غیره انتقال می دهیم. این سرمایه فرهنگی دارای همه خصایل ممکن است، و در جوامع مدرن، از ایالات متحده آمریکا گرفته تا کشورهای شرق تا به ژاپن، سرمایه فرهنگی اصل بنیادین سیادت شده است. مورد ژاپن بسیار قابل توجه است، چون ژاپن به دلایل تاریخی از 1945 تاکنون نوعی گسست با گذشته را به انجام رسانیده است و ازهمین روی موانع زیادی بر سر راه انتقال ارثیه اقتصادی گذاشته است، و یکدفعه همه منافع بازتولیدی، که من استراتژی بازتولید نام می نهم، ازطریق سرمایه فرهنگی جریان می گیرد، و سرمایه فرهنگی به یکی از راه های عمده بازتولید تبدیل می شود. ازهمین روی تحصیل در رشته امور تربیتی تخصصی مانند سایر تخصص ها نیست بلکه، به عقیده من، تحصیل خاص ترین چیز بازتولید سرمایه فرهنگی است.

من می خواستم کمی دخالت کنم در آن چه این جا از همان اول بررسی شده است. گفته می شود، خوب، این جا لوسین گلدمن جامعه شناس است؛ گفتن این که «خلق وخوی وجود دارد» شق القمر نیست، هست؟ اما، بوردیو می گوید: توجه! توجه! «خلق و خوی» ساختار نیست. آن طور که شما «خلق و خوی» را تشریح می کنید این درست شرح دقیق ساختار است. بی هیچ کم و زیادی. اما پی یر بوردیو به ما می گوید: « سوژه وجود دارد.» و همینکه آدم تلاش کند از پدیدارشناسی صحبت کند، پی یر بوردیو می گوید: « از سوژه حرف نزنید! صحبت از فعال است.» و بدین طریق نوعی جابه جایی دائمی وجود دارد، طوری که می توان گفت، این مرد مثل یک مارماهی در می رود. اما به هرحال در اندیشه شما توجه جدی به مساله ذائقه وجود دارد. ریشه علاقه شما به ذائقه، به آن چه ذائقه نامیده می شود، به مد در چیست؟ چون در ذائقه، و من برآنم بر این نکته ازطریق این پرسش تاکید کنم، برای این که ادامه بدهید، واقعا این ارتباط میان بدنیت بی بدیل و ساختارهای اجتماعی، نمادین و تاریخی وجود دارد؟ من بر این عقیده ام که شما چیزها را به این خاطر این قدر به ذائقه متمرکز می کنید، چون آن جا این مزیت درهمتافتگی وجود دارد که کل آثار شما را در بر می گیرد، چراکه آثار شما برای یک جامعه شناس چیز بسیار نامعمولی دارد. شما به حقیقت