Tomorow is built today
08 Apr 2006

اعلامیه جهانی حقوق بشر

فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

صدای آزادیخواهان آینده نگر ایران

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر    

موزیک و فیلم

داستان و شعر

تحلیل کارشناسان

  تماس با سایت

پیوندها

بررسی رده بندی  یک 100 سایت  خبری _ سیاسی و جایگاه سکولارها  در فضای سایبر ایران

Alexa Home

سخنرانی دكتر لاهيجی در سوئد

بیانیه بیش از یك صد نفر از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی ایران در باره بحران اتمی رژیم جمهوری اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه اول

 چند شعر از شهلا بهاردوست

 

تبعید

 

 

خانه است و دیوار

                         نیمکتی پوسیده زیر باران

خاک باغچه هنوز

                        بوی مردگان را بردوش می کشد

میان دالان دراز

                     گلدان گلهای پژمرده

                                                مانند صورت فاحشگان پیر                                            تنها و غمناک

 

 

لحظه ها زشت و نحیف می گذرند

دو چشم خیره به شب

                               به آفتاب فردا

                                                    دوستشان دارد

مانند مردی که هرگز او را ندید

                                         و جایی میان نوشته ها تبعید شد

          

 

او با نقش خود

              میان تابلوهای انتظار

                                      و نمایشنامه های گرسنگی

                                                        و سروده های امید آشناست

 

خونش که دیگر خون نیست

در باغچه می چکد

می گوید:

                 بر افراشته خواهد شد

 

 

گام زنان در دالانهای خانه

با سایه ها حرف می زند

" گمانم خدایان در خلوت خویش 

                                       خوابیده اند

یا آنچنان مست شده اند

                                 که ما را از یاد برده اند"

آه،

      ای شهر تاریک

                            بنگر

عشق را به غارت می برند

با محبت تجارت می کنند

فرزندانت کنار باغچه ها پیر می شوند

و رویاها بر بال باد می نشینند!

آه،

ای شهر تاریک بگو

از کدامین سو خورشید  می آید؟

 

آن لحظه

 

جرقه ای از خورشید

یا خوشه ای از ستاره بود

میان آسمان سرگردان 

شفاف بود

مثل شیشه

روان بود

مثل آب

عطرش  دل انگیز

مثل یاس

چیزی  بود شبیه نگاه

غریبی آشنا

از زمین نبود

شاید قصه بود

شاید هم ...

نه، نه

رویا نبود

دستم را دراز کردم

گرفتمش

میان انگشتانم مانند حباب پرید

خندید!

خودم شنیدم

بعد دور شد!

مثل آدمها

 

بوی راه

 

 

صداقت نعره کشید

گردنش زدند

شرافت پرسشی کرد

نیش کژدم جوابش شد

 

 

به خود نگریستم

بار آه روی دوش سنگین

خفت سکوت نمی خواهم

پشت دریچه های بسته هنوز

زندگی می تپد

و نگاهها در انتظار خیره اند

 

 

میان خطوط روزنامه ابلهی می دود

لحظات، مکرر زمزمه می شوند

و من گریزان

از دم فرو بستن

به جدال با خویش

از ساحل انزوا دور می شوم

با فریادی شکوهمند  

که در شیار هر صخره ای خواهد نشست

 

 

چگونه به فردا سلام گویم

 

 

سوی کذامین رود روان شد

اشکهایتان

از کدامین قله فرو افتاد

آخرین کلامتان

بر کدامین دشت نشست

پیکرهایتان

 

شب با زجه هایتان

کودکانتان به خواب می روند

روز پابرهنه با دستانی تهی

دیوارهای قانون را می درید

آنها می نگرند

و خود را انسان می نامند!

 

 

از کوچه ها می گذرم

با خشمی چون تیرگی شب

چگونه به فردا سلام گویم

میان این همه بی عدالتی

 

خون است که می ریزد

خون زنان و دختران

 

 

باد تکرارکنان می وزد

زیر پیراهن های لرزان 

قصهء درد زنان

از ابرهای کبود می بارد 

 

در میان چهره هایشان

دیگر خنده ای نمی جنبد

 

بوی گریه می نشیند

در میان سطرهای دفترم    

 

می گریزند از واژه ها

عطرگلها

رنگ عشق

 

چشمهایم خیره به شب

و زنی دیگردر باجهء تلفن

من نمی دانم با این همه

چگونه به فردا سلام گویم

 

دانهء نارس

 

 

کوچه ها تنها

برف می بارد

فانوس دیگر نمی سوزد

نفس سرد من

پی پاسخی پشت پنجره

سرد، یخ بسته

 

 

در آن دورها

نگاهی خیره است

به باغها

به چمنزار

و جنبش دستانش

نسیم بهارست

 

 

حریر نازک فاصله

گاه آتش است و

گاه رودی پرخروش

و علفها خفته اند

زیر برفها

ونگاهی شرمگین

می دود در کوچه ها

و توانش نیست به اعتراف

رد پایش روی برفها

سکوت کوچه را می شکند

اما من هنوز بی پاسخی

با روحی به سان برف

خاموش خیره ام

 

 

فردا خاطرات می پوسند

و دانه های نارس

بر سر شاخه ها

در انتظار تابشی گرم

دوباره قد خواهند کشید

و من،

ای طبیعت

به خاک تب کرده ات

به روح برکه هایت

به نالهء بادهایت

دوباره بر خواهم خواست

گرم

چون از توام

از تو

دانه ای نارس

در انتظار بوسهء خورشید

 

واژه های یکشنبه

 

در گوشه ای کنارمن

لمیده است کسی

حس می کنم

بو می کشم

دستم دراز می شود

اما میان بسترم

نیست کسی

جز من

 

 

میان خوابهایم

آسمان بی رنگ

سایه ها شکسته

پنجره ها تاریکند

جای تو خالی است

در روز یک شنبه

 

 

هشیارم هنوز

با امید صفحات روزنامه ای را می خوانم

از شاعر خبری نیست

عکسی رنگی از آتشی

میان بیست انگشت

جایی کنار واژه ها ومن

آویخته گشته

 

 

بوی خاکستر از باغ همسایه

با یکشنبه در می آمیزد

در صدای گریستن ها

ابهامی نیست

یکی دور خانه می چرخد

همانند صیادی سرگردان در گرداب

اندوهگینم

نفرین به این روز

زیر دوش می روم

تا از خمیدگی ام بکاهم

نجوای آب

در گوشم می نشییند

لحظه زلال می شود

و یکشنبه کنار البه تمام می شود

 

 

نگاه کن

 

 

نگاه کن

با تو هستم

با تو

به آخرین نگاهم

نگاه کن

 

 

تکه تکه

بریده بریده

می شکنی نگاهم را،

نگاهت را

نگاه کن

در آخرین لحظه

نگاه کن

 

 

در کدامین صندوق می فشاریم؟

هنوز هستم

نمی بینی مگر؟

این نگاه من است

که می دود زیر باران

خیس است

خیس خاطرات

 

 

نگاه کن

لحظه می خواند

مرا، ترا

و از آن صندوق کهنه

هنوز می پرند

تکه ها، بریده ها

 

 

نگاه کن

که شب می رسد از راه

میان اتاق

زیر باران

شسته می شود یک نگاه